تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب رمان

خانم پرتوی گفت:اگر هم بترسی من تعجب نمیكنم میدانم كه اطرافیانم راجع به پسرم چه گفته اند من حرفهای آنها را تكذیب نمیكنم اما اینرا میدانم كه پسرم هرگز به كسی اسیب نرسانده.او سالهاست كه در خانه آنطرف باغ زندگی میكند و با اسباب و لوازم مكانیكی خود سرگرم است.او مردم را دوست ندارد و از آنها میگریزد دوست ندارد خلوت درونش را دیگران بر هم بریزند این است كه همه فكر میكنند او دیوانه است.میدانی فاخته او مرد رك گویی است و بی پرده حرفهایش را بر زبان می آورد چیزی كه این مردم طالب شنیدنش نیستند .ما همه عادت به تملق گویی كرده ایم و حرفهای عادی و روزمره خود را نیز در لفافه بیان میكنیم.ما برای حفط منافع شخصی مان گاهی راست را دروغ و گاهی دروغ را راست جلوه میدهیم.اما او اینگونه نیست به عقیده پسرم انسانها راه خوشبختی و خوشبخت شدن را گم كرده اند و به بیراهه میروند او میگوید اگر مردم به ارزش سادگی پی ببرند هیچگاه بدنبال تجملات و زرق و برق زندگی نمیگردند.او میگوید تملق و چاپلوسی از آن كسانی است كه قدر خود را نمیدانند و برای رسیدن به هدفی كاذب از آن استفاده میكنند او انسانهای غیر متمدن را خوشبخت تر از انسانها متمدن میداند.به عقیده او اگر انسان بخواهد خوشبخت زندگی كند باید تمام زرق و برق تمدن را دور بریزد و به دامن طبیعت پناه ببرد.من نمیخواهم بگویم كه با تمام نظرات و عقاید او موافقم اما برخی از آنها را هم نمیتوانم رد كنم.او در رابطه با زندگی ماشینی و اینكه ماشین ما را اسیر و بنده خود كرده است راست میگوید.گاهی فكر میكنم در قدیم كه اینهمه وسایل رفاهی ساخته نشده بود مردم تندرست تر و خوشبخت تر بودند و اینهمه بیماریهای گوناگون وجود نداشت.ما قدیمی ها حتی نمیدانستیم بیماری اعصاب چیست بیماری اعصاب مخصوص دیوانگان بود و بس اما امروز حتی یك كودك از بیماری اعصاب رنج میكشد كار و فعالیت آنقدر زیاد بود كه وقتی دیگر برای فكر كردن باقی نمیگذاشت.امروزه مردم وابسته به اجناس لوكس و مدرن هستند و چون فعالیت بدنی چندانی ندارند دچار كم حوصلگی و ناراحتی اعصاب میشوند.پسرم در زندگی هیچ چیز كم ندارد اما از همه اینها دست كشیده و بقول خودش به دامان طبیعت روی كرده مشهدی میگوید كه پسرم قسمتی از زمین را به جالیز اختصاص داده و خودش با دست خودش باغبانی و كشاورزی میكند او در ضمن اینكار پابپای افراد متمدن پیش میرود و لوازم زندگی اش را مدرن میسازد او برای نسلی كه بعدها در این خانه زندگی خواهد كرد تلاش میكند اما زندگی خودش را بدور از این تمدن نگه میدارد كارهای ضد و نقیض او ما را هم دچار شك و تردید كرده و بدرستی نمیدانیم كه او از زندگی چه میخواهد بهمین خاطر است كه فقط منتظر نشسته ایم تا او روزی خودش بگوید و مسیر زندگی اش را خودش مشخص كند.و تو هم اگر تردید برای رفتن داری میتوانی نروی و فردا او را چشم براه باقی بگذاری.من نمیخواهم ترا به این ملاقات مجبور كنم میل خود توست و تو باید تصمیم بگیری خیلی احساس خستگی میكنم بهتر است كمی بخوابم.
خانم پرتوی بسختی بلند شد و خود را به تخت رساند و در حالیكه روی آن دراز میكشید گفت:فاخته پسر من پسر هنرمندی است او چیزهای بسیاری ساخته اگر چه من و پدرش هرگز از وسایلی كه او ساخته دیدن نكرده ایم اما مشهدی میگوید كه خیلی زیبا هستند .اگر تصمیم گرفتی بروی دلم میخواهد خوب چشمانت را باز كنی و آنها را ببینی و بعد برایم از آنچه كه ساخته تعریف كن خوب شب بخیر خوب بخوابی.
