تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب ابر داستان

قسمت اول

صحبت های  آیدین و حمید:

-          حمید ببین چی پیدا کردم؟

-          چی هست؟

-          یه دقیقه سرتو از لپ تاپ در بیار اینو ببین!

-          اّآآآآآآآآآآآآه !! چیه آیدین! {اصولا حمید پشت کامپیوتر یکم اخلاقش تند میشه!!}

-          اینو ببین!

-          خب این چیه اون وقت؟!

-          نگاه کن! یه کاغذ خیلی قدیمیه.خیلی شبیه یه....یه...

-          یه نقشه گنجه.میخواستی همینو بگی؟!

-          آره دقیقا!!{با ذوق بسیار}

-          برو آیدین! این بچه بازیا از من و تو گذشته!! گنج چیه! نقشه گنج کدومه آخه پیرمرد!!

-          اگه باشه چی؟! خوب ببین نقشه ی همین جاست!!

-          بده ببینم....راست میگیا! ولی خب چرا فک میکنی نقشه گنجه؟

-          نمیدونم حمید! ولی یه حسی بهم میگه این یه کاغذ معمولی نیست!

-          اصن اینو از کجا پیدا کردی؟

-          پشت خونه یه عالمه کاغذ باطله بود بین اونا پیداش کردم

-          بعد اون وقت از میون یه عالمه کاغذ باطله به قول خودت چجوری صاف رفتی همین کاغذو برداشتی؟؟

-          همین دیگه!! چون این یه کاغذ معمولی نیست!! چرا بین این همه آدمی که اینجان من باید این کاغذو پیدا کنم؟ اینا همش نشونن

-          بزار نقشه رو درست حسابی ببینم

-          بگیرش!

-          {بعد یه مدت کوتاه!!}این گوشه چندتا عدد نوشته!!

-          کو؟ .....اِ آره..... حالا این عددا ینی چی؟

-          نمیدونم.

-          خب حالا چی کار کنیم؟

-          نظرت چیه که از یکی بپرسیم؟!!

-          ینی یکی دیگه هم شریک کنیم؟

-          آخه الان که چیزی معلوم نیست از الان به فکر سهم و این چیزایی!!

-          خب حالا فک می کنی کی ازین کدا سر دربیاره؟!

{حمید به فکر فرو میرود}

-          چیزی به نظرت نیومد حمید؟

-          بریم پیش بهزاد!

-          ها! چرا اون؟

-          مگه یادت نمیاد که اون عشقه تاریخ بود؟!

-          آره راست میگیا! ....چون چاره ی دیگه ای نداریم بریم!!

آیدین و حمید داشتن همراه نقشه میرفتن به سمت اتاق بهزاد که نگار اونا رو دید و ازون جایی که نگار یکم کنجکاو بود و جزو سمپادی های موذی بوده نقشه رو تو دست آیدین دید و اومد جلو !!

پرسید اون چیه آیدین؟؟

آیدین با دیدن نگار نقشه رو قایم کرد ولی خب سخته بخوای از نگار چیزی رو قایم کنی به خاطر همین نشونش داد!!

نگار گفت من میدونم این عدد ها چه معنی ای میده!!

آیدین و حمید با تعجب به هم نگاه کردن و همزمان گفتن : خب ینی چی؟

نگار یه لبخند زد و ....







طبقه بندی: طنز،  داستان، 
برچسب ها: طنز، خانه سالمندان، سالمندان، داستان دنباله دار، داستان،  

تاریخ : چهارشنبه دوازدهم دیماه سال 1397 | ساعت 07 و 18 دقیقه و 20 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

قسمت اول

----------------

آیدین ، به دوستان ، اتاق ، پنجره و خورشیدی کـ به شدت می درخشید نگاه کرد و پس از مدتی رفت تا اتاق خودش را ببیند.


اتاق ها دو نفره بود ، مردها در یک ساختمان و زن ها در یک ساختمان دیگر بودند، سالن غذا خوری ، سالن اصلی برای استراحت و تفریح سالمندان ، و یک حیاط بزرگ ...

حمید تنها بود ، آیدین نیز [به قول کیانا!] !

با اصرار حمید ، آیدین به اتاق حمید منتقل شد.

