تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب داستان پند آموز

 

فاصله فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .پیرمرد از دختر پرسید :- غمگینی؟

- نه .


- مطمئنی ؟


- نه .


- چرا گریه می کنی ؟


- دوستام منو دوست ندارن .


- چرا ؟


- جون قشنگ نیستم .


- قبلا اینو به تو گفتن ؟


- نه .


- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .


- راست می گی ؟


- از ته قلبم آره


دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.


چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!




طبقه بندی: داستان پند آموز، 

تاریخ : دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 | ساعت 17 و 11 دقیقه و 08 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

 

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

 

پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»

 

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.گفتم:«بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند.

 

بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: ...

 

«ببخشین خانم! شما پولدارین »نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم:«من اوه... نه!»دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت:«آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

 

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم.

 

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

 

دلم می خواد برای فردایی بهتر تلاش کنم.

 

منبع:roozeshadi.com

 


 




طبقه بندی: داستان پند آموز، 

تاریخ : دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 | ساعت 16 و 39 دقیقه و 05 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

خانم لطفا خریداتونو بذارین روی میز.

صدای صندوقدار در گوشش زنگ زد، به آرامی سبد خریدش را خالی كرد، آن روز هم سعی كرده بود فقط به مقدار نیازش وسیله خریداری كند، تا هم بتواند كمی از پولش را پس‌انداز كند و هم این‌كه اسراف نكرده باشد.

در تمام این دو سالی كه ازدواج كرده بود هدیه‌ای برای شوهرش ناصر نخریده بود، آنقدر درگیر قسط، قرض و خانه خریدن شده بودند كه چیزی برایشان نمی‌ماند، بنابراین هدیه او به ناصر فقط در حد چند شاخه گل رز سرخ بود و دیگر هیچ. آن موقع تصمیم گرفته بود كه بلوز زیبایی را كه پشت ویترین دیده بود برایش بخرد.

- خانم، می‌شه هفده هزار تومن.

پول‌هایش را شمرد و به صندوقدار داد. داشت وسایلش را جمع می‌كرد كه دختربچه‌ای نظر او را جلب كرد. دخترك دست مادرش را می‌كشید و بیسكویت‌های رنگی توی قفسه را نشان می‌داد. مادر و فرزند وضع مناسبی نداشتند، مادر دختربچه، بسته‌ای كبریت در دست داشت، كودكش را در آغوش گرفت و بوسید، اما دخترك بوسه نمی‌خواست دلش می‌خواست از آن بیسكویت‌های رنگی داشته باشد، ناهید از حركت لب‌های مادر فهمید كه می‌گوید: «حالا نه، بعدا می‌خرم» دلش گرفت، می‌خواست برود و چند تا از آن بیسكویت‌ها برای دخترك بخرد، اما با خودش گفت: «شاید مادرش ناراحت شود.»

وسایلش را در دو كیسه آماده كرد، اما هنوز نگاهش و دلش پیش دخترك بود، ناگهان فكری به ذهنش رسید، پنجشنبه بود بنابراین می‌توانست به نیت خیرات اموات از آن بیسكویت‌ها به دخترك برساند. با عجله خودش را به قفسه بیسكویت‌ها رساند و 15-10 تا از آن بیسكویت‌ها را برداشت و دوباره در صف صندوق ایستاد، در دلش خدا خدا می‌كرد به آنها برسد، صندوقدار، با تعجب نگاهش كرد، اما او فرصت نداشت توضیح دهد. بیسكویت‌ها را در كیسه كوچكی ریخت، نگاه كرد، دخترك و مادرش آرام‌آرام از پله‌های فروشگاه پایین می‌رفتند. ناهید كیسه پر از بیسكویت را جلوی چند نفر گرفت و گفت: «خیراته.» با عجله خودش را به دخترك و مادرش رساند، نفس نفس می‌زد، كیسه وسایلش را در یك دست محكم كرد و با دست دیگر بیسكویت‌ها را تعارف كرد.«بفرمایید... خیراته...»

