تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب داستان تاریخی

((منفتاح )) پسر رامسیس دوم ، فرعون زمان موسى (ع ) است ، این فرعون همان است كه موسى و هارون براى دعوت و ارشادش از طرف خدا ماءمور شدنداین همان است كه ادعاى خدائى مى كرد و همواره با موسى مبارزه مى نمود.
تا آن هنگام كه دنبال موسى و بنى اسرائیل (كه موسى آنانرا از چنگال فرعون خارج كرده از مصر بیرون مى برد) با سپاه بیكران خود از شهر بیرون رفت و سرانجام او و سپاهش در دریاى احمر، غرق شدند ولى خداوند بدن فرعون را براى عبرت دیگران ، به كرانه دریا افكند.
چنانكه در قرآن مى خوانیم : ((امروز بدن ترا به بیرون مى افكنیم تا براى آیندگان مایه عبرت باشد.))
از معجزات قرآن كریم اینكه : همانگونه كه فرموده ، بدن فرعون مایه عبرت آیندگان شده است .
توضیح اینكه : بدن منفتاح (فرعون موسى ) در اقصر (در سرزمین مصر) كشف شده و هم اكنون در موزه مصر موجود است .
مفسر معروف طنطاوى در تفسیر آیه مذكور (یونس - 92) در جلد ششم تفسیر خود صفحه 78 مى نویسد:
بسال 1900 میلادى با حضور عده اى از دانشمندان حفارى باستان شناس ، تابوت فرعون را گشودند، و بدنش را (كه در میان مومیائى بود) از تابوت بیرون آوردند، طول قامت او از فرق سر تا پا یك متر و 62 سانت بود، و عرض بدن در قسمت شانه 40 سانت بود.
مردى بنام ((هوارد كارتر)) پس از 32 سال تفحص و تلاش در نقاط مصر، بدن فرعون را كشف كرد.
آرى شاید عبرتى از این بالاتر نباشد كه فرعون یعنى آن كسى كه آوازه قدرت و شوكتش به عرش فلك رسیده بود، و خود را خداى بزرگ زمین مى دانست ، بدنش هزاران سال بهمان وضع در میان مومیائى بماند، و مردم هر زمان به موزه مصر بروند، و بدن بى حركت او را بنگرند، و درس عبرت بگیرند، از این رو كه همین شخص آنچنان سرمست غرور بود كه ادعاى خدائى مى كرد و مردم را به دور خود جمع نموده و فریاد مى زد: من پروردگار شما هستم  ولى اینك همانطور كه مردم را تحت فشار استعمارش قرار داده بود، هزاران سال است بدنش در میان فشار مومیائى قرار گرفته و مایه عبرت مردم شده است .




طبقه بندی: داستان تاریخی، 

تاریخ : چهارشنبه دهم فروردینماه سال 1390 | ساعت 13 و 03 دقیقه و 47 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

