تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب اردیبهشت 1391

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



[قسمت سوم]

.....دیوید از پله ها برو بالا تا برسی به بهشت. من هم با صدای آن صدا تردید را کنار گذاشتم و شروع کردم به بالا رفتن. نکته جالب این بود که هرچه از پله های نور بالا میرفتم صدای آهنگی که با پیانو نواخته میشد واضح تر میشنیدم و این همان آهنگی بود که هر یکشنبه درکلیسا مینواختند.
نفهمیدم چه مدت و چند پله از نردبان را بالا رفتم اما سرانجام به جایی رسیدم که اگر یک پله را رد میکردم وارد یک باغ بسیار زیبا میشدم که ناگهان دیدم مردی بلند بالا که لباس یکدست سفید بر تن داشت جلوی راهم ایستاد و لبخندی زد و گفت: نه پسرم هنوز نوبت تو نشده و من که خیلی دلم میخواست به آن باغ برسم پرسیدم شما کی هستید ومن چرا نباید داغ باغ بشوم؟ در همین حال آن مرد نورانی دستی به پیشانیم کشید و با مهربانی گفت من همان کسی هستم که تو ازش کمک خواستی. دیوید بهت که گفتم هنوز نوبت تو نشده. فهمیدم آن مرد حضرت مسیح است و بعد ایشان به یک طرف اشاره کرد.من دیدم پرنده ای که جوجه اش از درخت افتاده بود پیداش شد و مرا روی بالهایش نشاند و با سرعتی عجیب به طرف پائین نردبان آمد.
*روایت لحظه های زنده شدن*
چشم که باز کردم خود را داخل اتاق بیمارستان دیدم پشت شیشه پدر ومادرم ایستاده بودند و اشک میریختند اما همینکه از آن اتاق خارج شدم تمام کسانی که آنجا جمع بودند جیغ کشیدند و مادرم بیهوش شد تازه آن موقع بود که فهمیدممن مرده بودم و دوباره زنده شدم.**
((پایان داستان شماره 4))
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشتماه سال 1391 ساعت ساعت 08 و 04 دقیقه و 32 ثانیه توسط : ...  | دسته :
  •    [ نظرات ]

  • [قسمت دوم]
    ...شده بودسرانجام به لانه آن پرنده رسیدم وجوجه را کنارخواهرها و برادرهایش گذاشتم و در حالیکه مادر جوجه ها با جیک جیک کردنش از من قدردانی میکرد شروع کردم به پائین آمدن اما هنوز دو سه قدم پائین نیامده بودم که ناگهان یکی از شاخه های زیر پایم شکست. تا خواستم خود را جمع کنم از ارتفاعی حدود 12 متر به پائین سقوط کردم و به زمین خوردم ودرد شدیدی را در ناحیه گیجگاه حس کردم و دیگر هیچ نفهمیدم.*روایت لحظات مرگ*
    درست مانند کسی که یکدفعه از خواب بیدار شود چشمانم را باز کردم و ایستادم اما همه محیط اطرافم کاملا تاریک وسیاه بود به شکلی که ترسیدم و چندین بار پدر و مادرم را صدا کردم اما چون جوابی نشنیدم شروع کردم به گریستن که ناگهان در گوشه آن ظلمات نوری کوچک را مشاهده کردم و به سویش راه افتادم. جلوی پایم را نمیدیدم اما انگار که با رادار هدایت میشدم. پس از چند دقیقه راهپیمایی در تاریکی خود را به آن نور کوچک رساندم و همینکه به آن دست زدم خود را در محیطی بسیار نورانی دیدم محیطی که پر بود از نور آبی و سبز و صورتی. در همین حال توجهم به یک نردبان جلب شد که جنسش از نور بود. یعنی آن طرفش را میتوانستم ببینم. اما وزن داشت و میتوانستم رویش بایستم. در همین حال ناگهان صدای پدربزرگم را که سالها قبل مرده بود را شنیدم که با طنین خاصی بهم میگفت دیوید از پله ها برو بالا تا برسی به.....
    (پایان قسمت دوم)
    نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشتماه سال 1391 ساعت ساعت 09 و 02 دقیقه و 39 ثانیه توسط : ...  | دسته :
  •    [ نظرات ]

