تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب اردیبهشت 1391
و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.
قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:
"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:
"پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:
"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.
درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:
"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.
درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."
و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:
"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.
این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.
این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.
مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.
ترجمه:جلیل كیان مهر



طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : دوشنبه چهارم اردیبهشتماه سال 1391 | ساعت 07 و 48 دقیقه و 53 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
[قسمت دوم]
...واردمطب شدندو تادیدند که من میخواهم از دست آنها که هنوز اسلحه شان را نشان نداده بودند بگریزم ، یکی از آن دو معطل نکرد وکلتش را که مجهز به صدا خفه کن بود بیرون کشید و از فاصله چند متری به من شلیک کرد و.. .فقط یه لحظه سوزشی را در پهلویم احساس کردم و دیگر چیزی نفهمیدم !
(روایت لحظات پس از مرگ)
دلم نمیخواست بمیرم و از خدا میخواستم زنده بمانم! اما گویی دیگر هیچ چیز دست من نبود ، چرا که احساس میکردم نیرویی غیر قابل توصیف دارد سفر آخرت مرا تدارک می بیند . حالت عجیبی بود ، نوری پر حجم و سبز رنگ را در فاصله چند قدمی جسمم می دیدم که به صورت ناخودآگاه داشت روح مرا _ که از کالبدم جدا شده بود _ به سوی خود میکشید ... صدایی درونی حالیم میکرد که اگر داخل آن نور خوش رنگ که از زمین تا آسمان تداوم داشت بشوم ، دیگر نمی توانم مانع از مردنمبشوم . به همین دلیل وقتی دیدم نمی توانم مانع انتقال روحم به داخل آسانسوری از نور بشوم ، شروع کردم به گریه و التماس . با صدای بلند گفتم : " خدایا من هنوز خیلی کار دارم ... بچه هام هنوز صغیرند ... به من مجال زندگی بده خدایا !!!...اما بی فایده بود ، گویی اجل دیگر مجالی برایم نگذاشته بود ، زیرا ثانیه به ثانیه خودم را به آن نور نزدیک تر میدیدم .
از سوی دیگر همسایه هایم را که از شنیدن صدای سقوط من توی راه پله ها بالای سر جنازه ام جمعشده بودند میدیدم که قلب ونبضم را معاینه میکنند و میگویند ، " دیگر فایده نداره مرده ... " خنده ام گرفته بود ، من که عمری مردم را معاینه کرده بودم، حالا در حالی که جنازه ام را میدیدم و هنوز زنده بودم، باید زنده به گور میشدم ! سرانجام نیز دست از مقاومت برداشتم و روحم را به دست تقدیر نورانی آسمان دادم و آرام آرام به سوی ابدیت راه افتادم و... اما هنوز دو قدم به آسانسور نور باقی نمانده بود که یک مرتبه دیدم پنج پیر مرد و پیر زن روستایی از نقطه ای نامعلوم پیدایشان شد که آمدند و دور تا دور آن نور پر حجم ایستادن و در حالی که دستهایشان را در یکدیگر زنجیر کرده بودند، مانع ورود من به داخل آن نور حجیم شدند...
((ادامه دارد))



طبقه بندی:

تاریخ : دوشنبه چهارم اردیبهشتماه سال 1391 | ساعت 07 و 19 دقیقه و 14 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تلویزیون روشن بود و بازیگر زنی داشت گریه می‌کرد و دست‌هایش را توی هوا تکان می‌داد. از توی کوچه هر از چند دقیقه صدای ماشین یا موتوری می‌آمد که به سرعت رد می‌شد، سارا از توی اتاق صدا زد.
- اون میز اتو رو باز کن، اتو رو هم بزن به برق بیام لباسای فردات رو اتو بزنم.
- اووووه! چقدر کار! اگه بخوام بلند شم و میز اتو رو باز کنم و اتو رو بزنم به برق، خب خودم هم لباسا رو اتو می‌زنم سارا!
صدای حمید بود که با بی‌حوصلگی جواب می‌داد. سارا از توی اتاق بیرون آمد و گفت:
- حقته اتو نزنم برات تا رفتی سر کار همه فکر کنن با لباسات رفتی تو ماشین لباسشویی، تنبل!