بشر گاهى بر اثر مستى غرور و طغیان ، آنچنان روح تكبر بر مغزش مسلط مى شود كه حتى مى خواهد پس از مرگش عالى ترین و پرشكوهترین قبرها را داشته باشد، حال اگر براى ساختن این قبرها حق میلیونها نفر حیف و میل شود، و هزاران نفر در این راه كشته شوند و یا به سختى و مرگ تدریجى بیفتند. هیچ مانعى نخواهد داشت .
یكى از شواهد معروف براى این موضوع ، ((اهرام سه گانه )) مصر است ، این سه اهرام ، در نزدیكى قاهره در 8 كیلومتر و سیصد مترى رود نیل در محلى موسوم به ((جیره )) قرار دارند، و از بزرگترین ابنیه و آثار باستانى كشور مصر به شمار مى روند.
انگیزه ساختن این اهرام این بوده كه ، فراعنه و ملوك مصر، همانگونه كه در زندگى با سایر مردم امتیاز داشتند، و حتى بعضى از آنها خود را خداى مردم مى دانستند، خواستند پس از مرگشان ، قبرشان نیز با قبور سایر مردم فرق داشته باشد از این رو به ساختن اهرام مشغول شدند.
این اهرام در عهد ((زوسر)) امپراطور مصر باستان از فراعنه سلسله سوم بنا گردید. در این دوره اولین قبر از آجر بنام ((مستبه )) و قبر سنگى بنام ((پیرامیدها)) كه همان اهرام باشد بوجود آمد.
این اهرام كه براى خصوص دفن فراعنه مصر بوجود آمده از راهروهاى تودر تو و خطرناكى تشكیل شده است كه فقط یكى از آنها بمقبره ختم مى شود.
بگفته دانشمند معروف فرید وجدى در دائرة المعارف : ((بزرگترین هرم از سه هرم نامبرده ، بلندیش از سطح زمین 150 متر است و هر ضلع (پهلو) آن معادل با 235 متر مى باشد و بطور كلى 250 ملیون متر مكعب ساختمان در آن بكار رفته است ))
و بگفته مفسر معروف طنطاوى ، سنگهائیكه براى بناى هرم اول بكار رفته براى ساختن دیوارى در اطراف همه زمین كشور مصر، كافى است !
در دائرة المعارف فرهنگ و هنر درباره ((هرم بزرگ جیره )) آمده : هرم بزرگى كه نزدیك قاهره دیده مى شود، از اولین عجائب هفتگانه دنیا است ، كه تا این زمان وجود دارد و گذشت زمان و حوادث ، نتوانسته است خللى در اركانش ایجاد كند، سطح قاعده هرم جیره ، مربعى است كه هر ضلع آن 233 متر است و این هیولاى حیرت انگیز، متكى به سطحى است كه مساحتش بالغ بر 54 هزار متر است و ارتفاعش 147 متر مى باشد.
بر اثر عوامل جوى تاكنون 12 متر از ارتفاعش كاسته شده ، حجم این توده عظیم سنگ ، سابقا دومیلیون و هفتصد هزار متر مكعب كه شامل وزنى معادل 8 میلیارد كیلو بود.
بناى عظیم روى قاعده سنگى هرم بسیار دقیق است ، به طورى كه معماران امروز حیرانند كه در آن زمان با چه وسائلى به این دقت ترازو و اندازه گیرى شده است .
راهرو ورودى هرم ، مختصر خمیدگى دارد كه یك راست بطرف شمال مى رود، اگر یك خط فرضى از آخر راهرو ادامه یابد با چند درجه اختلاف ، پائین تر به قطب منتهى مى شود، این اختلاف به علت محور زمین است كه در طول این مدت پیدا شده است .
یكى از دانشمندانى كه درباره اهرام تحقیق كرده است مى گوید: 800 میلیون قطعه سنگ را از فاصله 980 كیلومترى آورده و روى هم چیده اند و بنائى ساخته اند تا جسد مومیائى شده فرعون و ملكه را در زیر آن دفن كنند، و خود دخمه كه مدفن اصلى است و محلى است بزرگ ، فقط از 5 قطعه سنگ یك پارچه رخام و مرمر كه چهار قطعه سنگ بزرگ به عنوان دیوار و یك قطعه دیگر به عنوان سقف این دخمه برپا شده است .
براى تصور قطر و وزن سنگى كه سقف را تشكیل مى دهد، كافى است بدانیم كه چندین میلیون قطعه سنگ بزرگ را تا نوك اهرام روى همین سقف چیده اند و این سقف در حدود 5 هزار سال است كه این وزن را تحمل مى كند.
درباره شگفتى بنا و ساختمان اهرام ، مطالب بسیارى گفته شده است كه از جمله اینكه به روایت مرحوم صدوق ، ((حمادویه بن احمد بن طولون )) تصمیم گرفت كه دو هرم از اهرام سه گانه را خراب كند، هزار نفر كارگر را ماءمور آن كرد، آنان یكسال در اطراف آن دو هرم به كار ویران كردن ادامه دادند، بى آنكه نتیجه بگیرند، خسته شدند و از آن دست كشیدند.
به نظر ما این تمدن نیست ، بلكه آثار جنایت و استعمال و استثمار طاغوتها در طول تاریخ است ، و اكنون نیز باید به این عنوان به آن نگریست ، با توجه به اینكه براى ساختن آن ، هزارها نفر كشته و بدبخت و بى خانمان گشتند.




