تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب شهریور 1391

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریورماه سال 1391 ساعت ساعت 07 و 09 دقیقه و 25 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]


  • خانواده ای ژاپنی در اواخر قرن نوزدهم از ژاپن به سانفرانسیسکو مهاجرت کردند. آنها گل رز پرورش می دادند و سه روز در هفته آن ها را به بازار می بردند و می فروختند.خانواده دیگر، اهل سوئیس بودند، اما سالها در آمریکا زندگی کرده و بومی آنجا شده بودند. آن ها هم گل می کاشتند و در بازار می فروختند.

    این دو خانواده در کارشان موفق بودند و در بازار سانفرانسیسکو همه آن ها را به خاطر گلهای شان که دیر پژمرده می شدند، می شناختند.

    چهار دهه آنها همسایه هم بودند و پسرهای شان مزارع را اداره می کردند. ولی در ۷ دسامبر ۱۹۴۱ ژاپن به پرل هاربر حمله کرد. گرچه تمام اعضای خانواده آمریکایی بودند، اما پدر ژاپنی هرگز بومی نشده بود.

    در روزهای جنگ و اسارت در اردوگاه ها، همسایه این خانواده داوطلب که در صورت لزوم از قلمستان های آنها مراقبت می کند. دو خانواده در کلیسا آموخته بودند که «همسایه ات را دوست داشته باش.» آن ها به همسایه ژاپنی شان گفتند: «اگر این وضع برای ما پیش می آمد، شما هم همین کار را می کردید.»

    مدتی بعد خانواده ژاپنی را به زمین بایری در گرانادای کلورادو بردند و آنها در اقامتگاه هایی با سقفهای قیراندود و محصور با سیم خاردار اقامت کردند.

    یک سال گذشت، بعد دوسال و بعد سه سال، در فاصله ای که خانواده ژاپنی در اردوگاه اسیران بودند، دوستان شان از قلمستان گل رز آن ها مراقبت کردند و بچه ها قبل از مدرسه و روزهای تعطیل و پدرشان ۱۶ تا ۱۷ ساعت در روز، روی قلمستان خود و همسایه کار می کردند.

    روزی که جنگ تمام شد، خانواده ژاپنی چمدان شان را بستند، سوار قطار شدند و به خانه بر گشتند.

    فکر می کنید چه دیدند؟ خانواده همسایه در ایستگاه قطار به استقبال شان آمده بودند. وقتی به خانه رفتند، از تعجب خشک شان زد. قلمستان خود را زیبا و پر بار در زیر نور آفتاب یافتند.

    بعد دفتر حساب بانکی مرد ژاپنی را تحویلش دادند که پول فروش گلها را در آن واریز کرده بودند. خانه شان هم درست مانند قلمستان پاکیزه بود.

    روی میز ناهار خوری دسته ای غنچه گل رز گذاشته بودند تا به محض ورود خانواده ژاپنی، روبانش را باز و به آن ها تقدیم کنند.
    نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریورماه سال 1391 ساعت ساعت 07 و 05 دقیقه و 55 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، پند، 
  •    [ نظرات ]

  • یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر کوچکشان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.
    روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید: پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟
    پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و

    یک کاردستی هم درست کردیم.
    پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه
    روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تکرار کرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهیم، و زنگ آخر هم به کتابخانه رفتیم و به ما یاد دادند که از کتاب های آنجا چطور استفاده کنیم.
    بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود. از آنجایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت:
    پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم.
    بنابراین پسر دوشنبه ها مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.
    وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا اینقدر کم درس درست و حسابی می خوانند.
    مدیر پس از شنیدن حرف های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد:
    ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم.
    نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریورماه سال 1391 ساعت ساعت 07 و 55 دقیقه و 54 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]


  • سلام!میخوام بگم که چرابدبختم پس خوب گوش کن!!!

    داستان از اونجایی شروع شد که:

    امروز وقتی که آقای مغازه دار اومد و مغازشو باز کرد،مثل همیشه خیلیا برای خریدن گل به گل فروشی اومدن،خب منم منتظر بودم که یکی بیاد منو بخره!!!