حمید خندید و گفت: میگن یه معتاده ایستاده بود کنار خیابون داد زد تاکسی! تاکسی چند متر رفت جلو و ترمز کرد و ایستاد، معتاد گفت اوه! من می خواستم همونجا پیاده بشم!!
هر دو خندیدند، حمید کمی تنبل بود، خودش هم این را می‌دانست، برای همین همیشه می‌گفت: خدا در و تخته رو خودش جور می‌کنه، باز خوبه سارا تر و فرزه وگرنه بعد از شش ماه از ناپدید شدن ما می‌اومدن می‌دیدن هر دوی ما از گرسنگی مردیم و هیچ کدوم حالش رو نداشتیم بریم سر یخچال!
- داشتی می‌اومدی راه پله رو دیدی؟
- نه باز چی شده بود ؟
سارا پیراهن دکمه داری را با حوصله روی میز اتو پهن کرد و گفت:
- چی شده بود؟ معلومه دیگه ...
- تو رو خدا شروع نکن سارا، باز می‌خوای بگی سارینا و ساناز رو راه پله‌ها رو کثیف کردن و من باید برم تذکر بدم به مامانشون و از این حرفا؟ جون سارا امشب اصلا حوصله‌اش رو ندارم، خودم رو آماده کردم این سریال دلنوازان رو ببینم میگن خیلی باحاله!
- سریال! سریال! جومونگ تموم میشه فضانوردان شروع میشه، فضانوردان تموم میشه نود شروع میشه، نود تموم میشه دلنوازان شروع میشه، تو رو خدا بس کن حمید، دیگه از این آپارتمان، داره حالم به هم می‌خوره الان شش ماهه هی میگی صبر کن، خوب میشه، تذکر دادم، قول دادن، یه روز راه پله رو لجن می‌کنن، فرداش شیرابه زباله ریخته رو تموم پله‌ها، پس فرداش کفش‌ها لنگه به لنگه افتاده، حمید! من دیگه طاقتم طاق شده والا!
حمید مثل آدمی که این داستان را بارها شنیده باشد هیچ عکس‌العمل تندی از خودش نشان نداد و با تنبلی یک مار بوآ غلتی روی شکمش زد و همان طور درازکش رو به سارا گفت:
- حالا میگی چی شده؟ باز حرفت شده با مریلا؟
- نه! چه حرفی دارم با اون؟!
مریلا خواهر حمید بود که با شوهر و دو بچه‌اش در واحد بالایی زندگی می‌کردند، یعنی وقتی حمید و سارا می‌خواستند ازدواج کنند و حمید دنبال جایی برای اجاره بود، مریلا پیشنهاد داد یک ماهی عروسی‌شان را بیندازند عقب تا مستاجر طبقه پائینی برود و آنها بتوانند بیایند و جایشان را بگیرند.
- چه حرفی داری؟ والا سارا ما تو این شش ماه جز مریلا مگه حرفی داشتیم تو این خونه؟ چپ می‌ریم راست میایم مریلاست! اصلا می‌رم مسواک بزنم عکس خودم رو تو آینه می‌بینم یه دفعه میگم سلام مریلا!
- تیکه می‌ندازی حمید؟
حمید از جایش بلند شد و نشست و گفت:
- تیکه چیه؟ دروغ میگم؟ کلافه شدم دیگه. کاشکی دستم می‌شکست و اصلا نمی‌اومدم اینجا خونه اجاره کنم. حالا باز چی شده؟ میگی یا برم از مریلا بپرسم؟
سارا اتوبخار را کشید روی یقه لباس و چند بار فشار داد.
- صبح که تو رفتی من خواب بودم، یه دفعه با صدای در بیدار شدم، انگار کسی داشت در رو می‌شکست، آن چنان صدا بلند بود که وحشت کردم، فکر کردم اتفاقی افتاده، رفتم دیدم ساناز و سارینا پشت در ایستادن، میگم چی شده؟ میگن صبح بخیر زن‌دایی! سارینا رفته بود رو پله دوم ایستاده بود شعر می‌خوند، پاشو پاشو بهاره! عسل بساز دوباره، تنبل همیشه خوابه، جایش تو رختخوابه!! سرش داد زدم که مگه من زنبور عسلم؟ بدو برو خونه تون!
- خب بچه اس...