طبقه بندی: داستان تاریخی، 

تاریخ : چهارشنبه دهم فروردینماه سال 1390 | ساعت 13 و 00 دقیقه و 54 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
قرآن سه بار از ذوالقرنین نام برده است

قرآن در سوره كهف سه بار از ذوالقرنین نام برده  و این خصوصیات را براى او بیان نموده است :
1 - ((ما ذوالقرنین را بر زمین تسلط و تمكین بخشیدیم و آنچه را كه براى استوارى حكومت و اكمال فتوحات خود لازم داشت در اختیارش ‍ نهادیم ))
2 - سه پیشروى مهم نصیب دوالقرنین شد، اول
نفوذ (و لشكر كشى ) در سمت غرب ، دوم نفوذ (و لشكركشى ) در سمت شرق ، سوم هجوم به طرف بلاد كوهستانى و دشتهاى شمال شرقى براى جلوگیرى از یاءجوج و ماءجوج (قبایل وحشى بیابانى كه در شمال شرقى مى زیسته اند) و ساختن ((سد)) بخاطر مسدود كردن راه تجاوز آنها.
3 - ذوالقرنین طرفدار عدالت بود و از ظلم و ستم دورى مى كرد و از ضعفا و ناتوانان حمایت مى نمود.
4 - او به خدا و آخرت ایمان داشت .
5 - او حرص به ثروت اندوزى نداشت از اینرو پس از ساختن سد، مغلوبین خواستند مالى فراهم كنند و به او بدهند، او نپذیرفت و گفت :
آنچه خدا به من عطا كرده مرا از اموال شما بى نیاز خواهد كرد.
اینك در این باره سؤ ال مى شود كه آیا ذوالقرنین با این خصوصیات چه كسى بوده است؟



اختلاف نظر بین مفسران و علماى تاریخ درباره ذوالقرنین

بین مفسران و علماى تاریخ ، آراء و گفتگوهاى بسیار به میان آمده است و در روایاتى كه مربوط به ذوالقرنین هست نیز اختلاف وجود دارد.
در مورد اسم ذوالقرنین ، در بعضى از روایات آمده ، نام او ((عیاش )) بود و در بعضى دیگر آمده اسم او ((اسكندر)) بود، و در پاره اى اسم او ((مرز یابن مرز به یونانى )) و در برخى دیگر اسم او ((مصعب بن عبدالله بن قحطان )) و در بعضى ((صعب بن ذى المراثد)) و در بعضى دیگر ((عبدالله بن ضحاك )) و... آمده است .
فخر رازى در تفسیر خود اصرار دارد كه ذوالقرنین همان اسكندر مقدونى است ، و در این باره گفتارى دارد كه خلاصه اش این است :
قرآن دلالت مى كند كه قلمرو حكومت ذوالقرنین تا به آخر غرب و شرق و سمت شمال رسید و بنابر شهرت تاریخى كسى كه حكومتش به این حد رسید، جز اسكندر شخص دیگرى نیست ، چه آنكه اسكندر بر تمام كشورها مسلط شد سپس به مصر رفت اسكندریه را ساخت و سپس وارد شام شد و هر جا قدم مى نهاد آنجا را فتح مى كرد، بر ایران و هند و چین و... تسلط یافت ، وقتى كه قرآن ذوالقرنین را چنین معرفى مى كند كه بر همه جا تسلط یافت و در تاریخ ثابت شده كه اسكندر قاف تا فاف عالم را گرفت پس ‍ ذوالقرنین همان اسكندر است
در گفتار فخر رازى چند اشكال وجود دارد:
نخست اینكه كسى كه از نظر تاریخ بر مشرق و مغرب و شمال و جنوب تسلط یافته باشد، تنها اسكندر نیست ، بلكه افرادى نیز مثل كورش ، بخت النصر و... چنین استیلاء پیدا كردند.
دوم اینكه قرآن ، ذوالقرنین را مؤ من به خدا و روز قیامت و یگانه پرست معرفى مى كند، در صورتى كه اسكندر از ستاره پرستان بود و نقل كرده اند كه حیوانى را براى ستاره مشترى ذبح نمود.
سوم اینكه : در هیچیك از تواریخ ذكر نشده كه اسكندر مقدونى سد یاءجوج و ماءجوج را ساخته باشد.
چهارم اینكه : اسكندر در راه كشورگشائى ، افراد بسیارى را كشت و خونریزى در عالم بپا كرد، در صورتى كه قرآن ، ذوالقرنین را عادل و مهربان و مخالف ظلم معرفى كرده است ...
علامه سید هبة الدین شهرستانى مى گوید: ذوالقرنین یكى از پادشاهان تبابعه  یمن بوده است ، و چون یمن با حجاز مجاور هم بوده اند مردم حجاز از پیغمبر (ص ) جویاى جریان و داستان او گردیدند، و قرآن به خواست آنها پاسخ مثبت داد و شرح حال او را بیان كرد.
اخیرا آقاى ابوالكام آزاد، وزیر اسبق فرهنگ هندوستان با تحقیقات دامنه دار و ذكر قرائنى در مقام اثبات این نكته برآمده است كه منظور از ذوالقرنین ، كورش كبیر است ، و تمام علائم و اوصافى كه قرآن در مورد ذوالقرنین گفته با اوصاف كورش تطبیق مى كند.
آقاى علامه طباطبائى نیز این قول را قابل انطباقتر از اقوال دیگر با قرآن و قابل قبولتر مى داند.





