تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب رمان

یاسمین قسمت اول

نویسنده: م مودب پور


کاوه چرا اینقدر طولش دادی پسر؟

_ترم تموم شد دیگه حالا کو تا دوباره بچه ها رو ببینم . داشتم ازشون

خداحافظی می کردم . تو چی؟ ! چرا سرت رو انداختی پایین و رفتی؟ یه خداحافظی

ای، چیزی!

کاوه_ هیچ ی نگو ! من مخصوصاً رفتم یه گوشه قایم شدم ! به هر کدوم از این دخترا

قول دادم که مامانم رو بفرستم خواستگاری شون ! الان همه شون می خوان بهم

آدرس خونه شون رو بدن!

» تو همین موقع یه ماشین شیک و مدل بالا پیچید جلوی ما و با سرعت رد شد

بطوری که آب و گل تو خیابون پاشید به شلوار ما. کاوه شروع کرد به داد و فریاد

کردن و مثل زن ها ناله و نفرین می کرد «.

_اوهوووی... همشیره! حواست کجاست؟! الهی گیربکس ماشینت پاره پاره بشه!

پسر نزدیک بود بزنه بهت ها ! نگاه کن ! تا زیر شلوارم خیس آب شد ! الهی

سیبک ماشینت بگنده ! نگاه ک ن! حالا هر کی رد می شه می گه این پسره تو شلوارش

بی تربیتی کرده!

_می شناسیش؟

کاوه_ همه می شناسنش ! سال اولی یه . خوشگل و پولدار ! به هیچکسم محل نمی

ذاره! بجان تو بهزاد این مخصوصاً پیچید طرف ما! الهی شیشه ماشینت جر بخوره!

_نه بابا! انگار فرمون از دستش در رفت.

» کاوه گاهی با صدای بلند یه نفرین به اون ماشین می کرد ویه جمله آروم به

من می گفت «.

کاوه_ الهی لاستیک ماشینت « جرینگ » بشکنه ! مرده شور اون چشمای هیز

ماشینت رو بشوره که زیر چشمی ما رو نگاه نکنه!

_این چرت و پرتا چیه می گی؟!

کاوه_ مرده شو ر اون رنگ ماشینت رو ببره که از همین رنگ دو تا زیر شلواری؛ تو

خونه دارم!

» خنده ام گرفته بود. اینا رو می گفت و بطرف ماشین دست تکون می داد «.

_پسر چرا اینطوری می کنی؟

کاوه_ شاید تو آینه مارو ببینه و برگرده!

» در همین موقع اون ماشین ایستاد و دنده عقب گرفت که کاوه دوباره شروع

کرد «.

_الهی روغن سوزی ماشینت بجونم بیفته ! الهی درد و بلای لنت ترمزت بخوره

تو کاسه سر این بهزاد!

_لال شی! اینا چیه می گی؟!

» دیگه ماشین رسیده بود جلوی ما «.

_سلام. معذرت می خوام که بد رانندگی کردم. یه لحظه حواسم پرت شد.

کاوه_ ببخشید، پدر شما سرهنگ نیستن؟

_نه چطور مگه؟

کاوه_ عذر می خوام، فکر می کنم پدرتون باید یا وزیر باشن یا وکیل.

_نه، اصلاً!

کاوه_ خب الحمدلله!

» بعد بلند گفت «:

_خانم این چه طرز رانندگی یه؟ ! باباتون م که کاره ای تو این مملکت نیست

که شما اینطوری رانندگی می کنین! نزدیک بود ما رو بکشی!

» آروم زدم تو پهلوش و گفتم «:

_عذر می خوام خانم. این دوست من کمی شوخه.

_باید ببخشید. اسم من فرنوش ستایشه طوری که نشدید؟

کاوه_ آب و گل و شل از پر پاچه مونراه افتاد خانم جون!

» فرنوش خندید و گفت «:

_شما کاوه خان هستین . بذله گویی شما تو دانشکده معروفه . همه از شوخ

طبعی تون تعریف می کنن « تا فرنوش اینو گفت، صدای کاوه ملایم شد و رنگ

عوض کرد و گفت «:

کاوه_ من کوچیک شما هستم شما واقعاً! چه خانم فهمیده ای هستین!

_اسم من بهزاده. اینم کاوه دوستمه.

کاوه_ هر دو کنیز شماییم!

فرنوش_ بازم ازتون معذرت می خوام.

کاوه_ فدای سرتون ! اصلاً بذارین من این وسط خیابون بخوابم، شما با ماشین تون

دوسه بار از رو من رد شین ! اصلاً چه قابلی داره؟ چیزی که زیاده اینجا جون

آدمیزاده! اصلاً شما دفعه د یگر خبر بدین تشریف میارین، خودمون و دو سه تا از

بچه های کلاس رو بندازیم جلو ماشین تون! والله! بی تعارف می گم!

_بس کن کاوه!

ببخشید خانم. خیلی ممنون که برگشتید. خوشبختانه اتفاقی نیفتاده.

کاوه_ بعله ! شلوارهامون رو می دیم خشکشویی، گور پدر جناق سیه من و پای

بهزادم کرده! خودش خوب می شه!

» فرنوش که ناراحت شده بود از من پرسید «.

_پاتون مشکلی پیدا کرده؟

_خیر. خواهش می کنم شما بفرمایین.

کاوه_ خیر خانم محترم . ایشون مغزشون مشکل پیدا کرده . حالا لطفاً یه دقیقه

تشریف بیارین پایین، همین جا کوروکی بکشیم ببینیم مقصر کیه!

» من به کاوه چشم غره رفتم که فرنوش متوجه شد و با خنده از ماشین اومد

پایین و گفت «:

_از آشنایی تون خوشبختم. حالتون چطوره؟

_ممنون شما چطورین؟

فرنوش_ شما همین جا درس می خونین، چندین بار شما رو تو محوطه دانشکده

دیدم.

_منم همینطور. منم شما رو چند بار دیدم.

کاوه_ انگار شکستن جناق سینه من باعث آشنایی شما شد ! فکر کنم اگه من کشته

می شدم شما دو تا با هم عروسی می کردین!

» فرنوش دوباره خندید و من چپ چپ به کاوه نگاه کردم که کاوه به فرنوش

گفت «.

_نگاه به چشمای این نکنین! این مادرزادی چشماش چپه!

_بس کن کاوه خان.

کاوه_ باباجون، این تصادف بزرکی یه ! حتماً باید چهار تا بزرگتر بیان وسط رو بگیرن

شاید کار بکشه به شرکت بیمه زندگی و عقد دائم و عروسی و این حرف ها!

_کاوه!!

» بعد رو به فرنوش کردم و گفتم «:

_خواهش می کنم شما بفرمایید.

فرنوش_ اجازه بدین تا منزل برسونمتون.

کاوه_ خیلی ممنون. بهزاد جون سوار شو!

» دست کاوه رو که به طرف دستگیره ماشین می رفت گرفتم و به فرنوش

گفتم «

_خیلی ممنون. مزاحم نمی شیم. شما بفرمایید.

فرنوش_ پس بازم معذرت می خوام. خداحافظ!

» اینو گفت و سوار ماشین شد و رفت . کاره در حالیکه پشت سر ماشین دستش

رو تکون تکون می داد گفت «:

_خداحافظ بخت پسره الاغ! حیف که در روت باز نکرد!