فاخته ملحفه تخت را همراه با روتختی بروی خانم پرتوی كشید و با گفتن شب بخیر اتاق را ترك كرد.او در میان دو راهی قرار گرفته بود و نمیدانست بكدام راه برود.ترس و كنجكاوی هر دو بر او غلبه یافته بودند..او از آن مرد بداخلاق میترسید و هم كنجكاو شده بود تا از خط قرمز عبور كند و ببیند آنطرف خط چه نوع زندگی در جریان است.با خود گفت هیچكس تابحال از این خط عبور نكرده حتی پدر و مادر اما او از من دعوت كرد چه اتفاقی ممكن است در آنجا برای من رخ بدهد؟اگر بقول مادر جنونش عود كند و بخواهد مرا نابود كند هیچكس به فریادم نخواهد رسید .این فكر او را ترساند و با قاطعیت بخود گفت نمیروم و خود را به بلا مبتلا نمیكنم!خواست با این تصمیم دیده بر هم بگذارد كه فكر كرد آنجا چگونه خواهد بود و چه چیز در آنجا میتوانم ببینم خانم پرتوی میگفت پسرش هنرمند است و گفته های مشهدی نیز دال بر این واقعیت است اگر نرم ممكن است هرگز با ساخته های او روبرو نشوم و ممكن است هرگز دیگر چنین دعوتی انجام نگیرد.اگر بروم میتوانم برای خانم پرتوی از دیدنی ها صحبت كنم و او را با كار و هدف پسرش آشنا كنم.آه بله باید بروم نباید این شانس را از دست بدهم او مرد بی آزاری است و فقط كافی است كه هر چه میگوید گوش كنم و اظهار عقیده نكنم.شاید هم او قرار ملاقات فردا را فراموش كرده باشد و فردا اجازه داخل شدن به زمینش را ندهد.تا صبح نشود هیچ چیز مشخص نمیشود .فاخته از پنجره اتاقش به هزاران ستاره ای كه در سینه آسمان بیكران آسمان چشمك میزدند نگریست و در حال شمارش ستارگان خوابش برد .صبح با تكان دستی بیدار شد.
خانم نعمتی گفت:بلند شو وقت آن است كه میز صبحانه را بچینی خانم و آقا برای راهپیمایی رفته اند.
فاخته با سرعت بلند شد و نگاهی به ساعت انداخت و گفت:متشكرم از اینكه بیدارم كردی دیشب تا دیروقت بیدا بودم و فكر میكردم.
خانم نعمتی لبخندی زد و گفت:فكر میكردم كه تو خواب بمانی.بهمین خاطر مثل همیشه بیدار شدم تا اگر تو خواب مانده باشی بیدارت كنم.
فاخته صورت خانم نعمتی را بوسید و از او بخاطر محبتش تشكر كرد.
خانم نعمتی دستی مادرانه بر سر فاخته كشید و گفت:تو مثل دخترم میمانی!من دختری به سن و سال تو دارم كه شوهر كرده و در شهرستان زندگی میكند وقتی ترا میبینم بیاد او می افتم.تو جوانترین فرد این خانه هستی و با بودنت در اینجا همه از كسالت و افسردگی در آمده ایم .خنده های شاد تو دل ما را هم جوان میكند.زودتر لباس بپوش تا خانم نرسیده باید اتاقشان را هم مرتب كنیم.خانم نعمتی اینرا گفت و از اتاق خارج شد.
فاخته به حركاتش سرعت داد و تا پیش از آمدن خانم پرتوی اتاق او را مرتب كرده بود و هم سینی صبحانه را آماده نموده بود.
خانم پرتوی كه از پشت بوته ها خارج شد فاخته او را دید كه لباس نخی آبی رنگی بر تن داشت كه گل بوته های سرخ رنگی بر روی آن چرخكاری شده بود و در عین سادگی زیبا مینمود.رنگ صورت او پس از یك راهپیمایی نیم ساعته شاد و سرزنده بنظر میرسید.او نگاهی دقیق به صورت فاخته كرد و پرسید دیشب خوب نخوابیدی؟
فاخته نگاهش كرد و در دادن جواب تردید نمود.