دخترك از خوشحالی صورتش گل انداخت و خندید: «یكی از آن بیسكویت‌ها را برداشت، یكی هم مادرش برداشت، دخترك سعی داشت بیسكویت را در مشت كوچكش پنهان كند، ناگهان مثل این‌كه چیزی به ذهنش رسیده باشد گفت: «داداشی... داداشی هم می‌خواد.»

ناهید خندید و گفت: «تو داداشی هم داری... خب بیا اینارو ببر با داداشی بخور.» دخترك دستش را دراز كرد، اما مادرش مانع شد و گفت: «نه خانم من نمی‌خورم، واسه خودمو می‌دم به برادرش» مینا گفت: «خانم... اینا خیراته... حالا چه بهتر كه بچه‌ها بخورنش... عوضش شما هم فاتحه بخون... مطمئنم كه بهتر از این نمی‌شه.»

مادر قبول كرد و از ناهید تشكر كرد. آن روز خیلی خوشحال بود... از این‌كه توانسته بود قلب آن دختر كوچولو را پر از شادی كند؛ احساس رضایت می‌كرد.

وقتی به خانه رسید وسایلی را كه خریده بود؛ در جای خودش گذاشت. بعد طبق معمول به طرف قلكش رفت تا دو هزار تومن دیگر در آن بگذارد. پول‌هایش را شمرد. 25 هزار تومن... تا 30 هزار تومان چیزی نمانده بود.آخرین روزهای سرد زمستان و تا عید نوروز چیزی نمانده بود، ناهید دلش می‌خواست كنار سفره هفت‌سین هدیه ناصر را به او بدهد.

 

روزها می‌گذشت و ناهید هم مثل بیشتر خانم‌ها خودش را برای استقبال از بهار آماده می‌كرد، خانه‌تكانی و رسیدگی به كارهای خانه و همچنین تدارك سفره هفت‌سین از جمله كارهایی بود كه او به خوبی از پَس همه آنها بر می‌آمد.

پس از این‌كه همه كارهایش تمام شد، یك روز صبح تصمیم گرفت تا برای خرید آن بلوز به مغازه برود. هنوز از خم كوچه نگذشته بود كه كسی از پشت سر صدایش زد، خانم... ببخشید! برگشت، برای لحظه‌ای بی‌حركت و بهت‌زده ماند، باورش نمی‌شد؛ همان زنی كه آن روز در فروشگاه دیده بود، آنجا بود، اما بدون دخترك.

ناهید لبخند زد و گفت: «سلام... شما اینجا چه كار می‌كنید؟!»

 

 

 

زن لبخند تلخی زد و گفت: «سلام خانم... هنوز كه هیچ كاری پیدا نكردم...»

- منظورتون چیه؟! ... شما اینجا زندگی می‌كنید؟!

- بله خانم یه چهار ماهی می‌شه... توی همین كوچه شما... توی زیرزمین اون خونه آجر سه سانتی...

ناهید می‌دانست زن كدام خانه را می‌گوید؛ خانه‌ای قدیمی با دری چوبی كه درست آخرین خانه در آن كوچه بن‌بست بود. گفت: «عجب... پس چطور من شما رو تا به حال اینجا ندیدم...»

 

 

زن گفت: «ولی خانم من همیشه شمارو وقتی می‌رفتید بیرون و بر می‌گشتید می‌دیدم...»

- حالا... چه كاری از دست من بر می‌یاد.

زن آه سردی از اعماق وجود كشید و گفت: «دو سال پیش شوهرم با هزار بدبختی و سختی یك كارگاه كوچیك تولیدی راه انداخت... البته با شراكت دو نفر از دوستانش... بعد از یه مدت فهمیدم كه اونا از سادگی شوهرم سوءاستفاده كردن و همه قراردادهای خرید و چك‌ها رو به نام اون صادر كردن... بعدش اوضاع بهم ریخت... طلبكارا رسیدن و همه دار و ندارمون رفت... ما موندیم و یه دست لباس تن خودمون و بچه‌هامون...»