- حمید، طرفداری نکن...حوصله شون رو ندارم، چون خواهرزاده شماست، دلیل نداره هر کاری دلشون بخواد بکنن، تازه این هم نبود، دیدم ده دقیقه بعد باز دارن در می‌زنن، مریلا بود، اومده بود بپرسه چی شده؟ گفتم یعنی نمی‌دونی مریلا؟ قسم خورد نمی‌دونه، بهش گفتم، عذرخواهی کرد ولی وقتی داشت می‌رفت گفت همچین هم اول صبح نبوده ساراجون، ساعت نزدیک یازده است! دلم می‌خواست بگم آخه به تو چه که من تا ساعت چند می‌خوابم؟
سارا این را که گفت اتو را از برق کشید و رفت توی آشپرخانه و از همانجا کمی صدایش را بلندتر کرد تا حمید بشنود.
- خب تو باشی ناراحت نمی‌شی؟ اصلا به کسی مربوطه که من می‌خوابم یا شب زنده دارم؟
حمید مثل آدمی که خیالش راحت شده باشد بالش را دو تا کرد و گذاشت زیر سرش و گفت:
- همه‌اش همین بود؟ فکر کردم کار به قمه‌کشی رسیده، خواسته باهات یه شوخی کنه، اینقدر بزرگش نکن سارا! اعصابمون رو خورد نكن!
این حرف حمید انگار خیلی به کام سارا تلخ آمد که تند جواب داد.
- بزرگش می‌کنم؟ من بزرگش می‌کنم؟ هی طرفداری بکن از خواهرت، مظلوم گیر آوردی دیگه، معلومه باید از خواهرت طرفداری کنی...
این را گفت و از آشپزخانه بیرون آمد و رفت توی اتاقش. حمید کنترل تلویزیون را روی میز عسلی گذاشت و دستش را گذاشت روی پیشانی‌اش و در حالی که دلش می‌خواست بگوید قهر می‌کنی به جهنم که قهر می‌کنی! صدایش را ملایم کرد و گفت:
- سارا! سارایی! خانمم حالا مهم نیست صبح که پا میشی صبحانه درست می‌کنی یا نمی‌کنی.
هیچ جوابی از طرف سارا نیامد، حمید دلش می‌خواست سریال را ببیند، چند بار زیرلب به خودش بد و بیراه گفت که نونت نبود، آبت نبود، زن گرفتنت چی بود؟ حوصله منت‌کشی را نداشت، اما می‌دانست که اگر سارا قهر کند به دست آوردن دلش مکافات است و به قیمت یکی دو روز گرسنگی و بعد یک کادو و شاخه گل و این داستان‌ها خرج برمی‌دارد، برای همین از جایش بلند شد و به طرف اتاق سارا رفت ، دستگیره را چرخاند ولی در قفل بود، خودش را لوس کرد و گفت:
- شنگول! منگول! منم مامانتون، دستم رو از زیر در ببین، من آقا گرگه نیستم، مریلا خرسه هم نیستم!
تمام سعی‌اش را کرد ولی فایده نداشت، حوصله ادامه دادن هم نداشت، سریال شروع شده بود و از دور می‌توانست دنبال کند.
- سارا! خانمم! بیا بیرون دیگه، بابا من عصبانی بودم یه چیزی گفتم، عذر می‌خوام دیگه، قبول دارم سارینا و ساناز خیلی شلوغن، بابا و مامان خودشون رو هم ذله کردن، من جای تو بودم صبح یا یکیشیون رو خورده بودم یا جفتشون رو از طبقه دو اندخته بودم تو کوچه! باز تو خانمی کردی فقط گفتی مگه من زنبورعسلم! راست میگی تو خیلی باشی یه پروانه کوچولویی!
خودش هم داشت حالش به هم می‌خورد از شوخی‌های بی‌مزه‌ای که می‌کرد ولی چاره‌ای نداشت، مردد بود برود بالا و با مریلا حرف بزند، مریلا اصلا اخلاق دعوا یا تیکه اندختن نداشت، ولی سارا به او حساس شده بود، حتی یکی دو بار گفته بود جون به جونش کنن خواهرشوهره! این حرف را به شکلی زده بود كه انگار حکایت تام و جری است و تا قیام قیامت چاره‌ای جز جروبحث و دعوا ندارند! یکی دوبار سارا حسابی حمید را تحریک کرده بود او هم رفته بود پیش مریلا تا حرف بزند.