_منظورت منم؟

کاوه_ نه بابا! منظورم الاغه بود! شماکه ماشالله عقل کلّ ین!

_بیا بریم. خونه کار دارم.

کاوه_ عذر می خوام، وکیل و وزیر ها ! تو خونه منتظرتون هستن؟ ! والله هر کسی

ندونه فکر می کنه الان از اینجا یه سره باید بری کارخونه بابات و بشینی پشت میز

و به رتق و فتق امور بپردازی ! مرد تقریباً حسابی ! این دختره تو دانشکده دل از همه

برده! هیچکسی رو هم تحویل نمیگیره ! حالا اومده از تو خواهش می کنه که

برسوندت خونه، تو ناز می کنی؟!

» همونطوری نگاش کردم «

کاوه_ شناختی؟ دمت رو تکون بده عزیزم!

_بی تربیت!

کاوه_ خب چرا سوار نشدی؟! چرا جفتک به بخت خودت می زنی؟

_اولاً جفتک نه و لگد! در ثانی، چون سوار ماشین نشدم به بختم لگد زدم؟

کاوه_ خب آره دیگه ! آشنایی همنطوری شروع میشه دیگه . بعدشم می رسه به عقد

و عروسی و این حرفا! دختر به این قشنگی و پولداری! دیگه چی می خوای؟

_هیچی بابا آدم خوش خیال ! اون می خواست جای اینکه، پیچیده بود جلوی ما،

یه جوری تلافی بکنه. اون وقت تو تا کجا پیش رفتی!

کاوه_ با منم آره؟ نگاه کور شدت رو دیدم ! نگاه اونو هم دیدم ! نخوردیم نون گندم،

بابامون که نونوایی داشته!

_می آی بریم یا خودم تنها برم؟

کاوه_ بریم بابا. امروز اخلاقت چیز مرغیه!

» راه افتادیم. چند قدم که رفتیم، یکی از دخترهای کلاس از پشت کاوه رو صدا

کرد و بعد بقیه بچه های کلاس رو هم صدا کرد و گفت «:

_بدویید بچه ها! پیداش کردم! بدویین که الان در می ره!

کاوه_ مگه من کش شلوارم که در برم؟!

» همکلاسی مون در حالیکه می خندید، دوباره داد زد «:

_یاالله بچه ها الان فرار می کنه ها!

کاوه_ بابا مگه دزد گرفتی؟ چرا آبرو ریزی می کنی دختر؟!

_مگه قرار نبود که همه بچه ها رو آخر ترم بستنی مهمون کنی؟ داری در می

ری؟

کاوه_ به جان تو عادت کردم . از بابام این اخلاق بهم ارث رسیده . از بس بابام از

دست مأمورای مالیات فرار کرده. منم واسه م عادت شده!

_بیا بریم، خودتم لوس نکن. مرده و قولش...

کاوه_ کی به شما گفته که من مردم؟ تو این دوره و زمونه مرد کجا بود؟ اگه مرد

پیدا می شد که این همه دختر دم بخت ویلون و سرگردون دنبال شوهر نبودن که

الهی گره کور بختشون بدست خودم واشه!

» کم کم بقیه بچه های کلاس داشتن جمع می شدن . نیلوفر که خودش هم

دخترپولداری بود گفت «:

_بیخودی بهانه نیار کاوه. تا بستنی بهمون ندی ولت نمی کنیم.

کاوه_ اولاً که من از خدا می خوام که شماها ولم نکنین و همیشه تو چنگ شما خانم

ها، اسیر باشم ! ولی باور کنین ندارم. از شما چه پنهون چند وقتی که بابام ورشیکست

شده. صبح می خوریم، ظهر نداریم ! ظهر می خوریم، شب نداریم! حالا حساب کن یه

خونواده آبرودار چه سختی رو داره تحمل می کنه ! به خدا قسم که بعضی وقتا شده

که با شورت جلو همه راه رفتم!

نیلوفر_ ا...! قسم خدا رو هم می خوره!

کاوه_ بجون تو که می خوام دنیا نباشه اگه دروغ بگم ! پریروز که رفته بودیم استخر،

با یه مایو اینور اونور می رفتم!

» بچه ها زدن زیر خنده «.

شیدا_ تا این بستنی رو ندی، ولت نمی کنیم کاوه خان.

کاوه _ باشه می دم ! آخرش اینکه امشب سر بی ش ام زمین میذاریم دیگه ! اگه

شما راضی می شین که من امشب گشنه سر به بالین بذارم، قبوله می دم اما می

دونم که شما ها خیلی دل رحم تر از این حرفایین!

فرزاد_ اگه بستنی رو ندی همین الان اینجا یه تحصن راه میندازیم.

کاوه _ ببینم، شما سندی، مدرکی، چیزی از من دارین که صحت گفته هاتون رو

ثابت کنه؟

 

 

ادامه دارد




طبقه بندی: رمان، 

تاریخ : پنجشنبه هجدهم فروردینماه سال 1390 | ساعت 15 و 09 دقیقه و 13 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