  • [قسمت اول]

    *بر اساس سرگذشت دیوید-14 ساله از کلرداو آمریکا*
    **دیوید ماجرایش را به اینگونه آغاز میکند:
    وسط حیاط خانه بزرگ ما درخت بلندی وجود داشتکه قدش از خانه دو طبقه ما هم بلندتر بود. پدر میگفت عمر آن درخت بیش از صد سال است اماآنچه برای من جذابیت داشت لانه پرندگانی بودکه بالای آن درخت قرار داشت. بعضی روزها خیلی دلم میخواست برم تا آن بالا. اما هر بار که آرزویم را مطرح میگردم مادرم میگفت:
    دیوید اگر فقط یکبار بفهمم که اینکار را کردی درخت را قطع میکنم و می اندازم دور. ضمناً یادت باشد اگر بخواهی به من دروغ بگی مسیح دروغگوها را دوست ندارد. البته من میدانستم که علت تهدید مادرم خطری است که در بالا رفتن از درخت وجود دارد. با اینحال آن روز اتفاقی افتاد که ناخواسته به آرزویم رسیدم.
    داخل حیاط داشتم بازی میکردم که ناگهان متوجه شدم جوجه یکی از پرنده هایی که تازه سر از تخم بیرون کرده است از بالای درخت سقوط کرده و کف حیاط افتاده. بیچاره مادر آن جوجه که از ترس من وسگ خانه مان جرات نمیکرد پائین بیاید مدام اطراف جوجه اش میچرخید وجیک جیک میکرد.
    جوجه را کف دستم گذاشتم ونگاهش کردم. پیدا بود گرسنه است اما جز از منقار مادرش نمیتوانست غذا بخورد. لحظه به لحظه حالش بدتر میشد و من نمیدانستم چکار باید بکنم حتی پدر و مادرم نیزخانه نبودند تا از آنها کمک بگیرم تا فکری به سرم زد:
    از درخت میروم بالا وجوجه را میگذارم داخل لانه اش. وقتی یاد حرف مادرم افتادم چشمانم را بستموزمزمه کردم ای پیامبر مقدس که در آسمانها هستی خودت شاهدی که من بخاطر این جوجه کوچولو دارم این کار را میکنم پس کمکم کن.
    این را گفتم و درحالیکه اشتیاق بیشتری در من بوجود آمده بود جوجه را در جیبم گذاشتم و شروع کردم به بالا رفتن از درخت و به هر سختی که بود و علیرغم زخمهایی که در صورت ودستهایم ایجاد......
    (پایان قسمت اول)
    نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشتماه سال 1391 ساعت ساعت 09 و 59 دقیقه و 11 ثانیه توسط : ...  | دسته :
  •    [ نظرات ]

