تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب حکایات
در مسجد جمعه شهر دمشق ، در كنار مرقد مطهر حضرت یحیى پیغمبر علیه السلام به عبادت و راز و نیاز مشغول بودم ، ناگاه دیدم یكى از شاهان عرب كه به ظلم و ستم شهرت داشت براى زیارت قبر یحیى علیه السلام به آنجا آمد و دست به دعا برداشت و حاجت خود را از خدا خواست .
درویش و غنى بنده این خاك و درند
آنان كه غنى ترن محتاجترند
پس از دعا به من رو كرد و گفت : ((از آنجا كه فیض همت درویشان (مستمندان ) عمومى است آنها رفتار درست و نیك دارند (تقاضا دارم ) عنایت و دعایى براى من كنند، زیرا گزند دشمنى سرسخت ، ترسان هستم .))
به شاه گفتم : ((بر ملت ناتوان مهربانى كن ، تا از ناحیه دشمن توانا نامهربانى و گزند نبینى .))
به بازوان توانا و فتوت سر دست
خطا است پنجه مسكین ناتوان بشكست
نترسد آنكه  بر افتادگان نبخشاید؟
كه گر ز پاى در آید، كسش نگیرد دست
هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نیكى داشت
دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده
و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست
بنى آدم اعضاى یكدیگرند
كه در آفرینش ز یك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت دیگران بى غمى
نشاید كه نامت نهند آدمى



طبقه بندی: حکایات، 

تاریخ : شنبه ششم فروردینماه سال 1390 | ساعت 14 و 28 دقیقه و 23 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
یكى از شاهان عجم ، پیر فرتوت و رنجور شده بود، به طورى كه دیگر امید به ادامه زندگى نداشت . در این هنگام سوارى نزد او آمد و گفت : ((مژده باد به تو اى فلان قلعه را فتح كردیم و دشمنان را اسیر نمودیم و همه سپاه و جمعیت دشمن در زیر پرچم تو آمدند و فرمانبر فرمان تو شدند.))
شاه رنجور، آهى سر كشید و گفت : ((این مژده براى من نیست ، بلكه براى دشمنان من یعنى وارثان مملكت است .))
بدین امید به سر شد، دریغ عمر عزیز
كه آنچه در دلم است از درم فراز آید
امید بسته ، برآمد ولى چه فایده زانك
امید نیست كه عمر گذشته باز آید
كوس رحلت بكوفت دست اجل
اى دو چشم ! وداع سر بكنید
اى كف دست و ساعد و بازو
همه تودیع یكدیگر بكنید
بر من اوفتاده دشمن كام
آخر اى دوستان حذر بكنید
روزگارم بشد به نادانى
من نكردم شما حذر بكنید



طبقه بندی: حکایات، 

تاریخ : شنبه ششم فروردینماه سال 1390 | ساعت 14 و 26 دقیقه و 27 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
((هرمز)) فرزند انوشیروان (وقتى به سلطنت رسید) وزیران پدرش را دستگر و زندانى كرد. از او پرسیدند: ((تو از وزیران چه خطایى دیدى كه آنها را دستگیر و زندانى نموده اى ؟))
هرمز در پاسخ گفت : خطایى ندیده ام ، ولى دیدم ترس از من ، قلب آنها را فرا گرفته و آنها بى اندازه از من مى ترسند و اعتماد كامل به عهد و پیمانم ندارند، از این رو ترسیدم كه در مورد هلاكت من تصمیم بگیرند. به همین خاطر سخن حكیمان را به كار بستم كه گفته اند:
از آن كز تو ترسد بترس اى حكیم
وگر با چو صد بر آیى بجنگ
از آن مار بر پاى راعى زند
كه برسد سرش را بكوبد به سنگ
نبینى كه چون گربه عاجز شود
برآرد به چنگال چشم پلنگ



طبقه بندی: حکایات، 

تاریخ : شنبه ششم فروردینماه سال 1390 | ساعت 14 و 25 دقیقه و 53 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
پادشاهى با نوكرش در كشتى نشست تا سفر كند، از آنجا كه آن نوكر نخستین بار بود كه دریا را مى دید و تا آن وقت رنجهاى دریانوردى را ندیده بود، از ترس به گریه و زارى و لرزه افتاد و بى تابى كرد، هرچه او را دلدارى دادند آرام نگرفت ، ناآرامى او باعث شد كه آسایش شاه را بر هم زد، اطرافیان شاه در فكر چاره جویى بودند، تا اینكه حكیمى به شاه گفت : ((اگر فرمان دهى من او را به طریقى آرام و خاموش مى كنم .))
شاه گفت : اگر چنین كنى نهایت لطف را به من نموده اى . حكیم گفت : فرمان بده نوكر را به دریا بیندازند. شاه چنین فرمانى را صادر كرد. او را به دریا افكندند. او پس از چندبار غوطه خوردن در دریا فریاد مى زد مرا كمك كنید! مرا نجات دهید! سرانجام مو سرش را گرفتند و به داخل كشتى كشیدند. او در گوشه اى از كشتى خاموش نشست و دیگر چیزى نگفت .
شاه از این دستور حكیم تعجب كرد و از او پرسید: ((حكمت این كار چه بود كه موجب آرامش غلام گردید؟ ))
حكیم جواب داد: ((او اول رنج غرق شدن را نچشیده بود و قدر سلامت كشتى را نمى دانست ، همچنین قدر عافیت را آن كس داند كه قبلا گرفتار مصیبت گردد.))
اى پسر سیر ترا نان جوین خوش ننماند
معشوق منست آنكه به نزدیك تو زشت است
حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف
از دوزخیان پرس كه اعراف بهشت است
فرق است میان آنكه یارش در بر
با آنكه دو چشم انتظارش بر در



طبقه بندی: حکایات، 

تاریخ : شنبه ششم فروردینماه سال 1390 | ساعت 14 و 24 دقیقه و 59 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 13 ::      ...   2   3   4   5   6   7   8   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.