طبقه بندی: داستان تاریخی، 

تاریخ : چهارشنبه دهم فروردینماه سال 1390 | ساعت 12 و 59 دقیقه و 29 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

اجتماع حكیمان در اطراف جناره اسكندر

پس از آنكه جنازه اسكندر را با تشریفات خاصى به اسكندریه  منتقل ساختند، حكیمانى از ایران و هند و روم و... كه همواره با اسكندر بودند و اسكندر بدون راءى آنها، فرمانى صادر نمى كرد، به اسكندریه آمده و در اطراف جنازه او اجتماع كردند.
این حكیمان در كنار جنازه اسكندر كه آنرا در میان جواهر و طلا غرق كرده و تابوت طلا و جواهر آگین گذارده بودند، قرار گرفتند، برجسته ترین آنها (ارسطاطالیس ) به سایرین رو كرد و گفت :
سخن ارسطاطالیس : اسیر كننده اسیران ، خود اسیر گشت
به پیش آئید، و هر یك از شما سخنى بگوئید تا براى خواص تسلى خاطر بوده و براى عامه مردم مایه پند و وعظ باشد، آنگاه خود به عنوان نخستین نفر برخاست و دستش را بر تابوت گذارد و گفت :
((اصبح آسرالاسراء اسیرا:))
((آن كس كه اسیر كننده اسیران بود، عاقبت خود اسیر گشت ))
جمع كننده طلاها
دومى گفت :
((هذا الملك كان یخباء الذهب فقد صار الذهب یخباءه :))
((این همان پادشاهى است كه طلاها را جمع مى كرد و در بر مى گرفت ولى اینك طلاها او را در بر گرفته است ))
از شگفتترین شگفتیها
دیگرى گفت :
((من اعجب العجب ان القوى قد غلب والضعفاء لاهون مفترون :))
((از شگفتترین شگفتیها اینكه ، نیرومند مغلوب شد ولى ضعیفان سرگرم دنیا گردیده و به آن مغرور شده اند))
چرا مرگرا از خود دور نكردى
چهارمى گفت :
((یا ذا الذى جعل اجله ضمارا و امله عیانا فهلا باعدت من اجلك لتبلغ بعض املك :
((اى كسیكه مرگ را در پشت سر و آرزویت را پیش رو قرار داده بودى ، چرا مرگرا از خود دور نكردى تا به بعضى از آرزوهایت برسى ))
وبال گردن
دیگرى گفت :
((ایها الساعى المنتصب ، جمعت ما خذلك عند الاحتیاج الیه فغودرت علیك اوزاره وقارفت آثامه فجمعت لغیرك واثمه علیك :))
((اى كسى كه همواره در توسعه طلبى و تلاش بودى ، بجمع آورى امورى پرداختى كه هنگام احتیاج ترا بخود واگذاشت و در جمع آورى آنها مرتكب جنایتها شدى و حال آنكه آنها را براى دیگران جمع كردى و تنها گناه و وبال براى تو باقیماند))
موعظه اى مرگ
ششمى گفت :
((قد كنت لنا واعظا فما وعظتنا موعظة ابلغ من وفاتك ، فمن كان له معقول فلیعقل و من كان معتبرا فلیعتبر:))
((تو واعظ و پند دهنده ما بودى و اینك هیچ موعظه اى براى ما مؤ ثرتر از مرگ تو نیست ، بنابراین كسیكه داراى عقل است در این باره بیندیشد و كسیكه خواهان عبرت است باید عبرت بگیرد)).
وحشت وترس
دیگرى گفت :
((رب غائب لك یخافك من ورائك و هو الیوم بحضرتك ولایخافك :))
((چه بسا افرادى كه از نظر تو غائب بودند ولى سخت از تو وحشت و ترس داشتند، اما همانها امروز در حضور تو هستند ترسى از تو ندارند))
سكوت
هشتمى گفت :
((رب حریص على سكوتك اذلا تسكت و هو الیوم حریص على كلامك اذلا تتكلم :))
((چه بسا افرادى كه علاقه شدید بسكوت تو داشتند، ولى سكوت نمیكردى و همانها امروز علاقه بشنیدن سخن تو دارند اما سخن نمى گوئى ))
مرگ
دیگرى گفت :
((كم اماتت هذه النفس لئلا تموت و قد ماتت :))
((این شخص چقدر اشخاص را كشت تا اینكه نمیرد ولى عاقبت مرد))