خانم پرتوی برویش لبخند زد و گفت:جوابت را میدانم احتیاج به بازگویی نیست بالاخره میروی یا نه؟
فاخته گفت میروم.
برق شادی در چشم خانم پرتوی درخشید و با كمی دستپاچگی گفت:پس برو بكار خودت برس من صبحانه و داروهایم را خواهم خورد مطمئن باش.حالا كه تصمیم گرفته ای بروی پیش از رفتن به اتاقم بیا تا با تو در چند مورد گفتگو كنم.لحن شاد خانم پرتوی در فاخته نیز نشاط بوجود آورد و ترس را فراموش كرد.در سر میز صبحانه دوستانش از تصمیم او مطلع شدند و هر كدام اظهار عقیده ای كردند .فاخت مصمم بود كه برود و حرفهای دیگران نمیتوانست او را از این تصمیم باز دارد .بعد از خوردن صبحانه به اتاقش رفت و یكی از لباسهایی را كه توسط خانم پرتوی به او هدیه شده بود پوشید و برای شنیدن آخرین تذكرات بار دیگر به اتاق خانم پرتوی بازگشت.


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، 

تاریخ : جمعه یکم بهمنماه سال 1389 | ساعت 20 و 07 دقیقه و 42 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

نویسنده:فهیمه رحیمی
 این كتاب3 قسمت هست
فاخته
هنگامه
بی بی

264 ص هم هست
نشر چكاوك

فاخته

(1)

دختر جوان در گوشه اتاق كوچك و محقر نشسته بود و به شیطنت خواهر خردسالش نگاه میكرد خواهر كوچكش تلاش مینمود تا تكه اسفنجی را كه بزور در سوراخ گردن عروسكش فرو كند و از آن بجای سر عروسك افتاده استفاده كند.دختر جوان با نگاه خود تلاش خواهر كوچك را میكاوید و از اینكه او نمیتوانست عروسكی سالم داشته باشد بحالش دل سوزاند.كودكی و طراوت دختر خردسال نگاه دختر جوان را متوجه گلهای سرخ و درشت پرده كرد كه میرفتند در اثر تابش خورشید به زردی گرایند.3 خواهر دیگرش هنوز از مدرسه بازنگشته بودند و مادر نیز تا غروب بخانه باز نمیگشت .دختر بلند شد و چروك لباس سیاه رنگش را صاف نمود این لباس بهترین لباسی بود كه د راختیار داشت .قدمت لباس به 4سال پیش و بزمان فوت پدرش میرسید.قد لباس كمی كوتاه شده اما نه آنقدر كه نتواند از آن استفاده كند.او پرده اتاق را كنار كشید تا آفتاب اتاقشان را گرم و روشن سازد .حیاط قدیمی و كهنه با حوضی سیمانی و شكسته شده كه فاقد آب بود دل او را ازرد و با خود گفت كه در دنیا از هیچ كجا مثل این اتاق و این حیاط تنفر ندارد خانه شان كه توسط طلبكاران مصادره شده بود هم بزرگ بود و هم روشن 4 اتاق اثاث داشت .از یادآوری دوران خوش گذشته لبخند كمرنگی بر لبش نقش بست و بیشتر دل به خواهرش سوزاند او حتی پدر را نیز بخاطر نمی آورد.چقدر دوست داشت برای خواهر كوچكش از پدر صحبت كند و به او بگوید كه پدر خوب و مهربانی را از دست داده است.به او بگوید كه پدرشان همیشه سعی اش بر این بود كه زندگی راحت و اسوده ای برای 5 فرزندش آماده نماید اما بخت با او یار نبود و خیانت یك دوست باعث شد او از هستی ساقط گردد و خودكشی كند.دختر جوان خم شد و عروسك را گرفت و با قطعه نخی كه بدور افسنج پیچید چیزی شبیه سر عروسك درست كرد و در سوراخ گردن عروسك فرو كرد و به دست خواهرش داد.چشمان درشت و سیاه او از خوشحالی درخشیدند و از اینكه صاحب عروسكی با سر گشته بود خوشحال آنرا بر سینه فشرد.فیروزه كوچك عروسك را روی بالشتی خواباند و چادر مادر با به سختی بر سر كرد و عروسك را كه محكم بر آغوش كشیده بود با خود به مهمانی حیاط برد.دو گنجشكی كه برای خوردن خرده های نان دور سینی زنگ زده جمع شده بودند با ورود فیروزه به حیاط پر كشیدند و روی شاخه درخت انجیر نشستند .دختر جوان به فرار گنجشكها نگریست و در دل ارزو كرد كه ای كاش میتوانست همچون آنها به پرواز در آید و خود را از حصار غم گرفته این خانه نجات دهد.