حالا شوهرم توی یه مغازه پادویی می‌كنه، ما هم اومدیم اینجا یه زیرزمین اجاره كردیم نشستیم...، الان كه شما رو دیدم گفتم بپرسم كه نمی‌دونید اینجا توی همسایه‌ها كسی كارگر خونه می‌خواد یا نه؟!

ناهید، احساس خوبی نداشت، او از همسایه‌اش غافل بود كسی كه فقط سه خانه با او فاصله دارد... به آرامی گفت: «می‌شه... یه سری بریم خونتون؟!...»

رنگ از چهره زن پرید با شرمندگی گفت: «آخه... اونجا لایق شما نیست.»

این چه حرفیه... اگه می‌شه بریم.

- زن به علامت رضایت سری تكان دادند و هر دو راه افتادند. وقتی زن درِ زیرزمین را باز كرد... بوی تند نَم به مشامش رسید، دخترك آرام خوابیده بود... موكت نازكی تشكش بود و شَمَدِ نازك‌تری رو اندازش...

ناهید آرام گفت: «اون یكی پسرتون كجاست؟»

- رفته مدرسه... اینجا قابل شما نیست، ولی بفرمایید بشینید.

- نه... ممنون، باید برم...

ناهید از زن خداحافظی كرد... پایش برای خرید همراهی نمی‌كرد، كلیدش را از كیفش بیرون آورد و به خانه رفت.

وقتی ناصر آمد همه چیز را برایش تعریف كرد. ناصر هم ناراحت شد، به ناهید گفت: «اتفاقا سرایدار اداره‌مون می‌خواد بره... می‌رم اونجا صحبت می‌كنم، اینا برن اونجا، هم شوهرش كارش معلوم می‌شه و هم این‌كه اجاره‌خونه ندارند.»

ناصر با مدیرعامل اداره صحبت كرد و خیلی زود خانواده دخترك به خانه سرایداری اداره نقل مكان كردند. ناهید با پولی كه پس‌انداز كرده بود كمی وسیله ابتدایی برایشان خرید.

آنها سال جدید را همراه دوستانی كه تازه پیدا كرده بودند، آغاز كردند و ناهید باز هم امیدوار بود كه با پس‌اندازش بتواند برای تولد ناصر كادو بخرد.




طبقه بندی: داستان پند آموز، 

تاریخ : دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 | ساعت 16 و 29 دقیقه و 23 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

پادشاهی چهار همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه می کرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد. روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود می گفت: «من چهار همسر دارم، اما الان که در حال مرگ هستم، تنها مانده ام.» بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت: «من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه می شوی؟» او جواب داد: «به هیچ وجه!» و در حالی که چیز دیگری می گفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت: «در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟» او جواب داد: «نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد.» قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد. بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت: «من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟» او گفت: «متأسفم، در این مورد نمی توانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم» جواب او همچون گلوله ای از آتش پادشاه را ویران کرد. ناگهان صدایی او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی کند به کجا روی، با تو می آیم.» پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود. او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: «ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم.»

● پند: همه ما در زندگی چهار همسر داریم: همسر چهارم، مانند جسم ما است اصلا اهمیت برای او ندارد که چه قدر تلاش می کنیم تا جسم ما خوب به نظر آید و هنگامی که بمیریم ما را ترک می کند. همسر سوم مانند شأن و موقعیت و دار و ندار ما است و موقع مرگ ما را ترک می گویند. همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند و موقع مرگ بر سر مزار ما می آیند. همسر اول روح ما است چیزی که در هنگام لذت های خود او را از یاد می بریم و به دنبال مادیات و ثروت هستیم! پس اجازه ندهید ثروت، قدرت و خوشی مرا از توجه به همسر اول باز دارد چرا که او همه جا همراهمان است. از همین امروز شروع کنیم و به غذای روح فکر کنیم تا در هنگام سفر ابدی، همراهی زیبا و آشنا داشته باشیم.

منبع: سایت شخصی علیرضا تاجریان




طبقه بندی: داستان پند آموز، 

تاریخ : دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1389 | ساعت 16 و 02 دقیقه و 28 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 10 ::      ...   4   5   6   7   8   9   10  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.