    چند ساعت بعد دیدم که یه ماشین پرادو اومد و جلوی گلفروشی وایستاد،وقتی صاحب ماشین پیاده شد،دیدم که یه آقای شیک و با کلاسه!خودمو جمع و جور کردم تا بیاد و منو بخره!!!هه،چه خوش شانس.منو خرید و برد.

    با هم به یه خونه رفتیم.وقتی که زنگ رو زد دیدم که یه خانم خوشگل در وباز کرده و اون آقا منو داد به اون،بعد از یه عالمه فضولی فهمیدم که مجلس،مجلس خواستگاریه!

    اون دو نفر نشستن و داشتن باهم حرف میزدن که یهو دعوا شروع شد...

    -:تو چش میگی این وسط!من هر کاری که بخوام انجام میدم!یهو صدا بلند تر شد خانمه داد زد:چی گفتی؟!من قلم پاتو میشکونم!...

    بعد از یه عالمه جیغ و داد و موکشیخانمه منو برداش و محکم پرتم کرد بیرون!البته اون مرده هم انداخت بیرون!

    خلاصه از بس محکم سرم خورده بود به زمین که غش کردم.بعد از مدتی که از حالت بی هوشی در اومدم دیدم که توی یه جای قرمزم!!!

    بله!دقت کردم که دیدم تو شکم یه بز هستم!
    نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریورماه سال 1391 ساعت ساعت 07 و 51 دقیقه و 49 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، طنز، 
  •    [ نظرات ]

  • شیوانا در راه مدرسه از کنار درختی می گذشت. مرد جوانی را دید که تنها به درخت تکیه داده و به خورشید درحال غروب می نگرد. شیوانا کنار مرد نشست و مسیرنگاهش را تعقیب کرد و آهسته زیرلب زمزمه می کرد:
    الان همه فرشته ها آرزو دارند که مثل ما آدم ها فرصت زندگی داشتند
    و می توانستند دمی به افق این آسمان زیبا خیره شوند.
    ای خوشبخت تر از فرشته ها این جا چه می کنی؟
    مرد جوان لبخند تلخی زد و پاسخ داد: شکست سختی را در زندگی تجربه کرده ام. تقریبا همه چیزم را از دست دادم و بعد از ایام شادی و آسایش، سخت ترین لحظات را تجربه کردم.
    باخودم فکر می کنم آیا دوباره روشنایی به زندگی من بر می گرد؟
    شیوانا با انگشتانش به دور دست ترین نفطه آسمان جایی که خورشید غروب می کرد اشاره کرد و گفت: آن جا آن دورها جایی است که الان خیلی از آدم های نا موفق و شکست خورده هم زمان دارند به آن نقطه آسمان نگاه می کنند. بعضی از آنها دیگر امیدی به طلوع خورشید ندارند. این ها همان هایی هستند که فردا نا امید تر و مایوس تر از امروزند. اما عده ای دیگر هستند که می دانند برای دیدن خورشید کافی است کمی صبر و تحمل داشته باشند و در کنار شکیبایی باید جهت نگاهشان را هم عوض کرده و به سمت مخالف غروب چشم بدوزند یعنی به سمت شرق که خورشید طلوع میکند خیره شوند و منتظر طلوع فجر در سپیده دم باشند. اگر تو می خواهی همین جا بنشینی و فقط در سمت غروب منتظر طلوع و روشنایی باشی باید به تو بگویم که این امر محقق نخواهد شد و اگر خیلی خوش شانس باشی فردا همین موقع دوباره شاهد غروب خورشید خواهی بود. اما اگر رویت را به سمت مقابل غروب یعنی به سمت طلوع آفتاب بر گردانی و کمی صبر و امید داشته باشی خواهی دید که به زودی خورشید با زیباترین جلوه هایش، آسمان را پر خواهد کرد.
    اگر می خواهی روشنایی را ببینی چشمانت را از این سمت غم افزا بر گردان و به سمت افق دیگری خیره شو و صد البته کمی هم صبر داشته باش!
    نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریورماه سال 1391 ساعت ساعت 12 و 49 دقیقه و 12 ثانیه توسط : ...  | دسته :
  •    [ نظرات ]