با صدای كوبیده شدن در حیاط فیروزه آنرا گشود و با شوق به خواهرانش كه از مدرسه بازگشته بودند سلام كرد.آنها از محیطی شاد و زنده بخانه بازگشته بودند و در صورتشان نشانی از غم و اندوه دیده نمیشد.هر 3 به محض ورود طلب غذا كردند و فریبا كه بزرگتر بود در ظرف را بلند نمود و از خلال بخار به درون آن نگریست و با دلخوری در آنرا گذاشت و گفت اینهم شد غذا؟منكه نمیخورم آیا سماور روشن است؟دو خواهر دیگر نیز از او تبعیت كردند و با گفتن اینكه ما هم نان و چای شیرین میخوریم انصراف خود را از خوردن غذا اعلام نمودند فیروزه دامان خواهر بزرگش را گرفت و گفت فاخته من سیب زمینی میخواهم.
فاخته در سكوت سفره را انداخت و محتویات قابلمه را در بشقاب ریخت و بر سر سفره گذاشت.فیروزه دست پیش برد تا سهم خود را بردارد اما گرمی سیب زمینی دستش را سوزاند و سیب زمینی در میان سفره رها گردید.او را گریه انگشتش را به خواهرانش نشان داد و گفت دستم سوخت.فاخته به پوست كردن سیب زمینی پرداخت كه فیروزه را سوزانده بود.بیاد نمی آورد كه بعد از فوت پدر یك غذای كامل خورده باشد و در دل به خواهرانش حق میداد كه از خوردن ابا كنند اما چاره ای هم جز تحمل نداشت.مادرشان كه در طول زندگی اش خارج از خانه كار نكرده بود برای امرار معاش دخترانش در خارج از خانه در كارخانه ای مشغول بكار بود و حقوق فقط میتوانست چرخ خانه را به كندی بچرخاند.
فاخته بعد از فوت پدر تصمیم گرفته بود در خارج از خانه كار كند اما با مخالفت مادرش روبرو گشت و به نگهداری و مراقبت از فیروزه گماشته شد.فاخته آنقدر بزرگ بود كه بفهمد ناراحتی خواهرهایش از كجا ریشه میگیرد و د رسكوت به اعتراض آنها گوش میكرد و اجازه میداد تا ناراحتی درون خود را بر سر او خالی كنند.
تا هنگام رسیدن مادر فاخته جو ناآرامی را تحمل میكرد اما با ورود مادر همه چیز دگرگون میشد و دخترها مهر سكوت بر لب مینهادند تنها فیروزه بود كه از مادر شكوه و شكایت میكرد و اگر مادر مطابق میلش خرید نكرده بود از او گله میكرد.چشمان فیروزه همیشه به دست و چادر مادر بود تا او از زیر چادرش پاكت میوه یا بسته ای پفك خارج كند و به او تقدیم كند مادر در سن 42 سالگی 50 ساله مینمود و كار طاقت فرسای محیط كارخانه جسم و روح او را خسته كرده بود.مادر از پس ماسكی كه دخترانش به چهره میزدند میتوانست بخوبی آنطرف نقاب را بنگرد و بفهمد كه دخترانش از كمبودها رنج میكشند اما بروی خود نمی آورند او میدید كه فاخته با بدوش كشیدن مسئولیت خانه و نگهداری و مراقبت از خواهرانش خسته و كسل شده است.دختر بزرگش تا چند روز آینده پا به 21 سالگی میگذاشت سنی كه باید با ازدواج تحول پیدا كند غالب دوستان دخترش ازدواج كرده و به خانه بخت رفته بودند .از یادآوری گذشته و اینكه چه نقشه هایی خود و شوهرش برای آینده فاخته كشیده بودند و همه نقش بر آب گشته بود غمی عظیم بر روی قلبش احساس نمود و تمام اندوهش را با كشیدن آهی بلند سوزناك از سینه بیرون ریخت.
