تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب تیر 1391
کلبه تنهایی

دست تو دست هم با پای برهنه رو شن ها قدم می ذاشتیم.
وقتی دستهایش در دستانم بود آرامش كل وجودم را فرا میگرفت.صدای موج دریا آرامشم را دوبرابر میكرد.
روی شنها نشستیم،رو به دریا.سرم رو روی شونهاش قرار دادم و رو بهش كردم و گفتم:هلیا قول بده تا آخر كنارم بمونی.
خنده ای تلخ زد و گفت:نمیتونم قول بدم شاید روزگار مارو از هم جدا كرد.
رو كردم بهش و گفتم:قول بده تا وقتی كه مرگ مارو از هم جدا نكرد با من بمونی
قول میدم.صدای هلیا بود كه دل بر آشوبم رو راحت كرد.
رفتم سمت آب دریا.تنم خنك شد.برگشتم رو به هلیا.
نبود.داد زدم،صداش كردم ولی نبود.با گریه اطراف رو میگشتم خدایا كجاست؟
ناگهان....

از خواب پریدم.دور و برم رو نگاه كردم.همه جا تاریك بود.تنم خیس بود.نگاه به زمین كردم.رو قبر هلیا تو قبرستان خوابم برده بود و تنم از اشكام خیس شده بود.



طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : دوشنبه نوزدهم تیرماه سال 1391 | ساعت 15 و 01 دقیقه و 54 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
کلبه تنهایی
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم
که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ،
چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی
دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم



طبقه بندی: طنز،  داستان، 

تاریخ : دوشنبه نوزدهم تیرماه سال 1391 | ساعت 14 و 57 دقیقه و 01 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
کلبه تنهایی . خیانت به عشق
مرد احمقصدای ملودی دلنشین فضای خانه را پر کرده بود!.مرد، به صفحه ی تلفن نگاه کرد و با تومانینه کلید پاسخ را فشرد.
صدای آنطرف تلفن گفت:”خیلی دلم واست تنگ شده بود، خوابم نمیبرد، زنگ زدم بگم خیلی دوستت دارم”

مرد به چشمان زن مقابلش نگاهی کرد و گفت:” چشم آقای رییس، فردا حتما میرسم خدمتتون”
سپس لبخندی محو روی لبانش نقش بست:” منم همینطور، شب بخیر”
نگاه زن پر بود از ناگفته ها .



طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : دوشنبه نوزدهم تیرماه سال 1391 | ساعت 14 و 54 دقیقه و 15 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
کلبه تنهایی و عشق
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود
بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از
موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى
اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت
نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان
شوهرش گفت: مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟
و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان ...صورتش
سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک
صورتش را خیس نمود.
به نیمه راه رسیده بودند که زن از
شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب
پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب
داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه
نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"
چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده
که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.



طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : دوشنبه نوزدهم تیرماه سال 1391 | ساعت 14 و 50 دقیقه و 58 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 5 ::      1   2   3   4   5  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.