خانم نعمتی لبخندی زد و گفت:فکر نمیکنم چون تا دقایقی پیش با پدرشان در باغ قدم میزدند.
فاخته در چیدن میز عصرانه خانم نعمتی را یاری داد و در همان حال متوجه نزدیک شدن آنها گشت.
آقای پرتوی از فاخته پرسید:دخترم حالت خوب است؟
فاخته متعجب از سوال او گفت:بله خوبم متشکرم.
خانم پرتوی افزود ما گمان میکردیم که سرما خورده باشی چون بیاد ندارم تو هیچگاه خواب نیمروز کرده باشی.
فاخته گفت:بله خودم هم تعجب کردم ولی گمان میکنم امروز بیش از حد راهپیمایی کردم و بهمین خاطر خوابم برد من دختر سرسختی هستم و زود بیمار نمیشوم.
بهالدین در حالیکه مینشست گفت:با حرفتان موافقم شما ثابت کردید که دختر سرسختی هستید و زود از میدان بیرون نمیروید حالا بنشینید و ما را همراهی کنید.
فاخته به صورت خانم پرتوی نگریست و کسب تکلیف نمود او با لبخندی که بر لب آورد به فاخته اجازه نشستن داد.
آقای پرتوی ضمن خوردن عصرانه رو به فاخته نمود و گفت:دخترجان دیشب در مورد کار تو با یکی از دوستانم گفتگو کردم و او قول داد تا برایت کار مناسبی بیابد اینرا گفتم تا گمان نکنی قولم را فراموش کرده ام.
چنگال از دست بهاالدین افتاد و او با دستپاچگی پوزش خواست و سرش را به خوردن گرم کرد و تا پایان عصرانه کلامی بر زبان نیاورد.
فاخته میز را تمیز نمود و ظرفها را به اشپزخانه برگرداند هنگامیکه به جمع پیوست اثری از بهاالدین ندید.
خانم پرتوی با اندوه گفت:او ما را ترک کرد و به خانه اش بازگشت.
فاخته به دیدگان غم گرفته خانم پرتوی نگریست و پرسید:آیا مسئله ای پیش آمده/
پیرزن با تکان سر حرف او را تکذیب نمود و نگاهش را به افق دوخت و گفت:نمیدانم حقیقتا نمیدانم که او از چه میگریزد و به دنبال چه چیز است حتی نمیدانم چه چیز او را خوشحال و چه چیز غمگینش میکند.تو با ما سر میز عصرانه بودی و خودت شاهد بودی که همه چیز بخوبی پیش میرفت زمانیکه تو ظرفها را به آشپزخانه بردی بهاالدین به یکباره در خود فرو رفت و بعد بلند شد و بدون گفتن حرفی ما را ترک کرد و خدا میداند چه زمان دوباره بازگردد فکر میکردم که امشب را با خواهیم گذراند و روز و شب خوشی خواهیم داشت اما افسوس هیچوقت خوشی برایم کامل نبوده است.
فاخته برای اینکه از اندوه خانم پرتوی بکاهد تبسمی کرد و گفت:او باز میگردد چون به اقای پرتوی قول داده تا در بوجود آوردن مزرعه کمک کند من مطمئنم که شما اقا بها را بزودی خواهید دید نگران نباشید.
خانم پرتوی حلقه اشکی که در دیدگانش جمع شده بود از فاخته پنهان ساخت و با کشیدن آه حسرتی پرسید آیا زنی به بدبختی من دیده ای؟من مادری هستم که با وجود اینکه فرزندم از من دور نیست اما مثل این است که فر سنگها راه از من فاصله دارد.نمیدانم چرا نمیتوانم با فرزندم مثل هر مادری رابطه برقرار کنم.من چرا نباید بتوانم با او از دردها و غصه هایم صحبت کنم؟من چرا باید با او رفتاری محافظه کارانه داشته باشم ؟چرا او با ما اینگونه رفتار میکند تا چه زمانی میخواهد در کنج انزوا زندگی کند؟امروز وقتی مرا در آغوش کشید و سرش را روی سینه اش گذاشت پس از سالها حس کردم که چقدر طالب شنیدن ضربان قلبش بودم و دلم نمیخواست سرم را از روی سینه اش بردارم فاخته!هر مادری انتظاراتی از فرزندانش دارد.منهم انتظار دارم که او با محبت من و پدرش پاسخ دهد و با ما باشد ایا توقغ بیجایی است؟
فاخته گفت:ابدا چنین نیست اما شما باید این مطلب را دانسته باشید که پسرتان دوستتان دارد و از شما جدا نیست.من فکر میکنم که او هم از تنهایی خسته شده است و دلش میخواهد ساعتهای بیشتری را در کنار شما بگذارند .آقا بها از روزی که با شما گذرانده بود خوشحال بنظر میرسید و یقینا اینروز خوش را فراموش نخواهد کرد.او امشب وقتی به بستر رود بیاد خواهد اورد که شما و پدرش پس از سالها زنگ در خانه اش را فشردید و قدم در خانه او گذاشتید.او با شوق دوباره دیدن شما چشم بر هم خواهد گذاشت او مرد بی احساسی نیست و محبت را درک میکند .به او مهلت بدهید تا کم کم این حصار تنهایی را بشکند و خود را برهاند .شما و آقای پرتوی در اولین قدم موفق بوده اید و بجای یاس باید امیدوار باشید که در دیدارهای دیگرتان او را بیشتر بخود نزدیک سازید من بر خلاف شما اصلا مایوس نیستم بلکه ملاقات امروز را آغازی مثبت در راه هدفمان میدانم و امیدوارم که اگر همینگونه پیش برویم آقا بها را نجات خواهیم داد.
گفته های فاخته امیدی تازه در قلب خانم پرتوی بوجود آورد و سایه های ناامیدی از چهره محزونش رخت بر بست.او دست فاخته را در دست گرفت و گفت:حرفهای او امیدوار کننده اند تو باعث میشوی تا من یاس و ناامیدی را فراموش کنم.حرفهای امیدوار کننده تو اگر به حقیقت نپیوندد اما موجب میشوند تا من دلگرم و امیدوار گردم متشکرم از اینکه بمن قوت قلب میدهی تا زمانیکه تو د رکنارم باشی و من صدای ترا بشنوم امیدم را از دست نخواهم داد .به من قول بده که هرگز ترکم نکنی.بگذار این روزهای آخر زندگی ام احساس کنم که تنها نیستم و مونس و همدمی دارم که غمخواریم را میکند و دل به حالم میسوزاند.میدانم که این توقع زیادی است اما بعد از نیلوفر تو تنها کسی هستی که توانسته ام براحتی با او صحبت کنم.صدای پای تو خنده های شادی آفرین تو یاد نیلوفر را در این خانه زنده نگهمیدارد و من فراموش میکنم که نیلوفرم دیگر در قید حیات نیست با من بمان و ترکم مکن این خواهش را از طرف پیرزنی که امید حیات را از دست داده قبول کن و فکر رفتن از این خانه را از سر بدر کن ایا پیش من میمانی؟