پادشاهى
دهمى گفت :
((یا عظیم السلطان اضمحل سلطانك ، كما اضمحل ظل السحال و عفت آثار مملكتك كما عفت آثار الذباب :))
((اى كسى كه سلطنت با عظمت داشتى ، پادشاهى تو مانند سایه ابر از بین رفت و آثار فرمانروائیت مانند آثار پشه هاى ضعیف چه زود محو گردید؟!))
زمین
دیگرى گفت :
((یا من ضاقت علیه الارض طولا و عرضا لیت شعرى كیف حالك فیما احتوى علیك منها:))
((اى كسى كه زمین با این طول و عرض بر تو ننگ بود كاش مى دانستم اینك كه چند وجب از زمین ترا در بر گرفته است حالت چگونه است ؟))
لذت زود گذر
دوازدهمى گفت :
((ایها الجمع الحافل والملقى افاضل الترغبوا فیما لایدوم سروره و تقطع لذته فقد بان لكم الصلاح والرشاد من الغى والفساد:))
((اى كسانى كه در اینجا بگرد جنازه اسكندر اجتماع كرده و به هم پیوسته اید، بچیزى كه سرور آن دوام ندارد و لذت آن زود گذر است دل نبندید، اینك براى شما راه درست و هدایت از راه گمراهى و فساد آشكار شد))
غضب
دیگرى گفت :
((یا من كان غضبه الموت هلا غضبت على الموت :))
((اى كسى كه غضبت مرگ بود، چرا بر مرگ غضب نكردى ؟!))
عبرت
دیگرى گفت :
((قد رایتم هذا الملك الماضى فلیتعظ به الملك الباقى :))
((اى حاضران شما این پادشاه را كه درگذشت دیدید، پس باید پادشاهانى كه باقى مانده اند، از آن عبرت و پند بگیرند))
ساكتان سخن بگویند
پانزدهمى گفت :
((ان الذى كانت الاذان تنصت له قد سكت ، الان كل ساكت :))
((آن كسى كه گوشها براى شنیدن سخنانش ، خاموش مى شدند، خود ساكت شد، و اینك همه ساكتان سخن بگویند))
ترا چه شده كه مالك هیچ عضوى از اعضاى خود نیستى
دیگرى گفت :
((مالك لا تقل عضوا من اعضائك و قد كنت تستقل بملك الارض بل مالك لاترغب بنفسك عن ضیق المكان الذى انت فیه و قد كنت ترغب بها عن رجب البلاد:))
((ترا چه شده كه مالك هیچ عضوى از اعضاى خود نیستى ، و حال آنكه اگر مالكیت همه زمین را مى گرفتى كم مى شمردى ، بلكه ترا چه شده كه به این مكان تنگ قانع شده اى ؟ حال آنكه به كشورهاى پهناور قانع نمى شدى )))
سخنانى دیگر
دیگرى گفت :
((ان دنیا یكون هكذا آخرها فالزهد اولى ان یكون فى اولها:))
((دنیائى كه پایانش این چنین باشد، پارسائى در آغازش بهتر است ))
وزیر تشریفات گفت :
((قد فرشت النمارق و نضدت النضائد، و لا ارى عمید القوم :))
((بالشها گشترده شده و تختها روى پایه هاى خود استوار گشته ولى بزرگ و رئیس قوم را نمى بینم ))
ماءمور خزانه گفت :
((قد كنت تاءمرنى بالجمع والادخار فالى من ادفع ذخارك ؟:))
((تو مرا بجمع آورى و روى هم انباشتن فرمان مى دادى ، اینك این اندوخته هایت را به چه كسى تحویل بدهم ))
دیگرى مى گفت :
((هذه الدنیا الطویلة العریضة قد طویت منها فى سبعة اشبار ولوكنت بذلك موقنا لم تحمل على نفسك فى الطلب :))
((از این دنیاى بزرگ و وسیع ، به هفت وجب زمین قانع گردیدى راستى اگر از آغاز، یقین به این موضوع مى داشتى ، آنقدر در توسعه طلبى به خود رنج نمى دادى ))
همسر اسكندر كه ((روشنك )) نام داشت  گفت :
((ما كنت احسب ان غالب دارا یغلب :))
((گمان نمى كردم كسى كه بر دارا پادشاه ایران پیروز گردید مغلوب گردد))
سخن حكیم فردوسى
سخن سراى بزرگ ایران فردوسى براى مجسم ساختن این صحنه عبرت آمیز چنین مى گوید:

