تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب اسفند 1389

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



آنگاه که زیستن سکنایی انسان به دور دست می رود،

آنجا که در آن دور دست،،فصل انگور است.

 

آنجا که مزارع تابستانی از زراعت بی بهره اند

وجنگل تاریک است،تصویر آن نیز تیره است.

 

هولدرلین

فردا صبح اعدام می شوم.توی حکمی که صبح امروز به دست ام دادند این را نوشته‌اند.نمی‌دانم چرا در تمام مدتی که از کشته شدن شوهرم می گذرد هرگز باور نداشتم اعدام خواهم شد.ماموری که نامه را به دست‌ام داد پسرک جوانی بود با صورتی آرام و مات و انگار از سرزمین مرده‌ها خبر آورده بود زیر لب من و من می‌کرد و در عین حال با صلابت می‌نمود یکی دیگر هم همراهش بود که یادم نیست و شاید یکی از محافظ‌ های زندان بود که همه شان خواهی نخواهی شبیه هم شده بودند و نمی شد درست تشخیص شان داد مثل ما که همه مان زیر یک سقف شبیه هم شده‌ایم با مصیبتی مشابه و شاید به این دلیل همه مان را شماره گذاری می‌کنند و از صد طرفمان عکس می‌گیرند.

وقتی مامور مرده‌ها حکم را به دستم داد می‌دانستم که چه چیزی توش نوشته است و چیزی ته دلم می خواست آن را مثل شکم شوهرم پاره کند اما یک روزنه کوچک امید که‌ همواره همراه موجود زنده است خواست بازش کند و بخواندش. روزنه‌ایی که وقتی شوهرم را می‌کشتم بسته و خاموش بود و دور از آینده‌نگری اکنون جز آینده ای که لحظه به لحظه کوتاه تر می شد چیزی نداشت. پاکت نامه را باز کردم به آرامی، انگار گنجی در آن باشد که با فشار زیاد دستانم با یک تلنگربه هوا می‌رود و محو می‌شود.درست عین حباب هایی که بچه ها می سازند با رنگ های درخشان، اما ساخته شده از هیچ درست همانند سرزمینی که مامور مرده ها از آن می‌آمد.

 

وقتی کاغذ را باز می‌کردم دستم می‌لرزید و پرده‌ایی از اشک جلوی دیدم را گرفته بود از آینده، از یک آن کوتاه اکنون وحشت داشتم و از خبری که تمام روزهایی که از کشته شدن شوهرم می گذشت منتظرش بودم.

 

نوشته بود قاتل، نوشته بود من، نوشته بود شوهرش، نوشته بود اعدام، ونوشته بود فردا .خط ها بیش از پیش توی هم رفتند و پرده‌ی اشک ضخیم تر شد وهمه چیز تار شد آینده مثل چرمی ساغری کوتاه و کوچک می شد و سرعت من برای زنده‌گی کم‌تر و کم‌تر انگار از همین الان وارد راهی که پایانش چوبه دار است شده باشم راهی کوتاه و باریک شبیه جویی باریک که از رودی خروشان جدا شده است.تن‌ام شروع به داغ شده کرد داغ و داغ تر شد و زبانه کشید و نفس مامور مرده ها آنقدر درش دمید تا گر گرفت و زبانه هایش تنم را ذوب کرد انگار بر روی جاده‌ایی از آتش و یخ راه بروم.بدنم شروع به استحاله شدن کرد و فرم هایش در هم رفت مثل عروسک پلاستیکی شده بودم که درون آتش، تن مصنوعی اش را از دست می دهد و متورم می شوند و آماسیده وتسلیم، دست ها و پاهای سفت و یقورش در آتش می سوزد تاب می خورد سیاه می شود و با آبی یخ سرد می‌گردد و عاقبت گلوله‌ایی به جا می‌گذارد، در حالی که چشم های شیشه‌ای‌اش به یک جا خیره مانده است و پلک های لق‌اش که برای لحظه ای روی هم افتاده‌اند توان آن را ندارند تا برای همیشه چشم های شیشه ای را ببندند.می توانستم خودم را ببینم که در تاریکی سلولم زیر نور کم سوی لامپ افتاده‌ام و دهانم باز مانده است و خرخر می کنم انگار آخرین نفس هایم باشد انگار دشنه ای که در تن شوهرم فرو کرده ام به گلویم فرو رفته باشد و در حنجره ام جا خوش کرده باشد.