فاخته تحت تاثیر کلام خانم پرتوی اشک بدیده آورد و در حالیکه دستهای او را به گونه میفشرد نجوا کرد با شما میمانم مطمئن باشید.
با شروع پاییز فاخت توانست آپارتمانی کوچک اما روشن و لوکس برای خانواده اش بیابد و از آن محیط دود افزا آنها را نجات دهد.در ماه دوم پاییز روزی که فاخته برای دیدار خانواده رفته بود مادرش با خوشحالی به او خبر داد که خواستگاری خوب و شایسته برای فریبا آمده است.او جوانی بود فرهنگی که سالها در آن محل سکونت کرده بودند و همسایگان از آنها با نام نیک نام میبردند مادر نگرانی خود را از تهیه نمودن اسباب زندگانی برای فریبا ابراز نمود و تا پاسی از شب گذشته هر دو در این اندیشه بیدار ماندند و نقشه کشیدند.آندو باید کوشش میکردند و بر فعالیت خود میافزودند.فاخته بدون آنکه بخود بیندیشد به فکر سعادت فریبا بود او تصمیم گرفت با خانم پرتوی صحبت کند و از او اجازه بگیرد تا بتواند در خانه ای دیگر هم بکار بپردازد و با حقوق آن نگرانی مادر را برطرف سازد او غالبا با خانم نعمتی در مورد مشکلاتش گفتگو میکرد و از راهنمایی های او سود میجست.
خانم نعمتی با فکر فاخته موافق شد و گفت:اگر بتوانی موافقت خانم پرتوی را جلب کنی من میتوانم ترا برای کار به خانواده ای متمول معرفی کنم.
فاخته برای ابراز فکرش در نزد خانم پرتوی بدنبال وقت مناسبی بود او کلماتی را که باید بر زبان می آورد پیش خود تکرار میکرد تا از جملاتی استفاده کند که کمتر موجب رنجش خانم پرتوی گردد.غرورش اجازه نمیداد تا حقایق را بازگوید میاندیشید که ترحم خانم پرتوی را نمیتواند تحمل کند میبایست فریبا را با سربلندی به خانه بخت روانه سازد و هیچکس نباید از روی ترحم و دلسوزی برای او اسباب زندگانی فراهم کند.فکر از او دختری ساخت مغموم و افسرده هر زمان فراغی میافت در میان درختان به قدم زدن میپرداخت و سوز پاییزی را بجان میخرید.
بهاالدین چندبار متوجه فاخته شده بود که غمگین و در خود فرو رفته قدم زنان از زیر درختان گذشته است و بدون توجه به اطراف خویش غرق عالمی دیگر گشته است یکبار تصمیم گرفت با او همگام شود تا شاید عامل اندوه و افسردگی او را بشناسد اما از این فکر منصرف شد زیرا میترسید حضورش باعث گردد تا از تماشای یک تابلوی بدیع محروم گردد.تماشای فاخته در حالتی که سر در گریبان فرو برده و موهای بلند و مواجش را بدست باد سپرده است.بهاالدین بی آنکه دیده شود هر روز فاخته را نزدیک خط قرمز ملاقات میکرد و در گوشه ای به تماشا می ایستاد در آن لحظه آرزو داشت که میتوانست به عالم تخیل دخترک راه یابد و به اندیشه ای که این چنین او را بخود مشغول داشته است آگاهی یابد.با خود گفت چه عاملی میتواند از یک موجود شاد و سرزنده دختری غمگین و افسرده بسازد؟ایا خزان برگها روح پر احساس او را ازرده است؟یا عامل دیگری او را تحت فشار روحی قرار داده است؟
بهاالدین آنشب در اتاق کنترل فاخته را زیر نظر گرفت در حرکات و گفته های او دقیق شد.
خانم نعمتی پرسید ایا با خانم در مورد کار صحبت کردی؟
فاخته نگاه مغموش را در صورت او دوخت و گفت:نه!هنوز زمان مناسب را برای مطرح ساختن پیشنهادم بدست نیاورده ام.
خانم نعمتی چینی بر پیشانی افکند و گفت:اما هز چه زمان بگذرد تو فرصت کمتری خواهی داشت اگر میدانی که نمیتوانی فکرت را بیان کنی اجازه بدهد من انرا با خانم پرتوی در میان بگذارم بتو اطمینان میدهم که میتوانم موافقت خانم را جلب کنم.
فاخته نگاهش را بر دیده او دوخت و گفت:میدانم که میتوانید اما من به خانم قول داده ام او را ترک نکنم میترسم اگر از او دور گردم در ساعاتی که نیستم به وجودم احتیاج پیدا کند آه.خانم نعمتی حقیقتا نمیدانم چه باید بکنم.
بهاالدین از گفتگوی آندو پی به اندوه فاخته برد و هنگامیکه کلید کنترل را خاموش کرد نفس راحتی کشید و به بستر پناه برد.
از هنگامیکه هوا رو به سردی نهاده بود میز عصرانه در سالن چیده میشد و خانم و آقای پرتوی از شیشه سالن زیبایی طبیعت را مینگریستند.
فاخته بهنگام چیدن میز متوجه گفتگوی دو مرد گشت و هنگامیکه بجانب صدا روی برگرداند بهاالدین را دید که شانه به شانه پدرش وارد سالن میگردد.او برای آوردن فنجانی دیگر به آشپزخانه بازگشت او ورود بهاالدین را به اشپز اطلاع داد بار دیگر که به سالن بازگشت خانواده گرد میز نشسته بودند.فاخته سلام و عصر بخیر کوتاهی گفت و پس از قرار دادن فنجان قصد بازگشت داشت که خانم پرتوی او را مخاطب قرار داد و گفت:چند لحظه صبر کن بهاالدین برای دادن پیشنهادی بتو به اینجا آمده که باید بشنوی.
بهاالدین با اشاره به او اجازه نشستن داد فاخته متحیر نشست و گوش به سخنان بهاالدین سپرد.
