تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب تیر 1390

یك انگلیسی ؛ یك آمریكایی و یك یارو مردند و همگی رفتند جهنم


فرد انگلیسی گفت: دلم برای انگلیس تنگ شده
می خواهم با انگلستان تماس بگیرم و ببنیم بعضی افراد آنجا چه كار می كنند...
تماس گرفت و به مدت 5دقیقه صحبت كرد...
سپس گفت:
خب، شیطان چقدر باید برای تماسم بپردازم؟؟؟
شیطان 5 میلیون دلار خواست..
5 میلیون دلار !!!!!!!
انگلیسی چك كشید و برگشت روی صندلی اش نشست


فرد آمریكایی خیلی حسود بود و شروع كرد به جیغ و فریاد كه من هم می خواهم با امریكا تماس بگیرم و از اوضاع اونجا با خبر شوم..
او تماس گرفت!!
و به مدت 10 دقیقه صحبت كرد.سپس گفت: خب شیطان، چقدر باید بابت تماسم پرداخت كنم؟
شیطان 10 میلیون دلار خواست...
10 میلیون دلار!!!! امریكایی چك چكشید و برگشت بر روی صندلی اش نشست...



و اما یارو خیلی خیلی حسود بود.او شروع كرد به جیغ و فریاد كه من هم می خواهم با كشورم تماس بگیرم و از اوضاع آنجا باخبر بشوم

او با كشورش تماس گرفت و به مدت 12ساعت صحبت كرد
سپس گفت: خب شیطان، چقدر باید برای تماسم پرداخت كنم؟
شیطان گفت:
1دلار......
فقط 1دلار؟!!!!
شیطان گفت بله خب...
از جهنم به جهنم داخلیه !!!!




طبقه بندی: داستان،  طنز، 

تاریخ : سه شنبه هفتم تیرماه سال 1390 | ساعت 17 و 22 دقیقه و 19 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

من خیلی خوشحال بودم.

من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم.

والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود.

فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!

اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم.

یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی!
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت

اگه همین الان 50 هزار تومان به من بدی بعدش حاضرم با تو...

من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم.

اون گفت: من میرم توی اتاق و اگه مایلی بیا پیشم.

وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم..

یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!

پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!

ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانواده ی ما خوش اومدی..

 

 

نتیجه اخلاقی: همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید شاید براتون شانس بیاره.

 




طبقه بندی: داستان،  طنز، 

تاریخ : سه شنبه هفتم تیرماه سال 1390 | ساعت 17 و 21 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش


گفتم:
راست میگی، حالا سوالت چیه؟
ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،  طنز، 

تاریخ : سه شنبه هفتم تیرماه سال 1390 | ساعت 17 و 17 دقیقه و 48 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات



طبقه بندی: سایر، 

تاریخ : سه شنبه هفتم تیرماه سال 1390 | ساعت 12 و 58 دقیقه و 01 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 11 ::      ...   5   6   7   8   9   10   11  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.