آههای مادر فاخته او را وا میداشت تا با تعریف از كار روزانه مادر را مشغول سازد و با خنده هایش اتاق كوچك را به نشاط آورد.شادی او به دیگران نیز سرایت میكرد و تا پایان شب غم و اندوه بدست فراموشی سپرده میشد.غذای ساده با اشتها خورده میشد و بعد با آرامش به رختخواب میرفتند.
آندو صبر مینمودند تا دیگران بخواب بروند و آنگاه بدون آنكه به صورت یكدیگر نگاه كنند حرفهای ناگفته را برای یكدیگر باز میگفتند مادر از كار سنگین حرف میزد و به این وسیله خود را از زیر بار خستگی میرهانید.گاهی هم از دوستان و یاران گذشته یاد میكرد یارانی كه همه بجز یك تن آنها را فراموش كرده بودند مادر از بیوفایی دنیا شكوه میكرد و از بی مهری دوستانش میگفت او دوستانش را به باران بهاری تشبیه مینمود و خانم جواهری را كه هنوز به او وفادار مانده بود به باران زمستانی مثل میزد و میگفت دوست اگر دوست باشد در خوشی و ناخوشی شریك میشود و ملوك خانم ثابت كرده كه دوست واقعی است منهم او را چون خواهر دوست دارم.مادر گاهی هم از خوشیهای گذشته نام میبرد و با حسرت از آن روزها یاد میكرد.برای فاخته غالب این حكایتها تكراری و تازگی و شور خود را از دست داده بود و غالبا وقتی مادر از گذشته یاد میكرد او به خمیازه می افتاد و احساس خواب آلودگی میكرد.او دلش نمیخواست مادرش با یادآوری گذشته خود را زجر بدهد و احساس شكست و ناكامی كند بهمین خاطر با لحنی خواب آلود در جواب مادر میگفت گذشته ها گذشته و باید به فكر اینده بود.سخن او مادر را به سكوت و تفكر وامیداشت و با گفتن حق با توست و باید به فكر آینده باشیم چشم برهم مینهاد و بخواب میرفت.
فاخته میدید زندگی بر وفق مرادشان نمیچرخد اما چیزی كه او را دلگرم میساخت این بود كه همه با هم بودند و جز فقر ناراحتی دیگری نداشتند.با تعطیل شدن مدارس و شروع تابستان خانه خلوت آنها دستخوش تحول گشت و فریبا میتوانست به جای فاخته مدیریت خانه را بر عهده بگیرد و فاخته به فعالیتی خارج از خانه بپردازد .او علی رغم میل مادر تصمیم گرفته بود دوشادوش او زحمت بكشد و قسمتی از مخارج خانه را عهده دار گردد .او از تصمیم خود خانم جواهری دوست صمیمی خانواده را مطلع ساخته بود و از او برای یافتن شغلی مناسب كمك خواسته بود و او با كمال میل راضی به انجام اینكار شد .او میدانست كه باید برای اولین گام در این راه مارد فاخته را قانع و مجاب نماید روزی به هنگام غروب بخانه آنها آمد و د رحالیكه به چشمان خسته دوستش با محبت مینگریست گفت:چرا راضی نمیشوی تا فاخته خارج از خانه كار كند؟
مادر چینی بر پیشانی انداخت و گفت:چون میترسم او خیلی جوان است و تجربه كافی ندارد.میدانم كه زندگی شان بسختی میگذرد اما این بهتر از آن است كه بلایی بر سر دخترم بیاید من بعد از فوت قدیری سعی كرده ام آنها با آبرومندی بزرگ شوند و تو بهتر از هر كس میدانی كه تمام تلاشم را در این باره كرده ام اما زندگی سخت است و تعداد بچه ها هم زیاد هر چقدر بیشتر تلاش میكنم باز هم كافی نیست.
خانم جواهری دست دوستش را گرفت و گفت:بهمین خاطر است كه میگویم اجازه بده فاخته هم تلاش كند .مادر آه حسرتی كشید و گفت:اگر پدرشان زنده بود مسئله فرق میكرد شاید او رضایت میداد كه فاخته كار كند اما من از جامعه میترسم.من از آدمهای گرگ صفت میترسم دلم رضایت نمیدهد كه دختر جوانم را میان گرگها رها كنم نه نمیتوانم!