بهاالدین نگاهی گذرا به صورت فاخته انداخت و د رحالیکه حبه قندی در فنجانش می انداخت خونسرد و آرام گفت:من آمده ام پیشنهاد کنم که شما مراقبت و نگهداری از گیاهانم را به عهده بگیرید .شما فرصت اینکار را دارید و من تمایل دارم که شما مسئولیت اینکار را تقبل کنید این را هم بدانید که د رمقابل کاری که انجام میدهید از من حقوق دریافت میکنید.این کار مستلزم وقت زیادی نیست و باید پیش از طلوع و غروب آفتاب گلهایم را آبیاری کنید .علاقه شما به گلها مرا به این فکر انداخت که از وجود شما استفاده کنم ایا پیشنهادم را قبول میکنید؟
فاخته سربلند نمود و او هم نگاهی کوتاه به چهره بهاالدین افکند و گفت:از پیشنهادتان و از اینکه مرا برای انجام اینکار در نظر گرفتید ممنونم اما متاسفانه شایستگی اینکار را در خود نمیبینم .من از باغبانی هیچ نمیدانم میترسم که گلخانه زیبای شما به علت ناشی بودن من باعث نابودی گلهایتان گردد.میتوانم بپرسم که چرا از وجود مشهدی استفاده نمیکنید؟
بهاالدین لبخندی زد و گفت:از گلخانه ام دیدن کرده ای و دیده ای که گلهایم استثنایی هستند.گلهای استثنایی باغبانی استثنایی هم نیاز دارند.اما گمان نکنید که این پیشنهاد جنبه زور و اجبار دارد خیر!بلکه فقط بعنوان پیشنهاد ابراز شد و قبول و رد آن به شما بستگی دارد.
خانم پرتوی مجال صحبت را از فاخته گرفت و گفت:تو باغبانی را هم مثل پرستاری زود فرا میگیری همانطور که در کار پرستاری موفق شدی من مطمئنم که در کار باغبانی هم موفق میشوی من اگر بجای تو بودم قبول میکردم وقت صرف نمودن با گلها لذت بخش است و به انسان نشاط میدهد قبول کن!
بهاالدین رو به مادر نمود و گفت:مادر خواهش میکنم فاخته را در تصمیم گیری آزاد بگذارید.او باید خودش تصمیم بگیرد آنگاه رو به فاخته نمود و ادامه داد شما از حالا فرصت دارید روی این پیشنهاد فکر کنید اگر موافق بودید فردا صبح زود کارتان را شروع خواهید کرد حالا میتوانید بروید.
فاخته میز را ترک کرد و به آشپزخانه رفت.پیشنهاد بهاالدین میتوانست او را زا فکر و خیال برهاند و دیگر لزومی به ترک کردن خانه نداشت.او پیشنهاد بهاالدین را با خانم نعمتی در میان گذاشت و او هم مثل خانم پرتوی از آن استقبال نمود.فاخته میان دوراهی سرگردان مانده بود.اگر پیشنهاد را میپذیرفت مشکلاتش با حقوقی که از بهاالدین دریافت میکرد برطرف میشد اما گلها و گیاهان زیبا نابود میشدند چرا که او تا آن زمان باغبانی باغچه کوچکی را هم تجربه نکرده بود چگونه ممکن بود که بتواند از عهده گلخانه ای به آن وسعت بر اید نه این غیر ممکن بود.با خود گفت قبول نخواهم کرد اینکار یعنی نابود ساختن و از بین بردن دست آورد سالها زحمت و کوشش بهاالدین.ولی اگر این پیشنهاد را نپذیرم ممکن است دیگر چنین موقعیتی بدست نیاورم پس چه باید بکنم؟فاخته قدم به کتابخانه نهاد و خود را روی مبل رها کرد چشمش به کتابهای چیده شده در قفسه ثابت ماند و در آن حال فکری چون برق از مخیله اش گذشت بلند شد و در میان کتابها به جستجو پرداخت و پس از دقایقی کتابی را انتخاب نمود و با شور و اشتیاق شروع به ورق زدن آن نمود با خود گفت شاید این کتاب بتواند بمن آموزش دهد و من مطابق نوشته های کتاب گلخانه را اداره کنم.کتاب شامل دو بخشی بود.بخش اول اختصاص به معرفی وسایل باغبانی و نحوه استفاده نمودن از آنها بود و در بخش دوم شیوه نگهداری و تکثیر گلها و نباتات آموزش داده شده بود.تصاویر گلها و طبقه بندی شدن آنها کار فاخته را اسان ساخت و با اشتیاق شروع به مطالعه کتاب نمود.او چنان غرق در مطالعه بود که ساعات را فراموش کرد و از دیگران غافل شد.با باز شدن در کتابخانه فاخته نگاه از کتاب برداشت و چشمش به خانم نعمتی افتاد که پریشان به او مینگریست.خانم نعمتی زمانیکه فاخته را سرگرم مطالعه دید نفس راحتی کشید و پرسید:میدانی ساعت چند است؟
فاخته به ساعتش نگاه کرد و ناگهان بلند شد و گفت:خدای من غذای خانم و آقا دیر شد.
خانم نعمتی حرفش را تصدیق کرد و گفت:علاوه بر اینکه غذا دیر شد همه اهل خانه را با غیبت خود نگران کرده ای چرا به کسی نگفته ای کجا میروی؟
رنگ از صورت فاخته پرید و با گامهایی لرزان از کتابخانه خارج شد.خانم نعمتی و فاخته هر دو با هم وارد سالن گشتند و خانم نعمتی با صدایی نسبتا بلند گفت:گمشده را یافتم دیگر جستجو نکنید.
خانم پرتوی بطرف آنها برگشت و د رحالیکه خشمش را فرو میخورد گفت:تو کجا بودی فکر نکردی غیبتت ما را نگران میکند؟
فاخته سربزیر انداخت و گفت:معذرت میخواهم اصلا متوجه گذشت زمان نبودم در کتابخانه کتابی در مورد باغبانی یافتم و خواستم تا در این زمینه اطلاعاتی بدست آورم .سخنان فاخته را اقایان شنیدند.
بهاالدین قهقهه بلندی سر داد و گفت:عجب پشتکاری دارید!شما را بجای تنبیه باید تشویق کرد .آه مادر لطفا اخمتان را باز کنید و خانم باغبان ما را دلسرد نکنید.سخن بهاالدین به دیگران هم فهماند که حق اعتراض ندارند.بهاالدین با روحیه ای شاد پشت میز غذاخوری نشست و از فاخته پرسید خوب بگویید در مورد چه گلهایی مطالعه میکردید ؟بهاالدین به سخنان فاخته به دقت گوش میکرد و از گلگونی گونه اش بخوبی مشهود بود که از آن گفتگو لذت میبرد.