چو بردند او را به اسكندرى
جهان را دگرگونه شد داورى
بهامون  نهادند صندوق  او
زمین شد سراسر پر از گفتگو
به اسكندرى ، كودك و مرد و زن
به تابوت او بر شدند انجمن
اگر برگرفتى زمردم شمار
مهندس فزون آمدى صد هزار
حكیم ارسطالیس ، پیش اندرون
جهانى برو دیدگان پر زخون
بر آن تنگ صندوق بنهاد دست
چنین گفت كه اى شاه یزدان پرست
كجا آن هش و دانش و راءى تو
كه این تنگ تابوت شد جاى تو
بروز جوانى بدین مایه سال
چرا خاك را برگزیدى نهال
حكیمان رومى شدند انجمن
یكى گفت : كاى پیل روئینه تن
زپایت كه افكند و جایت كه جست ؟
كجا آنهمه حزم و راءى درست ؟
دگر گفت : چندى نهادى تو زر
كنون زر چه دارد تنت را ببر
دگر گفت : كز دست تو كس نجست
چرا سودى اى شاه با مرگ دست
دگر گفت : كاسودى از درد و رنج
هم از جستن پادشاهى و گنج
دگر گفت : چون پیش داور شوى
همان بر كه كشتى همان بدروى
دگر گفت : ما چون تو باشیم زود
كه باشى تو چون گوهر نابسود
دگر گفت : كاى برتر از ماه و مهر
چه پوشى همى زانجمن خوب چهر
دگر گفت : دیبا بپوشیده اى
زما چهر زیبا بپوشیده اى
كنون سر زدیبا برآور كه تاج
همى جویدت یاره  و تخت عاج
دگر گفت : پرسنده پرسد كنون
چه دارى همى پاسخ رهنمون
كه خون بزرگان چرا ریختى
به سختى به گنج اندر آویختى
چو دیدى كه چند از بزرگان بمرد
زگیتى جز از نام نیكى نبرد
دگر گفت : روز تواندر گذشت
زبانت زگفتار بیكار گشت
دگر گفت : كردار تو باد گشت
سرسركشان از تو آزاد گشت
ببینى كنون بارگاهى بزرگ
جهانى جدا كرده از میش و گرگ
هر آنكس كه او تخت و تاج تو دید
عنان از بزرگى بباید كشید
كه بر كس نماند چو برتر نماند
درخت بزرگى چه باید نشاند
دگر گفت : كاندر سراى سپنج
چرا داشتى خویشتن را به رنج
كه بهر تو دین آمد از رنج تو
یكى تنگ تابوت شد گنج تو
دگر گفت : چون لشگرت بازگشت
تو تنها بمانى در ین پهن دشت
همانا پس هر كسى بنگرى
فراوان غم زندگانى خورى
وز آن پس بیامد دوان مادرش
فراوان بمالید رخ بر سرش همیگفت
كاى نامور پادشاه
جهاندار و نیك اختر و پارسا
جهاندار داراى دارا كجاست ؟
كزو داشت گیتى همه پشت راست
همان خسرو و اشك و قرقار وفور
چو خاقان چین و شه شهر زور
دگر شهر یاران كه روز نبرد
سرانشان زباد اندر آمد بگرد
چو ابرى بدى تند و بارش تگرگ
ترا گفتم ایمن شدستى زمرگ
زبس رزم و پیكار و خون ریختن
به هرمرز با لشكر آویختن
زمانه ترا داد گفتم جواز
همى دارى از مردم خویش راز
چو كردى جهان از بزرگان تهى
بینداختى تاج شاهنشهى
درختى كه كشتى چو آمد به بار
همى خاك بینم ترا غمگسار
همه نیگوئى ماند و مردمى
جوانمردى و خوبى و خرمى
وگر ماند ایدر ز تو نام زشت
نیابى عفى الله خرم بهشت
چنین است رسم سراى كهن
سكندر شد و ماند ایدر سخن
چو او ((سى و شش پادشاه )) را بكشت
نگر تا چه دارد گیتى به مشت
برآورد پر مایه ده شارسان
شد آن شارسانها همه خارسان
بجست آنكه هرگز نجستست كس
سخن ماند از وى در آفاق و بس