- ببین داداشی! ناراحت نشو، سارا هنوز خیلی بچه اس، تحت تاثیر این و اونه، مردم چی می‌دونن فکر می‌کنن من صبح تا شب تلسکوپ دستم می‌گیرم و زندگی شما رو می‌پام و هی به سارا ارد می‌دم، می‌بینی که این دوتا وروجک زندگی رو از خودم هم گرفتن، یعنی فرصت ندارم به زندگی خودم برسم چه برسه به این که تو زندگی شما سرک بکشم، من اگه روز اول اصرار داشتم شما بیاید اینجا خونه بگیرید واسه این بود كه گفتم تو می‌ری سر کار، زنت جوونه، از صبح تا شب، تنها می‌مونه تو خونه کلافه می‌شه، میاد می‌ریم، دوست می‌شیم هم واسه من خوبه هم واسه اون، از اون طرف هم خدا بیامرز بابام چقدر حساس بود که من و تو دور نشیم از هم، همیشه واسه هم بمونیم، فکر کردم این جوری بهتره. اما قدیمی‌ها راست گفتن انگار، دوری و دوستی بهتره! آدم احترام و عزتش سرجاش می‌مونه.
حق با مریلا بود، سارا خیلی زود تحت‌تاثیر قرار می‌‌گرفت، مثلا روزهایی که آرایشگاه می‌رفت شبش حتما یک جروبحثی راه می‌انداخت، یا وقتی عروسی یکی از فامیل‌هایش می‌رفت یا چند روزی خانه مادرش می‌ماند و با دختردایی و دخترعمو و ... رفت‌وآمد می‌کرد.
سارا در را باز نکرد و حمید هم شب جلوی تلویزیون خوابید و صبح با بی‌حوصلگی سر کار رفت.




چهار روز بعد
- چی؟...... جدی می‌گی؟ .........کی؟....... الان کجائید؟.. الان خودم رو می‌رسونم.
حمید این جملات را بریده‌بریده گفت و بعد رو کرد به همکارش آقای هاشمی که او را داشت با تعجب نگاه می‌کرد:
- سینا دم دستت یه خرده پول داری دستی بهم بدی؟
- چی شده؟ چقدی می‌خوای؟
- هر چی داری بده، خانمم و خواهرم بستری شدن، نمی‌دونم چرا!
سینا پول‌هایش را داد به حمید.
- برام سینا مرخصی رد کن!
این را گفت و خیلی سریع رفت توی پارکینگ و سوار ماشینش شد، تمام طول راه داشت فکر می‌کرد که چه اتفاقی افتاده است، چرا سارا از تراس افتاده پائین؟ چرا مریلا بستری است؟ نکند با هم دعوا کرده‌اند؟ این موضوع مثل خوره افتاده بود به جانش، حتی جرات نکرده بود از حاج‌آقا فرهادی همسایه‌شان که از توی بیمارستان تماس گرفته بود ماجرا را بپرسد، چه آبروریزی بدی! حاج‌آقا گفته بود حال هردویشان خوب است و مشکلی ندارند. حمید اصلا متوجه نشد مسافت یک ساعته تا بیمارستان را چطور رانندگی کرده است، چند باری چیزی نمانده بود تصادف کند. از پرستار سوالی پرسید و او با دست به اتاق 245 که ته راهرو دست راست بود اشاره کرد. حمید دوان‌دوان خودش را رساند جلوی اتاق، خیس عرق بود و ذهنش پر از سوال، تقریبا ایمان داشت که دعوای‌شان شده است و حتما همدیگر را هل داده‌اند و از این داستان‌ها!
دستگیره در را چرخاند، مریلا سرمی توی دستش بود و سرش را چرخاند و لبخند کم‌رنگی زد. به نظر صحیح و سالم می‌آمد، حمید مثل کسی که او را مقصر بداند از کنارش رد شد و آن طرف‌تر روی تخت دم پنجره سارا را دید که دراز کشیده بود، تمام دور سرش باندپیچی بود، دست راستش توی گچ بود. چانه‌اش به کبودی می‌زد. دلش هری ریخت پائین. تازه دیشب آشتی کرده بودند و حالا او را روی تخت بیمارستان می‌دید. چشم‌هایش بسته بود. خیلی سریع برگشت طرف مریلا و گفت:
- چی شده؟ دعواتون شده؟ خجالت نکشیدید؟
مریلا آرام لبخندی زد و انگشت اشاره‌اش را گذاشت جلوی بینی‌اش و گفت:
- آروم باش، دعوا چیه! نکنه فکر کردی من سارا رو از تراس انداختم پائین ؟ اشتباه می‌کنی اون منو انداخت پائین!!