خانم جواهری سری به علامت تایید تكان داد و گفت:حرفت را میفهمم اما عزیزم همه مردم كه بد نیستند خیلی از دخترهای به سن و سال فاخته در خارج از خانه كار میكنند و بقول تو گرفتار گرگ هم نشده اند به عقیده من دختر باید خودش حواسش جمع باشد و با احتیاط كار كند و اجازه ندهد كه گرگ به او نزدیك شود من از بچگی فاخته را بزرگ كرده ام و میدانم دختری نیست كه گول ظاهر افراد را بخورد مطمئن باش!
مادر آه عمیق دیگری كشید و گفت:نمیدانم شاید حق با تو باشد.
خانم جواهری كه پیروزی خود را نزدیك میدید لبخند رضایتی بر لب آورد و گفت:من مطمئنم و بتو اطمینان میدهم.
مادر ادامه داد باشد از فردا پیگیری میكنم و كاری مناسب او پیدا میكنم.
خانم جواهری دست او را فشرد و گفت:منهم در اینكار كمكت میكنم.من دوستانی دارم كه به آنها سفارش میكنم كه كاری خوب وابرومند برای فاخته بیابند شاید این فرجی باشد و زندگی تان را تكانی دهد.
مادر نگاهش را به نقطه دوری ثابت كرد و سكوت نمود.
فاخته به امید آنكه مادر برای او كار بیابد شبها چشم به دهان او میدوخت و به انتظار كلامی از جانب مادر مینشست اما روز تبدیل به هفته و ماه شد و گویی مادر همه چیز را فراموش كرده بود.
فاخته میدید كه روزها میگذرند و او بی هدف ساعتها را از دست میدهد طاقتش به سر آمد و یك شب گرم تابستان قرارها را بیاد مادر آورد و پرسید مادر كار برایم پیدا كردید؟
مادر لب به لبخند تمسخر گشود و گفت:بله پیدا كردم.
فاخته خوشحال در مقابل مادر زانو بر زمین زد و پرسید خوب چكاری است؟و از چه زمان باید شروع كنم؟
مادر نگاه غمگینش را بر صورت فاخته دوخت و گفت:همه جا گشتم اما همه بدنبال متخصص میگردند و كارهای پیش پا افتاده هم كه به درد تو نمیخورد من راضی نیستم بعد از 12 سال تحصیل تو بروی موزاییك شویی كنی میفهمی.كاری كه بدرد تو بخورد پیدا نمیشود .تو نه ماشین نویسی بلدی و نه زبان فرنگی میدانی.كارهای پادویی و ویزیتوری هم كه برای مردان مناسب است و به دختران جوان نیاز ندارند.
فاخته گفت:میتوانم فروشنده شوم و یا بسته بندی كنم خلاصه مادر كاری كه من بتوانم انجام بدهم پیدا میشود.
مادر همان لبخند را تكرار كرد و گفت:ملوك خانم كاری برایت یافته است .البته كار كه چه عرض كنم!او خواهر پولداری دارد كه مدتی است بیمار شده و به مراقبت احتیاج دارد ملوك خانم میگفت كه مشخصات تو را به خواهرش گفته و آنها قبول كرده اند كه تو پرستاری او را به عهده بگیری ملوك خانم امروز آمده كارخانه نظر تو را بپرسد.
فاخته با هیجان پرسید:خب شما به او چه گفتید؟
مادر شانه اش را بالا انداخت و گفت:معلوم است قبول نكردم.
فاخته آه بلندی كشید و پرسید :چرا قبول نكردید مگر شما نمیگویید كه او خواهر خانم جواهری است چه جایی بهتر از آنجا؟من میتوانم از او مراقبت كنم خواهش میكنم قبول كنید .درست است كه فریبا درسش تمام شده اما هنوز 3 دختر دیگر دارید كه باید خرج تحصیلشان را فراهم كنی من میتوانم با حقوقی كه میگیرم لااقل پول كتاب و روپوش آنها را بپردازم و شاید هم آنها از كار كردن من راضی بودند و مرا برای همیشه استخدام كردند من فكر میكنم كه این یك شانس بود كه شما از دست دادید.
مادر پایش را دراز كرد و در حالیكه با دست ساق پایش را ماساژ میداد گفت:موضوع به این راحتی نیست آنها پسر خل و دیوانه ای دارند كه میترسم بتو آسیب برساند.


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، 

تاریخ : جمعه یکم بهمنماه سال 1389 | ساعت 20 و 04 دقیقه و 49 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.