چنین است رسم سراى كهن

تاریخ گذشتگان آئینه عبرت است و بر ما لازم است در این نكته فكر كنیم كه آیا این قدرتها و امكانات كه در اختیار انسانها قرار مى گیرد در چه راه بكار گرفته مى شود؟ آیا در راه تاءمین رفاه بشر یا در راه تخریب جهان و بدبختى انسانها؟ آیا اسكندر با آنهمه تلاشها و توسعه طلبیها و غارتها و كشتارها چه كرد؟ و عاقبت كجا رفت ؟
چقدر خوب بود كه او بیدار مى شد و این قدرتها را در راه رفاه بشر به كار مى انداخت ، و این فكر را مى كرد كه سرانجام كارش چه خواهد شد؟ فردوسى مى گوید:

اگر چرخ گردون كشد زین تو
سرانجام خشتست بالین تو
اگر شاه گردى سرانجام چه ؟
زآغاز تخت و زفرجام چه ؟
دلت را بتیمار چندین مبند
بس ایمن مشو بر سپهر بلند
تو بى جان شوى او بماند دراز
حدیثى درازست چندین مناز
تو از آفریدون فزونتر نه اى
چو پرویز با تخت و افسر نه اى
چو جمشید دیوت بفرمان نبود
چو كاوس گردونت ایوان نبود
ستاند دهد دیگرى را دهد
جهان خوانیش بى گمان برجهد
جهان سر بسر حكمت و عبرت است
چرا بهره ما همه غفلت است .
شاعران بزرگ و سخن سرایان معروف ایران درباره كمتر كسى مانند اسكندر شعر گفته و از این راه هوشمندان را به بى ثباتى زندگانى دنیا و عبرت آموزى متنبه ساخته و به بهره بردارى از فرصتهاى زندگى ترغیب نموده اند.
در پایان این فصل براى نمونه باین قطعه نیز توجه كنید:
سكندر كه از علم با بهره بود
به دین و خرد در جهان شهره بود
بعقل و بدانش سرافراز بود
زشاهان به انصاف ممتاز بود
چو در جنگ بردى شمشیر دست
فتادى در اجرام اختر شكست
شدى تیره چون عرض دادى سپاه
زگرد سواران رخ مهر و ماه
برفت از جهان با هزاران دریغ
نه او را سپه مانع آید نه تیغ
اگر دافع مرگ بودى سپاه
سكندر بدى در جهان پادشاه
سكندر بسى گرد گیتى شتافت
ولى چشمه زندگانى نیافت
چو او را چنین بود انجام كار
ترا حال چون باشد از روزگار
گرفتم كه عالم گرفتى تمام
جهانگشت چاكر فلك شد غلام
نآخر چو كوس اجل كوفت مرگ
بریزد گل زندگى بار و مرگ
حیاتیكه او را ممات از قفا است
اگر آب خضر است آن بیوفا است




طبقه بندی: داستان تاریخی، 

تاریخ : چهارشنبه دهم فروردینماه سال 1390 | ساعت 12 و 57 دقیقه و 24 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.