این را گفت و دوباره لبخند زد.
- مسخره‌بازی درنیار مریلا، بگو چی شده؟ سارا الان حالش چطوره؟
- هیچی نشده، خدا رو شکر، حالش خوبه، همه نگران بودیم که سرش صدمه دیده باشه ولی شانس آورد افتاد وسط باغچه، عکس گرفتن چیزی نشده، دست راستش ترک برداشته و سرش کمی شکاف برداشته، آخه موقعی که داشته می‌افتاده سرش گرفته به شاخه درخت و شکافته، خون زیادی ازش رفته بود، شکر خدا به موقع رسیدیم بیمارستان.
- واسه چی؟ واسه چی افتاده؟ بحثتون سر چی بود؟
- بحث چیه دیوونه! یادت نیست صاحب‌خونه بهت گفت اگه بچه‌دارین میله‌های تراس رو بدین جوش بزنن، یکی دو تاش لق می‌زنه؟ سارا رفته تو تراس لباس پهن کنه، حواسش نبود تکیه داده افتاده پائین، برو خدا رو شکر کن، خدا خواست بیفته تو باغچه، چند سانتیمتر اینورتر بود الان باید برات دنبال یه زن تازه می‌گشتم!
این را با شوخی و شیطنتت همیشگی‌اش گفت و لبخند زد، رنگش پریده بود و انگار با هر قطره‌ای از سرم که وارد رگ‌های کمرنگ دستش می‌شد دوباره جان می‌گرفت. حمید هنوز گیج بود.
- حالا اون افتاد تو چرا بستری شدی؟!
مریلا خندید و گفت:
- نمی‌دونی عروس و خواهرشوهر دو روح هستند تو یه بدن؟! شاعر میگه عروس و خواهرشوهر اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند! من تو اتاق بودم که یه دفع صدای جیغش رو شنیدم، از تو تراس دیدم سارا افتاده وسط باغچه، هول کردم فوری اومدم پائین، خون از سرش داشت می‌زد بیرون، نمی‌دونم چطور و با کمک کی گذاشتمش تو ماشین و آوردمش بیمارستان، فکر کنم اثرات سریال پرستاران باشه، من و این همه جون سختی؟! آوردیمش اینجا خون می‌خواست من هم رفتم گفتم یه بیست لیتری هدیه می‌کنم به عروس گلمون! چشمت روز بد نبینه، خون دادن همانا و بیهوشی همان! فکر کنم بعدش سه بیست‌لیتری بهم خون تزریق کردن تا به هوش اومدم! تمام مدت به هوش بود، فقط ترسیده و شوکه شده بود، تو راه هی منو نگاه می‌کرد می‌گفت مریلا من می‌میرم!!! الان تازه خوابیده. آروم باش بیدارش نکنی.
سارا خواست از جایش تکان بخورد که نتوانست و آخ کوتاهی گفت:
- تکون نخور عزیزم.
این را حمید گفت و رفت کمکش کرد تا بالش را زیر سرش جابجا کند، دهانش خشک شده بود، اما برق زندگی توی چشم‌هایش بود.
- چطوری زنبورعسل؟
حمید این را گفت و سارا که انگار این داستان یادش آمده بود با شرمندگی لبخند کم‌رمقی زد.



طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : یکشنبه سوم اردیبهشتماه سال 1391 | ساعت 07 و 47 دقیقه و 28 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید،
به خیالش قندم
......یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!
ای دو صد نور به قبرش بارد؛
مگس خوبی بود...
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم ...!


حسین پناهی



طبقه بندی: شعر، 

تاریخ : یکشنبه سوم اردیبهشتماه سال 1391 | ساعت 01 و 18 دقیقه و 21 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 6 ::      ...   2   3   4   5   6  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.