تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب تیر 1391


در اوزاکای ژاپن، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت.
مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود.
صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد.
قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد.
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.
صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همه‌ی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد.
این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود.
شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : دوشنبه نوزدهم تیرماه سال 1391 | ساعت 14 و 34 دقیقه و 51 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
سلام امروز واسه اولین بار بود رفته بودیم خونه یکی از دوست های بابام که خیلی هم
باهاشون راحت نبودیم هم نشستم چشمم بهش افتاد ولی روم نمیشد بهش نگاه کنم ولی انگار
یک چیزی درونم نمیزاشت که بهش نگاه نکنم و همین جور خیره شده بودم بهش که کمکم از
شدت علاقه ای که بهش داشتم نمیدونستم باید چه کاری انجام بدم مادر دم گوشم بهم گفت
پسر ..........؟دیگه بسه من تازه دوزاریم جاافتاده بود که دارم چه کار میکنم از
خجالت اب شده بودم ولی هیچ کاری نمیتونستم بکنم و دوباره نگاه میکردم تا پدرم بهم
گفت پسر اینجا جایش نیست ولی فقط برای چند لحظه نگاهمو ازش مخفی کردم و دوباره شروع
به نگاه کردن کردم دیگه خانواده دوست بابام هم متوجه موضوع شده بودن و هی می خندیدن
تا اینکه بلخره حوصله پدر خانواده سر اومد. از این همه نگاه کردن رفت و اوردش جلوی
من منم..............؟
ورداشتم خوردمش عجب شیرینی خوش مزه ای بود.





طبقه بندی: طنز،  داستان، 

تاریخ : سه شنبه سیزدهم تیرماه سال 1391 | ساعت 15 و 01 دقیقه و 23 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 5 ::      ...   2   3   4   5  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.