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، 

تاریخ : جمعه یکم بهمنماه سال 1389 | ساعت 20 و 14 دقیقه و 46 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

فاخته جواب خود را از نگاه او گرفت و روی دیوار بدنبال کلید گشت.جستجو را آغاز کرد و کم کم به آشپزخانه رسید.پشت میز بر روی صفحه ای فلزی چندین کلید یافت.یکی از آنها را فشرد به امید آنکه در گشوده شود اما بجای در مبلها از هم باز شدند و بصورت تخت در آمدند.دومین کلید باعث گشوده شدن پنجره ها گشت و سومین کلید میز و صندلی ها را به حرکت در آورد.او شروع به فشدرن بقیه دکمه ها کرده لوازم آشپزخانه به حرکت در آمد و کولر و گاز روشن شدند.
بهاالدین به او نزدیک شد و در حالیکه میخندید گفت:تا وسایلم را خراب نکرده اید میتوانم بعنوان راهنمایی بگویم که د راینجا آن کلید را نخواهید یافت جستجو را از جای دیگری شروع کنید.
فاخت آشپزخانه را ترک کرد و بار دیگر روی دیوار به جستجو پرداخت و به آخر اتاق نزدیک شد و در مقابل اینه ای که به دیوار نصب شده بود کلیدی یافت و آنرا فشرد و دید که دیوار به عقب رفت و اتاق خواب با شکوهی مقابلش ظاهر گشت.این اتاق از تمام اتاقها متمایز بود از دیوار شیشه ای آن سرزمین گلها مشاهده میشد فاخته بی اختیار گفت:خدای من چقدر زیباست میشود ساعتها به این منظره نگریست و خسته نشد.
بهاالدین کنارش ایستاد و گفت:حق با شماست اینجا زیباترین اتاق این خانه است .اگر تا ساعتی دیگر صبر کنی میتوانی ریزش باران را بر روی گلها و گیاهان ببینی.صدای ریزش باران را دوست داری؟
فاخت گفت:بله دوست دارم و میتوانم تصور کنم که چه منظره زیبایی بوجود خواهد آمد .این اتاق بیشتر به یک رویا شبیه است تا واقعیت.حالا میتوانم درک کنم که چرا شما تنهایی را برگزیده اید.اجازه میدهید نام این اتاق را به قصر گلها تغییر بدهم؟ایا در شب هم این زیبایی هویداست؟
بهاالدین گفت:نور ماه جلوه ای جادویی به این قصر میبخشد و در شب اینجا با شکوهتر میشود.
فاخته با حسرت گفت:من از هم اینک به ساکنین آینده این قصر غبطه میخورم و به آنها حسادت میکنم.آنگاه به طرف بهاالدین برگشت و افزود از بیرون از خانه منظره این قصر پیدا نیست من حتی کلاهک این سقف را هم ندیدم .هر چه دیده میشوم کرت است و چمن.
بهاالدین با شیطنت بر او نگریست و برویش تبسم نمود و گفت:این از اسرار این خانه است.آیا هنوز دوست داری به تماشا بایستی یا اینکه میخواهی جستجو را آغاز کنی؟
فاخته بیاد آورد که در خانه زندانی شده است و باید برای خروج خود کلید را بیابد.پس گفت:جستجو را آغاز میکنم!اما اقرار میکنم که از این جستجو لذت میبرم کشف اسرار این خانه سرگرم کننده است اما میشود یک سوال بکنم؟
بهاالدین دستهایش را در جیب کرد و نشان داد که سراپا گوش است فاخته پرسید ایا آن کلید را در این اتاق پیدا میکنم؟
بهاالدین نگاهش کرد و با بالا انداختن ابروها به او نشان داد که کلید در اتاق خواب نیست.هر دو بار دیگر به اتاقی که قبلا بودند بازگشتند و اینبار فاخته بدنبال سیمی گشت که روی دیوار کشیده شده باشد اما روی دیوار اثری از سیم ندید و جستجو را از زمین شروع کرد او بخود جرات داد و قسمتی از فرش را کنار زد و در کمال تعجب دید که رشته باریکی سیم از زیر فرش عبور کرده او سیم را دنبال نمود و نزدیک مبلی که بهاالدین بر روی آن نشسته بود دکمه سفید کوچکی یافت و آنرا فشرد در با صدای تیک کوچکی گشوده گشت.فاخته از صدای کف زدن بهاالدین سرش را بلند نمود و خوشحال از یافتن کلید نفس عمیقی کشید.
بهاالدین او را که زانو بر زمین زده بود بلند نمود گفت:نشان دادی که دختر باهوشی هستی حالا منهم بقول خود وفا میکنم با من بیا.هر دو اتاق را ترک کردند و بهاالدین روی دیوار راهرو را لمس نمود و قسمت کوچکی از دیوار کنار رفت و فاخته روبروی خود اتاق کنترل تلویزیون را دید.او فاخته را مبهوت به دستگاهها خیره شده بود منتظر نگذاشت و با فشردن دکمه ای تلویزیونها را بکار انداخت هر تلویزیون مربوط به قسمتی از خانه بود.اتاق خواب مادر کتابخانه آشپزخانه و حتی محیط باغ او میتوانست جاده آسفالته را از نزدیک مشاهده کند.
فاخته پرسید:شما آمدن مرا دیده بودید؟
بهاالدین گفت:بله و چقدر لذت بردم وقتی دیدم مثل فیلمهای پلیسی سعی در مخفی نمودن خود داشتید.
فاخته گفت:هیچ چیز از نظر شما مخفی نمیماند.
بهاالدین گفت:همینطور است حالا باور کردید که من لحظه ای از خانواده ام جدا نیستم من حتی به مکالمات مادر و پدرم گوش میکنم.
فاخته پرسید و بقیه هم؟
بهاالدین سر فرود آورد و تایید کرد او اشاره به دکمه ای دیگر کرد و فاخته اهالی خانه در حالیکه گرد میز نشسته بودند و عصرانه میخوردند را دید و به گفتگوی آنها گوش سپرد.
آشپز در حالیکه فنجانهای چای را روی میز میچید گفت:غیبت فاخته طولانی شده نکند به سرش زده و به سرزمین ممنوعه رفته باشد؟
آقای نعمتی گفت:اگر هم رفته باشد جای نگرانی وجود ندارد او تصمیم گرفته اینبار موفق شود او میخواهد بخت خود را یکبار دیگر آزمایش کند و خدا کند اینبار موفق شود.
ربابه خانم گفت:او دختر پر جراتی است و از ریسک کردن نمیترسد.
خانم نعمتی چایش را شیرین کرد و بدنبال سخنان ربابه خانم افزود و در ضمن دختر زیبایی هم هست خدا را چه دید شاید زیبایی او بتواند اقا بها را به سر عقل آورد و او را از تنهایی نجات بدهد خانم که خیلی امیدوار است او به فاخته قول داده است که اگر موفق شود تمام وسایل راحتی و آسایش خانواده او را تامین کند من بخاطر همین هم که شده دعا میکنم فاخته موفق شود.
مشهدی گفت:اما من دلم بحال فاخته میسوزد او دختر شاداب و سرزنده ای است اگر با بهاالدین خان ازدواج کند جوانی اش را مفت مفت میبازد .درست است که خانواده اش تنگدست هستند اما او نباید بخاطر خوشبختی خانواده اش خود را نابود کند.همه ما میدانیم که آقا بها چه اخلاقی دارد حیف این دختر است که قربانی شود ای کاش فاخته از این تصمیم منصرف میشد و به خانم قول نمیداد.
ربابه خانم گفت:کار از این حرفها گذشته است.فراموش نکنید که فاخته اولین دختری است که اجازه پیدا کرده از خط قرمز عبور کند و از خانه و زندگی آقا بها دیدن کند من فکر میکنم که او بدام افتاده و فاخته پیروز شده است بجای این حرفها بلند شویم به کارمان برسیم.
بهاالدین تلویزیون را خاموش کرد و با گفتن این چه مزخرفاتی برای هم میبافند به صورت رنگ پریده و مسخ شده فاخته نگریست و پرسید حالت خوب است؟
فاخته جرات نمیافت به صورت او نگاه کند.تمام وجودش را ضعف فرا گرفته بود و قدرت حرکت نداشت.