تخت آیدین کنار پنجره بود ، به قول حمید «پنجره مونس خوبیه ، خوبیش اینه کـ هر چی درد و دل کنی گوش میکنه و اصلا" غر نمیزنه!»

آیدین به پنجره نگاه کرد ، دنیایی کـ دیگر در آن از فعل مستقبل استفاده نمیشد ، همه ی فعل ها ماضی بعید بودند.

فک میکرد ، نه به اینکه چرا او باید اینجا می بود و چرا پسرش او را به خانه سالمندان آورده بود ، به این فکر میکرد کـ چرا چنین مدت طولانی ای را از دوستانش غافل بوده.

... و خوشحال بود کـ خانه سالمندان برایش جای غریبی نیست ، خانه سالمندانی پر از آشنا.

تا به خودش آمد ، شب شده بود ، خورشید دیگر نمی درخشید.

سرش را برگرداند ، حمید را دید با لبخندی بر لب و اشک های بر گونه هاش. نمیدانست کدام را باور کند.
علت را پرسید.

«فردا اول مهره ، نوه ـم پریا اولین روزیه کـ میره مدرسه. میدونم الآن از فکر مدرسه خوابش نبرده! دوست داشتم کنارش باشم ، ولی الآن 7 ماهه ندیدمش» هیچکس علت علاقه حمید به 7 را نمیدانست!

حمید ادامه داد: «بعد از مرگ ستاره قطبیم* حال زندگی کردن نداشتم ، ولی با بدنیا اومدن پریا ، من دوباره به زندگی برگشتم ، همه ی عشق و وجودم شده نوه ـم»

با یک لبخند [ مثه :) ] گفت: «آیدین جان ، این درد همه ماست ، حسرت گذشته  و کنار خانواده بودن چند وقت یه بار میاد سراغ ما ، کاش زندگی Ctrl + Z داشت ، ولی خب زندگی مثل آب توی لیوان ترک خورده می مونه ، بخوری تموم میشه ، نخوری حروم میشه! از زندگیت لذت ببر ، حتی در اینجا ، چون در هر صورت تموم میشه»

حرف های حمید آرومش می کرد.

حال راحت می توانست بخوابد.

خورشید به شدت درخشید ، آیدین بیدار شد و خواست حمید را با یک لیوان آب بیدار کند کـ دید سر جایش نیست! 

از اتاق بیرون آمد ، کسی در راهرو نبود! اصلا" انگار از هیچکس خبری نبود!

به سمت سالن اصلی رفت ، در را باز کرد.

و باز هم یک شگفتی جدید، برایش جشن تولد گرفته بودند!!

فکرش را هم نمی کرد کسی یادش باشد ، آخر وقتی پسرش جشن تولدش را فراموش کرده بود ، از یک مشت پیرزن و پیرمرد چه انتظاری میرفت؟

هیما ، ارشد زنان خانه سالمندان ، گفت:

« جشن تولدتو صبح گرفتیم ، چون خودتم صبح به دنیا اومدی دیگه!

هفتاد سال پیش همین موقع داشتی گریه می کردی!

الآن داری گریه میکنی!!

یعنی تو این هفتاد سال هیچ تغییری نکردی!؟»

همه صبحانه را خورندن و کیک را ، و میوه ها را و از همه مهمتر مغز یکدیگر را ...

بعد از صبحانه رفتند تا در حیاط گشتی بزنند ، خانه ی سالمندان بزرگ بود ، جایی کـ صمیمیت و دوستی غوغا میکرد ، جایی کـ ما در دنیای بزرگتر ماشینی ـمان نمیبینیم.

بعد از کمی تا قسمتی استراحت در حیاط ، به اتاقش برگشت ، ولی یک آن چشمش به چیزی افتاد ...

ک.ف : ستاره قطبی ستاره ای است پر نور که راه  را نشان می دهد. در اینجا مظور همسر منه که با نور و روشنایی که داره راه رو به من گمشده ی دریای عشق نشون میده!!!


قسمت های بعدی به زودی ...





طبقه بندی: طنز،  داستان، 
برچسب ها: خانه، سالمندان، خانه سالمندان، طنز، داستان دنباله دار، دنباله دار، داستان،  

تاریخ : دوشنبه دهم دیماه سال 1397 | ساعت 06 و 22 دقیقه و 19 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.