تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب آبان 1390

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



مرد صورتش را به زحمت از لای پهن بالا میکشید فشاری که سرش به گردنش می آورد باعث می شد که جای خراش های روی گردنش شروع کند به تیر کشیدن. لب های نازکش آنقدر غرق خون بود که ورمش را هر کس می فهمید. پاهایش را به طویله میخ کوب کرده بودند. آنقدر سردش بود که درد پایش را حس نمی کرد آنقدر با سگک کمربند به پشتش کوبیده بودند که نای بلند شدن را از او بگیرد. مرد برای اولین بار در زندگی اش داشت گریه میکرد کسی در محل گریه اورا نشنیده بود . سعی میکرد خودش را تا در طویله بکشد اما پاهایش توان این کار را به او نمی داد. صورتس خسته و مأیوس بود. داشت زیر لب چیزی زمزمه می کرد کسی نمی دانست او چه می گوید. تمام بدنش بوی گند میداد. آن بی انصاف ها روی تن نهیفش خراب کاری کرده بودن ولی این نسبت به دردی که می کشید چیزی نبود. مرد همچنان گریه میکرد این کار همچنان ادامه داشت چند باری از حال میرفت و وقتی بهوش می آمد باز گریه میکرد. چندی گذشت تا مردم محل تن نیمه جانش را پیدا کردند. توی محل غوقایی بود. هر کس حرفی میزد یکی فحش میداد یکی ناله یکی هم نفرین میکرد. با هر زحمتی مرد را از طویله بیرن آوردند. مرد با چشم این سو آن سو را میگشت انگار دنبال چیزی میگشت یا چیزی را می خواست. یکی از اهالی محل داد زد اینجاست اینجاست پیدایش کردم آن جلو سی متری طویله جسد بیجان و عریان زنش افتاده بود در حالی که به او بی رحمانه تجاوز شده بود. مرد میگریست نه برای درد خود نه برای مرگ هسرش بلکه برای برای آن بی انصاف ها می گریست که برای مقداری پول این کار را با او کرده بودند.
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبانماه سال 1390 ساعت ساعت 17 و 50 دقیقه و 27 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان پند آموز، 
  •    [ نظرات ]

  • روزی یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری میشوند .
    پسر متوجه دو دیوار براق نقره ای رنگ میشود که به شکل کشویی از هم جدا
    شدند و دوباره به هم چسبیدند ، از پدر می پرسد : این چیست ؟
    پدر که تا به حال در عمرش آسانسور را ندیده می گوید: پسرم ، من تا کنون چنینی چیزی ندیده ام ، و نمی دونم
    در همین موقع آن ها زنی چاق را میبینند که با صندلی چرخ دارش به آن دیوار نقره ای نزدیک شد و با
    انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد ، دیوار براق از هم جداشد و زن خود را با زحمت وارد آن کرد و دیوار بسته شد
    پدر و پسر هر دو چشمشان به شماره هایی بود که بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و به تدریج تا سی رفت
    هر دو خیلی متعجب نگاه می کردند که نا گهان دیدند شماره ها به طور معکوس و به تدریج کم شد تا رسید به یک  ، در این
    وقت دیوار نقره ای باز شد و آن ها حیرت زده دیدند که یک دختر 24 ساله ای از ان اتاقک خارج شد
    پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد ، به آهستگی به پسرش گفت : پسرم ، زود برو مادرت رو بیار اینجا کارش دارم 
    نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبانماه سال 1390 ساعت ساعت 12 و 14 دقیقه و 54 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، طنز، 
  •    [ نظرات ]