  • [قسمت سوم]
    ...باسرعتی غیر قابل وصف ! تازه متوجه علت سرماشدم . درست حالت كسی را داشتم كه سوار بر موتور بوده و در حال حركت است ، اما به خاطر سرعت زیاد دچار سرما شده و ...
    همینكه یاد موتور افتادم همه چیز برایم تداعی شد و صحنه تصادفم را دیدم ، دقیقا مانند روزهایی كه برای دیدن مسابقات فوتبال به ورزشگاه آزادی میرفتم و برحسب اتفاق چهره خودم را در مانیتور بزرگ استادیوم میدیدم ; خودم را دیدم كه باموتور تصادف كردم و به جدول سیمانی كنار خیابان خوردم و ... آن موقع بود كه مردنم را باور كردم و از روی استیصال زدم زیر گریه و در همین لحظه خودم را در جایی دیدم كه هرگز مانندش را ندیدهبود : پشت سرم خالی خالی بود . یك فضای وسیع و بیكران ، اما تهی از شی و موجود زنده . پیش رویم منطقه ای قرار داشت مانند یك مزرعه سرسبز كه خورشید در فاصله نیم متری درختها قرارگرفته بود . خواستم جلو بروم و پا در آن منطقه بگذارم ، اما چیزی مانند یك دیوار شیشه ای - به وسعت تمام طول وعرض مكانی كه پیش رویم بود -مقابلم قرار داشت كه مانع رفتنم میشد و ... ناگهان دیدم یك نقطه نورانی در آن سوی شیشه ظاهر شد و كم كم بزرگ شد و شكل گرفت . پدرم بود كه با دیدنش از خوشحالی فریاد زدم : "پدر كمكم كن ! " اما پدر در حالی كه لباسی به رنگ آسمان تنش بود ، از روی تاسف سر تكان داد و گفت : " بی معرفت مگه تو به من كمك كردی ... نگاه كن ! و سپس پایین پایم را نشان داد و محمد حسین را دیدم كه گویی فرزند خودش را از دست داده ، اشك میریخت و بر سر میكوبید و میگفت تقصیر من بود ... منو ببخش....
    سرم را كه بالا بردم دیگر پدرم را ندیدم ، اما صدایش را شنیدم : " دیدی چیزی از مال دنیا با خودت نیاوردی ! وقتی احساس كردم پدرم دارد میرود خودم را به آن دیوار شیشه ای كوبیدم و ...
    **روایت لحظات بعد از زنده شدن**
    محمد حسین - بعدها میگفت - " موقعی كه دیدم انگشتانت تكان خورد ، بی اختیار و بدون اینكه دلیلش را بفهمم اشك ریختم و گفتم ، دستت درد نكنه آقای قومی .. خدا روحت را شاد كنه ... !
    آری آنطور كه مردم گفتند و دكترها تشخیص دادند ،من نزدیك به 25 دقیقه مرده بودم!**
    ((پایان))
    نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشتماه سال 1391 ساعت ساعت 07 و 56 دقیقه و 58 ثانیه توسط : ...  | دسته :
  •    [ نظرات ]

  • [قسمت دوم]
    ... قبل از 10صبح روز14آذر كه قرار بود سرایدارش را به محضر ببرد نفس آخر را كشید و جان به جان آفرین تسلیم كرد.
    پس از مرگ پدر و از فردای مراسم چهلم ، مادر هر روز میگفت : " روح پدرت ناراحته ، برو این سند را به اسم محمد حسین بزن " من هم واقعا قصد این كار را داشتم ، اما صعود ناگهانی قیمت خانه دیو طمع را در وجودم بیدار كرد تا به خود بگویم: " واسه چی یك واحد 95 متری را در شمیران به نامش بكنم ؟ پدرم قول یك خونه رو به محمد حسین داده ، منم یك خونه كوچك در جنوب شهر برایش میخرم .... "
    این تصمیم را به مادرم هم نگفتم ، اما او كه احساس كرده بود فكری در سر دارم ، هر روز به من میگفت و میگفت تا بالاخره در روزه هیجده فروردین به سراغ محمد حسین رفتم . او مشغول آب دادن به باغچه بود . وقتی به او گفتم برویم به محضر خیلی خوشحال شد ، اما وقتی فهمید قرار است سند طبقه چهارم یك آپارتمان هفتاد متری و كلنگی را به نامش بزنم ، چشمانش پراز اشك شد و گفت : من كه چاره ای ندارم آقا مهدی ، اما وای به روزی كه قرار باشه جواب پس بدی !
    از شنیدن این حرف طوری عصبانی شدم كه تصمیم گرفتم كمی او را بترسانم ، لذا با عصبانیت گفتم : " دندان اسب پیشكشی را نمیشمارند " و بدون اینكه پشت سرم را نگاه كنم پریدم اون طرف جوی آب و پا گذاشتم توی خیابان و... فریاد محمد حسین آخرین فریادی بود كه شنیدم : یك موتور كوبید به بدنم و روی هوا پرواز كردم و با سر به جدول كنار خیابان خوردم ...
    **روایت لحظات پس ازمرگ**
    آنقدر سردم بود كه احساس كردم دارم منجمد میشوم. اصلا متوجه نبودم كجا هستم و چه اتفاقی برایم افتاده است . به اطرافم كه نگاه میكردم احساس كردم همه چیز دور سرم میچرخد ، اما خوب كه دقت كردم دیدم دارم به طرف بالا حركت میكنم ، آن همباسرعتی غیر قابل وصف !......
    ((پایان قسمت دوم))
    نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشتماه سال 1391 ساعت ساعت 08 و 41 دقیقه و 27 ثانیه توسط : ...  | دسته :
  •    [ نظرات ]