تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب فروردین 1393

گفت: که چی؟ هی جانباز جانباز ، شهید شهید!

میخواستن نرن! کسی مجبورشون نکرده بود که!

گفتم:چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد!

گفت:کی؟!!

گفتم:همون که تو نداریش!

گفت:من ندارم؟! چی رو؟!

گفتم: غیرت!!!




طبقه بندی: سایر، 

تاریخ : چهارشنبه سیزدهم فروردینماه سال 1393 | ساعت 01 و 35 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات




بودن هم بودن های قدیم .. نه اینترنت بود ، نه تلـــفن



فقط نـــگاه بود ، روبرو .. چشم در چشم ، به همین خلوص



به همــین کیــفیــت .. به همیـــن ســــادگی...







طبقه بندی: سایر، 

تاریخ : دوشنبه یازدهم فروردینماه سال 1393 | ساعت 01 و 18 دقیقه و 08 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
مادران شهدا
سی سال انتظار
نرگس : الان سی ساله ازش خبری نیست نه خبری از شهادتش میاد نه از جنازش
خبریه اخه این حق نیست این جوری یه پیرزن تو انتظار باشه اونم نه یکسال دو
سال سی سال به خدا حق نیست
قاسم:به همین خدایی که قسم میخوری به اندازه ی تمام سال های انتظارش پیش
خدا درجه ی بالایی میگیره شک نکن
نرگس: من شک ندارم حرفم اینه که حداقل یه خبری به این پیرزن بدن که کارش
فقط انتظاره انتظار
قاسم: منم دعا میکنم که هر چه زودتر خبری ازش بیارن سی سال خیلیه خیلی .
پاشو بخواب فردا میریم پیش حاج خانم ای قدر هم غصه نخور خدا در همین
نزدیکیست پاشو فردا کلی کار داریم
نرگس : پاشو قاسم صبح شده حاج خانم منتظر ماست پاشو
قاسم : باشه برو زنگ بزن ببین حاج خان جایی نرفته باشه
نرگس: زنگ زدم گوشیش اشغاله نمیدونم چه خبر شده واسه همین نگرانم
قاسم: پس زودتر بریم
نرگس: وای اینجا چه خبره ، نکنه برا حاج خانم اتفاقی افتاده
نرگس و قاسم هر دو مضطرب و نگران به سمت خونه ی حاج خانم دویدند
قاسم از جمعیت میپرسه چه خبر شده برا حاج خانم اتفاقی افتاده
ناگهان صدای حاج خانم بلند میشه ، صدای گریه های پایان انتظار سی ساله ،
مادر برگشتی ، مادر دلم خیلی برات تنگ شده بود ، هر شب تا سحر برات قران می
خوندم ، حالا خودت اومدی دوس دار ی چی برات بخونم و ...........حرف های
ناتمام مادر هم چنان ادامه داشت
صدای گریه ی جمعیت تا سه تا کوچه اونطرف هم می رفت
قاسم با صدای بلند به نرگس میگه دیدی حرف های دیشب ما تا واقعیت چند ساعت
فاصله داشت خدا صدای حاج خانم رو شنید حالا دیگه انتظار حاج خانم به پایان رسید
نرگس و قاسم در حال صحبت بودن که صدای جمعیت بلند شد حاج خانم چی شده ؛حاج
خانم ، اما حاج خانم صدایی نمی شنوه خدا حاج خانم رو به پسرش رسوند حاج
خانم و پسرش در بهشت ابدی در کنار هم تا ابد زندگی می کنند .
تقدیم به مادران بزرگوار شهدا
که سال ها راه شهدا را با استقامت ادامه می دهند .


قاسم محمودی
18بهمن 92
صفر بامداد



طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : یکشنبه دهم فروردینماه سال 1393 | ساعت 02 و 14 دقیقه و 39 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
*من : سلام 

راننده تاكسی (مردی حدودا 30ساله با بلوز آستین كوتاه مشكی ) : ... 

من باخودم : شاید من نشنیدم .

مسافر سوم تاكسی :(مردی با پالتویی بلند، حدودا 30ساله ) :سلام آقا ...

رانننده :... 

زیر پل گیشا : مسافر اول ،موقع پیاده شدن : ممنون ،خدانگهدارتون ...

راننده :... 


**حدود یك‌سال پیش بود كه برای گرفتن كارت عضویت سری به انجمن جامعه شناسی زدم ، خانم كسرایی گفت : كه اگر میتونی كارت دوستات رو هم با خودت ببر...

كارت 3تا از بچه ها رو با خودم آوردم دانشگاه ، نفر اول بعد از گرفتن گفت : ا ،تو رفتی بودی انجمن؟مرسی كه كارت من رو هم گرفتی ...

نفر دوم و سوم : در نهایت سكوت كارت رو از من گرفتند ،نه سؤالی ،نه تشكری ،نه حرفی وحتی لبخندی ...


***گاهی یادداشت های اجتماعی ای را كه بدستم میرسد برای برخی از دوستانم ایمیل میكنم ؛ بعد از فرستادن خیلی هاشان خبری از بعضی هاشان نیست كه نیست فحتی نمی نویسند :دیگر نفرست ...          چنان كه گاهی شك میكنم كه باید بازهم برای این افراد چیزی ارسال كنم یانه ؟! اصلت ایمیل هاشان را چك میكنند ؛اصلا مطالب را میخواندد ؟! باز هم میگویم : تو به كاری كه گمان میكنی درست است ادامه بده ...


**** دوستی میگفت : "دیروز برای م جزوه جامعه شناسی توسعه را كپی كردم ،دیدم سرش شلوغ است ؛گفتم گناه دارد ،انتشارات شلوغ میشود ،دیگر كپی قبول نمیكند . كپی ها را به ب دادم و گفتم بیا برای تو هم كپی كردم ؛ گفت : جدی ؟ حب بذارش تو كیفم ، پولش چقدر شد؟ " 

راستی؛فرهنگ احترام گذاشتن‌های كوچك ،تشكر كردن‌های ساده چه معنایی دارد؟ نه اینكه نشانه پیوند خوردن آدماهاست ،كنار هم قرار گرفتن ها ؛سرمایه های بزرگ و ارزشمندی كه ذره ذره انباشته میشوند ، و در جهان بی اعتمادی ها و دوری ها حلقه های مودت وبودن ایجاد میكنند...

دنیای فردا را "ما" میسازیم با رفتارهایمان ؛اندیشه هایمان ؛كنشها و واكنش‌هایمان ...

سیاسیت ؛اقتصاد ؛ فرهنگ ؛ اجتماع از همین جا ساخته میشود ، از همین "ما" ...






طبقه بندی: سایر، 

تاریخ : جمعه هشتم فروردینماه سال 1393 | ساعت 17 و 14 دقیقه و 23 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.