تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب داستان پند آموز
دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از آب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند. دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت. سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟"
دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید:
"دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند."
سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟
هویج، تخم مرغ یا قهوه؟
"




طبقه بندی: داستان پند آموز، 

تاریخ : پنجشنبه هجدهم فروردینماه سال 1390 | ساعت 17 و 40 دقیقه و 37 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود. پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید: جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و...
حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی كن
كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند
.

 




طبقه بندی: داستان پند آموز، 

تاریخ : یکشنبه چهاردهم فروردینماه سال 1390 | ساعت 12 و 34 دقیقه و 20 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
شخص پرخوری هنگام افطار با كوری هم نشین شد. از قضا كور از او شكم خواره تر بود و به او مجال نمی داد.
هنگام رفتن پرخور به صاحب خانه گفت: خانه احسانت آباد. من امشب دو دفعه از تو شاد شدم:
اول بار بدان سبب كه مرا با كوری هم مجموع كردی و چنین انگاشتم كه كاملا خواهم خورد و دوم بار پس از فراغ از خوردن شاد شدم از اینكه این كور مرا نخورد



طبقه بندی: داستان پند آموز،  حکایات، 

تاریخ : شنبه سیزدهم فروردینماه سال 1390 | ساعت 14 و 59 دقیقه و 22 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

وزیر به پادشاه می گوید: قوت مردم فقیر ماست است و ماست بند ها نیز مرتب قیمت ماست را بالا می برند. حكمی بده كه قیمت ماست ها زیاد نشود.
پادشاه نیز امر می كند كه قیمت ماست نباید از فلان مقدار بیشتر شود.
روزی به پادشاه خبر می دهند كه ماست بند های شهر دو نوع ماست می فروشند. ماست شاه عباسی كه به قیمت اعلام شده فروش می رود و ماستی كه به قیمت بالا فروش می رود.
پادشاه با لباس مبدل به بازار می رود و طلب ماست می كند. ماست بند می گوید: چه ماستی می خواهی؟ پادشاه با تعجب می پرسد: ماست می خواهم دیگر! چه فرقی می كند؟ ماست بند می گوید: گوئی تازه به این مملكت آمدی؟! در این ولایت دو نوع ماست داریم. ماست شاه عباسی كه همان دوغی است كه در جلوی در است و به قیمت اعلام شده به فروش می رود و ماستی هم پشت دكان داریم كه ماستی سفت و آب رفته است و قیمتش بالاتر از قیمت اعلام شده است. حالا از كدام می خواهی؟
پادشاه دستور می دهد كه ماست بند را وارونه از در دكان آویزان كنند و كمرش را محكم ببندند و تمام ماست های آب بسته را در پاچه های شلوارش بریزند و بعد پاچه هایش را محكم ببندند و آن قدر در آن حالت بماند تا تمام آب ماست ها كشیده شود.
بعد از این حكم تمام ماست بند ها از ترس شاه ماست های خود را در كیسه كردند و مقابل در دكان آویختند. از آن پس هر كسی كه كاری را از روی ترس و اجبار انجام می دهد می گویند كه: فلانی ماستش را كیسه كرده است



طبقه بندی: داستان پند آموز،  حکایات، 

تاریخ : جمعه دوازدهم فروردینماه سال 1390 | ساعت 15 و 00 دقیقه و 54 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 10 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.