تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب حکایات
یكى از شاهان پیشین ، در نگهدارى كشور سستى مى كرد و بر سپاهیان سخت مى گرفت و آنان را در تنگدستى رها مى كرد تا اینكه دشمن قوى و ظغیانگرى به آن كشور حمله كرد. شاه به دست و پا افتاد و سپاهیان خود را به جلوگیرى از دشمن فرا خواند، ولى آنها پشت كردند و از اطاعت فرمان شاه خارج شدند:
چو دارند گنج از سپاهى دریغ
دریغ آیدش دست بردن به تیغ
یكى از آن سپاهیان كه نافرمانى از شاه نموده بود، با من سابقه دوستى داشت . او را سرزنش كرده و گفتم : ((از فرومایگى و حق ناشناسى است كه انسان به خاطر رنجش اندك ، هنگام حادثه ، از فرمان نعمت بخش خارج گردد و حقوق و محبت چند ساله شاه را نادیده بگیرد.))
او در جواب گفت : ((اگر از روى كرم و بزرگوارى عذرم را بپذیرى شایسته است ، حقیقت این است كه : اسبم در این حادثه جو نداشت ، و زین نمدین آن را براى تاءمین زندگى به گرو داده بودم . شاهى كه سپاه خود را از اموال و نعمتها دریغ دارد و در این راه بخل ورزد، نمى توان راه جوانمردى با او پیش ‍ گرفت . ))
زر بده سپاهى را تا سر بنهد
و گرش زر ندهى ، سر بنهد در عالم 



طبقه بندی: حکایات، 

تاریخ : شنبه ششم فروردینماه سال 1390 | ساعت 14 و 51 دقیقه و 19 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

یكى از شاهان ، شبى را تا بامداد با خوشى و عیشى به سر آورد و در آخر آن شب گفت :
ما را به جهان خوشتر از این یكدم نست
كز نیك و بد اندیشه و از كس غم نیست
فقیرى (صبور) كه در بیرون كاخ شاه ، در هواى سرد خوابیده بود، صداى شاه را شنید، به شاه خطاب كرد:
اى آنكه به اقبال تو در عالم نیست
گیرم كه غمت نیست ، غم ما هم نیست
شاه از سخن (و صبر) فقیر شاد گردید و كیسه اى با هزار دینار از دریچه كاخ به سوى فقیر نزدیك كرد و گفت : ((اى فقیر! دامنت را بگشا.))
فقیر گفت : دامن ندارم زیرا لباس ندارم !
دل شاه به حال او بیشتر سوخت و یك دست لباس خوب به آن دینارها افزود و به آن فقیر داد.
آن فقیر در حفظ آن پول و كالا نكوشید، بلكه در اندك زمانى همه آن را خرج كرد و پراكنده نمود. (و در مورد اموال ، اسراف و زیاده روى كرد.)
ماجرا را در آن وقت كه شاه از آن فقیر بى خبر بود به شاه گزارش دادند. شاه ناراحت شد و چهره در هم كشید. در همین مورد است كه هوشمندان آگاه گفته اند: ((از تندى و خشم شاهان بر حذر باش ، زیرا تلاش آنها در امور مهم كشور مى گذرد و تحمل ازدحام عوام نكنند.))
حرامش بود نعمت پادشاه
كه هنگام فرصت ندارد نگاه
مجال سخن تا نیابى ز پیش
به بیهوده گفتن مبر قدر خویش
شاه گفت : این گداى گستاخ و اسرافكار را كه آن همه نعمت را در چند روز اندك تلف كرد از اینجا دور كنید، زیرا خزانه بیت المال غذاى تهیدستان است نه طعمه برادران شیطانها.
ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد
زود بینى كش به شب روغن نباشد در چراغ
یكى از وزیران خیرخواه به شاه گفت : ((چنین مصلحت دانم كه به چنین فقیران به اندازه كفاف (و اندك اندك ) داده شود، تا آنها خرج كردن ، راه اسراف را نداشته باشند، ولى براى صاحبان همت نیز مناسب نیست كه با خشونت شدید و زننده با فقیر برخورد كنند، به طورى كه یكبار با لطف سرشار او را امیدوار سازند و سپس دل او را با تندى و خشونت رنجور و خسته نمایند.))
به روى خود در طماع باز نتوان كرد
چو باز شد، به درشتى فراز نتوان كرد
كس نبیند كه تشنگان حجاز
به سر آب شور گرد آیند
هر كجا چشمه اى بود شیرین
مردم و مرغ و مور گرد آیند
( به این ترتیب باید گفت : ((اندازه نگه دار كه اندازه نكوست )) ولى در ماجراى فوق ، نه شاه در نفاق و در خشونت ، اندازه را رعایت كرد و نه فقیر در نگهدارى اموال ، رعایت و انظباط را نمود و هر به خاطر دورى از اندازه ، مورد سرزنش هستند.)



طبقه بندی: حکایات، 

تاریخ : شنبه ششم فروردینماه سال 1390 | ساعت 14 و 49 دقیقه و 57 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
شاه بى انصافى از پارسایى پرسید: كدام عبادت ،بهترین عبادتها است ؟
پارسا گفت : خوابیدن هنگام ظهر براى تو بهترین عبادتهاست تا در آن هنگام به كسى آزار نرسانى .
ظالمى را خفته دیدم نیم روز
گفتم : این فتنه است خوابش برده به
و آنكه خوابش بهتر از بیدارى است
آن چنان بد زندگانى ، مرده ، به 



طبقه بندی: حکایات، 

تاریخ : شنبه ششم فروردینماه سال 1390 | ساعت 14 و 30 دقیقه و 20 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
(عصر حكومت عبدالملك بن مروان (75 - 95 ه‍ ق )بود. او حجاج بن یوسف ثقفى را كه خونخوارترین و بى رحمترین عنصر پلید بود، استاندار عراق (كوفه و بصره ) كرد. حجاج بیست سال حكومت نمود و تا توانست ظلم كرد.) در این عصر، روزى زاهد فقیرى كه دعایش به اجابت مى رسید، وارد بغداد گردید. (بغداد در آن عصر، روستایى بیش نبود). حجاج او را طلبید و به او گفت : ((براى من دعاى خیر كن .))
زاهد فقیر گفت : ((خدایا! جان حجاج را بگیر. ))
حجاج : تو را به خدا چه دعایى است كه براى من نمودى ؟))
زاهد فقیر: ((این دعا هم براى تو و هم براى تو و هم براى همه مسلمانان ، دعاى خیر است . ))
اى زبردست زیر دست آزار
گرم تا كى بماند این بازار؟
به چه كار آیدت جهاندارى
مردنت به كه مردم آزارى



طبقه بندی: حکایات، 

تاریخ : شنبه ششم فروردینماه سال 1390 | ساعت 14 و 29 دقیقه و 47 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 13 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.