بهاالدین با صدای بلند خندید و گفت:ناراحتی از اینکه دیدی و شنیدی منهم مثل دیگران از توطئه خبر دارم و میدانم هدف تو از آمدن به این خانه چیست؟بگذار بگویم که من از روز اول همه چیز را میدانستم از روزیکه خاله مهربان و دلسوزم ترا پیشنهاد کرد من میدانستم که هدف آنها از استخدام تو چه بود.تو اولین نفری نیستی که قربانی این توطئه شده ای.بیشتر دختران فامیل و دوست و آشنا بخت خود را امتحان کردند.اما فرق تو با سایرین در این است که وقتی استخدام شدی نمیدانستی که بعنوان طعمه استخدام شده ای من گذاشتم تو بمن نزدیک شوی تا دیگران تصور کنند که موفق شده ای روزیکه مادرم بخاطر شکست تو اخراجت کرد چنان وانمود ساختم که از رفتن تو ناراحتم کاری کردم که میخواستند همان شبانه تو را بخانه بازگردانند و تو بالاخره برگشتی.اما اینبار با آگاهی از توطئه و نقشه اونا برگشتی.منهم مثل مشهدی برای تو متاسفم تو قربانی زیبایی هستی و حیف است که عمر و جوانی ات را بپای مردی نیمه دیوانه تباه کنی!من اگر بجای تو بودم از این خانه میرفتم و هرگز به اینجا بازنمیگشتم.این نصیحت را از من قبول کن که افراد این طبقه از جامعه بدون دلیل به کسی محبت نمیکنند و دل نمیسوزانند.این مردم تا نفعی برایشان نداشته باشی دستت را نمیگیرند و از زمین بلندت نمیکنند.اینها عادت کرده اند که ضعفا را زیر پا له کنند و از روی جسد آنها عبور کنند.آنوقت تو میخواهی مرا با این مردم اشتی دهی؟
فاخته نجوا کرد من برای فریب دادن شما نیامده بودم.من هدفم والاتر از اینها بود دلم میخواست پسری را به خانواده اش بازگردانم و مادری را از فراق نجات دهم اما هرگز فکر نمیکردم...
اشکهای فاخته روی گونه اش غلطیتدند و بغض توان سخن گفتن را از او گرفت.
بهاالدین مقابلش ایستاد و گفت:میدانم و حرفهایت را باور میکنم.فراموش نکن که من همه چیز را بهتر از تو میدانم و مردم را هم بهتر از تو میشناسم.اگر تو هم با قصد فریب دادن من آمده بودی هرگز اجازه نمیدادم از خط مرز عبور کنی و خودت را بمن نزدیک سازی!تو دختر خوب و مهربانی هستی و اینرا بهمه ثابت کرده ای اما هیهات خوب بودن و مهربانی کردن تو نقش ساده لوحی و ساده اندیشی بخود گرفته است.در این زمانه اگر میخواهی زندگی کنی باید بیرحم و شقی باشی و اجازه ندهی از سادگی ات دیگران برای پیشبرد اهدافشان استفاده کنند.من در این مدت ترا بهتر از خودت شناخته ام و میدانم که دختری که از چیدن یک غنچه غمگین میشود و برای زندگی کوتاه یک گل دل میسوزاند نمیتواند دختری باشد که برای رسیدن به خوشبختی کاذب قلب و روی انسانی را به بازی بگیرد.چیزی که تو را به این گوشه باغ کشاند فقط حس کنجکاوی تو بود و نه فریب دادن من حالا با خیال اسوده اینجا را ترک کن.
بهاالدین او را تا کنار در هانه بدرقه نمود و در سکوت به دور شدن فاخته نگاه کرد.نور ماه بر روی درختان تابیده بود و شاخه ها در مجلس نسیم میرقصیدند.بوی عطر شب بوها تمام فضا را آکنده کرده بود و او بدون توجه به آنهمه زیبایی به حرفهای بهاالدین میاندیشید مردی که همه چیز میدانست و بیشتر از او هم مردم را میشناخت.از خودش بدش آمد و از اینکه در فکر آنها سهیم گشته بود به نادانی خود اقرار کرد.
بهاالدین بارها اینگونه دسایس را خنثی کرده بود و میدانست تا وسیله حیله ای دیگر فراهم گردد میتواند مدتی به ارامش بگذراند و بدنبال کار خود بپردازد.اما اینبار حس نمود که از افشای دسیسه چندان راضی نیست او دلش میخواست باز هم دختر جوان را ببیند و او را دست بیندازد.او از نگاه معصوم و عاری از ریای دخترک خوشش آمده بود و دوست داشت نظرات او بشنود و با حرفهای ضد و نقیضی که برایش بیان میکند نگاه متعجب او را تماشا کند.
بهاالدین تا زمانیکه فاخته از مقابل چشمانش ناپدید شد به او فکر کرد و بخود گفت چه خوب میشد اگر بی هدف می آمد مثل روزیکه برای اولین بار همدیگر را ملاقات کردیم شاید انوقت میتوانستم بپذیرم که محبتش از روی خدعه و فریب نیست.
فاخته نیز با خود گفت چه خوب میشد اگر او نمیفهمید و من هر روز میتوانستم از نزدیک کارهای او را تماشا کنم و در دل تحسینش کنم.او اقدام بکاری کرده است که من بعد زا فوت پدر میخواستم انجام دهم منهم از مردم دو رو و ناسپاس بیزار هستم و دلم میخواهد خط قرمزی بدور آنها بکشم منهم از مردمی که تا سفره ای گسترده و غذاهای رنگینی داشتیم بگردمان جمع بودند اما بهنگام ورشکستگی هیچکدامشان دست یاری به طرفمان دراز ننمودند بیزارم.فاخته از فقری که به علت خیانت دوست نصیبشان شده بود متنفر بود.از وابستگی که خواهر کوچکش به چادر مادر نشان میداد و دستهای کوچکی که برای گرفتن سیب و پرتغال در هوا میماند متنفر بود او از دیدن صورت تکیده مادر و مشاهده خودکار خواهرش که برای نوشتن یک جمله به حرارت بخاری نیاز پیدا میکرد زجر میکشید او از آنخانه کوچک و درخت انجیری که به او دهن کجی میکرد متنفر بود و در آخر نیز از تنفر داشتن متنفر بود.فاخته خشمش را با صدایی که در دل شب فقط بگوش خودش میرسید فرو نشاند و گفت من از تو هم ای مرد دیوانه متنفرم.چرا که تو بهتر از من عاقل همه چیز را میدانی.
فاخته وجود مشهدی را کنار در ندیده انگاشت و یکسر به اتاقش رفت تا چمدانش را بار دیگر ببندد و اینبار برای همیشه آن مکان را ترک کند.او در مقابل چشمان حیرت زده خانم نعمتی لباسهایش را درون ساکش ریخت و در مقابل سوال او که پرسید چکرا میکنی؟ارام و خونسرد گفت میخواهم بروم.
خانم نعمتی لباس را از دست او گرفت و با همان حالت پرسید کجا میروی؟نمیشود که بدون دلیل بخواهی بروی آیا چیزی شده؟آیا آقا بها ترا رنجانده؟اگر او ترا رنجانده باشد باید بدانی که او از روی عمد اینکار را نکرده او عاقل نیست که تو از او توقع میکنی.
فاخته بی اراده خندید و خنده او موجب تحیر خانم نعمتی شد.اینبار به آرامی پرسید:او بلایی سر تو آورده؟
فاخته سر تکان داد و گفته او را تکذیب کرد.
خانم نعمتی بی حوصله گشت و پرسید پس چرا حرف نمیزنی تو که مرا نیمه جان کردی آخر یه چیزی بگو.
فاخته لب تخت نشست و گفت:باید بروم اگر یک نفر عاقل در این خانه باشد هم اوست که شما دیوانه اش میپندارید.ما عاقلان دیوانه ایم که او را دیوانه میخوانیم من دیوانه ام که فکر میکردم میتوانم خانواده ام را بتنهایی از فقر و بدبختی نجات بدهم.شما دیوانه اید که وقتی دور هم میشینید هر چقدر دلتان بخواهد خیالبافی میکنید.خانم و آقا دیوانه اند که فکر میکنند مشکل پسرشان با ازدواج کردن حل میشود.من میروم چون یک عاقل دیوانه نما بمن گفت که به چه دلیل استخدام شده ام.متاسفم که میبینم نقشه شان نقشه بر آب شد من باز هم شکست خوردم.اما از این شکست ناراحت نیستم.همه شما بمن دروغ گفتید همه تان میدانستید که من برای این استخدام شدم تا طعمه بهاالدین گردم و با ازدواج ما او سلامتی اش را بدست آورد.و من ساده دل گمان میکردم کاری که میکنم خدا پسند است.
خانم نعمتی گفت:خانم که از تو عذرخواهی کرد!پس چرا میخواهی بروی؟آوردن مجدد تو به این خانه دیگر بخاطر آقا بها نبود.اینبار براستی خانم بوجود تو محتاج است.اگر آنها را نبخشیده بودی پس چرا دو مرتبه بازگشتی؟من نمیدانم آقا بها بتو چه گفته اما دلم میخواهد اینرا باور کنی که خانم واقعا بتو علاقه پیدا کرده است و دلش میخواهد تو نزد ما بمانی اگر کمی صبر کنی خود خانم هم بتو اینرا خواهد گفت اما تا بازگشتن آنها باید صبر کنی من نمیگذارم تو این موقع شب خانه را ترک کنی چون جواب خانم و آقا را نمیتوانم بدهم.

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، 

تاریخ : جمعه یکم بهمنماه سال 1389 | ساعت 20 و 13 دقیقه و 12 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
خانم پرتوی با كشیدن آهی عمیق به فكر فرو رفت و گفت:تو هم شكست خوردی.
فاخته سر بزیر انداخت و گفت:متاسفانه بله منهم شكست خوردم.من فرامین شما را فراموش كردم و بدون توجه به آنچه كه شما فرموده بودید به اظهار عقیده پرداختم و فكر میكنم با اظهاراتم آقا بها را رنجانده باشم.گرفتگی صورتشان نشان میداد كه از مصاحبت با من خسته شده اند و بدنبال راه گریزی میگشتند.من این واقعیت را درك كردم و از ایشان جدا شدم.
خانم پرتوی نگاه غمگینش را بر فاخته دوخت و گفت:مهم نیست شاید اینطور بهتر باشد.پسرم در كنار ما احساس راحتی نمیكند .او با دنیایی كه برای خود ساخته خوشبخت تر است.آنگاه بلند شد و راه كتابخانه را در پیش گرفت تا اقای پرتوی را هم در جریان شكست فاخته قرار دهد.
در اواخر هفته فاخته اجازه یافت بخانه و نزد خانواده اش بازگردد.هنگام حركت خانم نعمتی ساك او را لبریز از مواد غذایی نمود و مقداری هم پول در اختیار او گذاشت و گفت:از طرف خانم است ما همگی متاسفیم كه تو را از دست دادیم اما خانم امیدوار است كه تو كاری مناسب بیابی و راحت زندگی كنی.
فاخته گفت:ممنونم منهم دلم میخواست میتوانستم در این خانه كار كنم و وجودم مثمر ثمر باشد اما افسوس كه شكست خوردم و نتوانستم كاری انجام دهم از اینكه وجود مرا تحمل كردید ممنونم.
خانم نعمتی پیشانی فاخته را بوسید و او را روانه كرد.در تمام طول راه بین او و آقای نعمتی بجز یكی دو مورد كوتاه گفتگویی انجام نگرفت.
تمام اعضا خانواده از این شكست باخبر شده بودند و فاخته حس میكرد كه او مقصر و عامل شكست میدانند همه آنها امیدواری غیر ممكنی بدل خود راه داده بودند فاخته بیاد كلام بهاالدین افتاد كه گفته بود امید به غیرممكن نداشته باش و او با خود فكر كرده بود كه غیر ممكن وجود ندارد و با خود گفت اگر هدف الهی باشد شكست نخواهد خورد.من د راین مبارزه هیچ چیز برای خود نمیخواستم فقط امیدوار بودم كه بتوانم جوانی را به خانواده اش بازگردانم و برای خانواده خودم زندگی راحتی را پایه ریزی كنم حتی حاضر بودم از خودم بگذرم و با او ازدواج كنم چه ساده بودم من!اگر در آن خانه ماندگار میشدم میدانستم كه بار دیگر با بهاالدین چگونه رفتار كنم.اما افسوس كه آنها شانس دوم را از من گرفتند و عذرم را خواستند من حالا برمیگردم بدون آنكه كار مفیدی برای دیگران كرده باشم.بیاد فیروزه آهی از سینه بركشید و به اقای نعمتی گفت:میشود خواهش كنم كنار مغازه عروسك فروشی چند دقیقه توقف كنید؟به خواهرم قول داده ام كه برای او عروسكی بخرم و میدانم به محض اینكه وارد شوم از من عروسك میخواهد.
آقای نعمتی گفت بسیار خوب و كنار مغازه عروسك فروشی نگه داشت و فاخته پیاده شد.او نیمی از حقوق یك هفته اش را برای خرید عروسك داد و با خوشحالی روانه خانه گردید.سر كوچه اقای نعمتی او را پیاده كرد و گفت:دلمان برایت تنگ میشود بشما عادت كرده بودیم.
فاخته گفت:ممنونم منهم بشما عادت كرده بودم همگی شما مردمانی خوب و با محبت بودید و من هیچگاه محبت شما را فراموش نمیكنم.
اقای نعمتی گفت:من حتم دارم كه چند روز دیگر برای بردن شما خواهم آمد .خانم بعد از شكست شما كمی دلخور و عصبانی است ما همه میدانیم كه شما از روز اول فقط برا مراقبت ازخانم استخدام شده اید نه برای عاقل كردن آقا بها شما كه دكتر نیستید تا او را مداوا كنید ولی خوب چه میشود كرد فعلا خواسته خانم چنین است.
فاخته گفت:میدانم خانم عصبانی است و من از او كینه ای بدل نگرفته ام او یك مادر است و امیدوار بود كه من بتوانم عقل رفته از سر پسرش را دو مرتبه بجایش بازگردانم اما متاسفانه نشد.شاید بقول شما پشیمان گردند و باز هم مرا بخواهند اما من دیگر به آنجا باز نخواهم گشت از طرف من باز هم از همه تشكر كنید.
فاخته با چشمی اشكبار آقای نعمتی را ترك نمود و چون پشت در حیات رسید اشكهای خود را پاك نمود و با لبخندی زنگ در را به صدا در آورد.همانطور كه فكر كرده بود فیروزه در را برویش گشود و از دیدن عروسكی زیبا شادمانه بهوا پرید.
فاخت دو روز خوش را در كنار خانواده گذراند و بیكار شدنش را از آنها كتمان كرد.دلش میخواست برای مدتی كوتاهی هم كه شده فارغ از هر فكر و ناراحتی خانواده اش را شاد و خوشحال ببیند.
او با پولی كه بعنوان اولین و آخرین حقوق به او داده شده بود دو روز خوب و فراموش نشدنی برای خانواده اش بوجود آورد.و تا نیمه های شب به شادی و خنده برگزار كردند.
روز شنبه وقتی مادر صورت او را برای خداحافظی میبوسید باز هم فاخته نتوانست به او بگوید كه بیكار گشته است.مادر كه از خانه خارج شد او روی پله نشست و به فكر فرو رفت.فریبا او را از پنجره نگاه میكرد به حیاط آمد و كنارش نشست و پرسید اتفاقی افتاده؟
فاخته حس كرد كه دلش میخواهد با كسی درد دل كند و برای فریبا تعریف نمود كه از كار بركنار شده است.او علت بركناری اش را بی تجربگی در كار عنوان كرد و واقعیت را تعریف نكرد.
فریبا دستش را بدست فاخته داد و گفت:فكرش را نكن باز هم كار پیدا میشود این اولین تجربه كاری تو بود و شكست در آن مهم نیست من مطمئنم كه كاری بهتر پیدا خواهی كرد.هنوز گفتگوی آندو به پایان نرسیده بود كه زنگ در بصدا در آمد و فریبا آنرا گشود با دیدن آقای نعمتی فریادی از خوشحالی كشید و گفت:فاخته آقای نعمتی آمده است.
فاخته از سخن او بهوا پرید و برای دیدار اقای نعمتی شتافت.
اقای نعمتی با لبخندی محبت امیز رو به او كرد و گفت آمده ایم دنبالت.
فاخته گفت:ممنونم اما من بشما گفتم كه دیگر باز نمیگردم.
آقای نعمتی گفت:بله میدانم و منهم به خانم گفتم كه شما چه گفته اید اما خواهش كردند ایشان را ببخشید و به سركارتان بازگردید.آقای پرتوی با من آمده اند تا ترا بازگردانیم .خانه بدون وجود شما سرد و بیروح گشته است.خواهش میكنم با من برگرد هیچ خوب نیست آقای پرتوی را معطل كنیم.
فاخته نگاهی به چشمان آقای نعمتی انداخت و گفت:برمیگردم اما فقط بخاطر شما.
آقای نعمتی لبخندی زد و گفت:ممنونم پس عجله كن.
فاخته به سرعت لباس پوشید واز فریبا قول گرفت تا در این مورد با مادر گفتگو نكند و با قولی كه فریبا داد او بهمراه آقای نعمتی خانه را ترك كرد.
آقای نعمتی گفت:ما بشما بدطوری عادت كرده ایم در این دو روز هیچكدام از ما غذای راحتی نخوردیم و جای خالی شما را نتوانستیم ببینیم.دیشب آقا بها برای ملاقات پدر و مادر آمده بود و چون شما را ندید پرسش كرد.خانم پرتوی مجبور شد به او بگوید كه شما را اخراج كرده است.آقا بها با چنان عصبانیتی فریاد كشید كه چرا او را اخراج كردید و دلیل اینكارتان چه بوده؟كه خانم پرتوی از وحشت برخود لرزید و مجبور شد دروغ بگوید.او گفت شوخی كردم فاخته رفته مرخصی و روز شنبه برمیگردد.كلام خانم اقا را آرام كرد و گفت داشتم یقین میكردم كه او برای همیشه ما را ترك كرده است.و امروز صبح من و اقا برای بردن تو آمده ایم و خانم امیدوار است كه تو این موضوع را فراموش كنی و چون روز اول به آنها نگاه كنی.

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان، 

تاریخ : جمعه یکم بهمنماه سال 1389 | ساعت 20 و 09 دقیقه و 52 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.