 

دست ها و پاهایم از تن ذوب شده ام جدا افتاده اند و سرم بیش از پیش در تنه از ریخت افتاده ام فرو رفته است و در آن پنهان شده است انگار شرم دارد با خنجری که در گلو دارد دیده شود شییی دراز و نوک تیز عین مردانگی شوهرم در گلویم مانده بود در حالی که تنم خالی است امحا و احشایی در کار نیست و پوسته‌ی داخلی تنم دیده می شود و آن شیره تنم را مکیده است و خالی کرده است عین عنکبوتی که شیره ی مگسی، در تار افتاده را می مکد .

 

سرم گیج می‌رفت و چشمانم جایی را نمی‌دید و پرده اشکی که جلوی چشمانم درست شده بود روی چشم ها بسته شده اند نمک های توی اشک هایم بلور زده اند و خشک شده اند و پایین نمی ریزند وملات سفید و ماتی را تشکیل داده اند درست مثل ساروج سفت و مقاوم، یک بلور چند وجهی جلوی دیده گان کسی که همسرش را به قتل رسانده است، ساخته اند. زندگی‌ام تاریک شده بود به یکباره خورشید عمرم سرد و سرد تر می شد و به یک کره بی نور تبدیل می‌گشت و فوتون هایش به ذراتی از جنس یخ تبدیل شده بودند و سرد و منجمد به درون تنم نفوذ می‌کردند .به طرزی باور نکردنی تنم سرد شده بود و خارج از اختیار من می لرزید.من خودم را در این لحظات پایانی باخته بودم، شاید به این دلیل که از مردن هراس داشتم و در عین حال باورش نداشتم.هرگز آن جوی باریکی که از رودخانه‌ی یخ زده زنده‌گی‌ام جدا شده بود تا میان گل و لای و علف های هرز اطرافش نابود و محو شود را باور نداشتم.نه آن موقع که شوهرم را کشتم و نه پس از آن در تمام این مدت من زنده بودم و نفس می کشیدم و حضور اکسیژن مانع از این می شد که باور کنم به زودی خواهم مرد درست پیش از آنکه دادگاه ها و قضات و جملات مرا محکوم کنند.اما چیزی شبیه پر شدن معده میگفت که من باقی خواهم ماند .نمی‌‌خواهم باور کنم کاغذ مرگ من در دست‌ام است و جملاتش به سرعت پخش می‌شود.دار ساخته می‌شود سربازها زودتر بیدار می‌شوند و از این که دوباره به خاطر نخاله‌ایی باید زودتر بیدار شوند زیر لب فحش می دهند و کینه‌ایی خزنده نسبت به او پیدا می‌کنند.قاضی با دفتر و دست کش با جملاتی که توش من سرانجام خواهم مرد در حالی که کاغذ ها را امضا می کند چای می خورد به پروند‌ ایی دیگر فکر می کند و دست آخر این من‌ام که این روند را که خود آغاز کرده ام با مرگ خودم به پایان می رسانم.من...که شوهرم را کشته ام او را وقتی که در خواب بود کشتم همانند فرشته ی مرگ بر سرش نازل شدم و کشتمش در حالی که چشم هایم خواب آلود بود و مثانه ام از ادرار پر شده بود و جایی در وجودم درد می کرد و بی شباهت به مامور مرده‌ها نبود‌.

 

تمام سلول های بدنم که مرا ذره ذره تشکیل داده اند مولکول های تنم دی ان ای و گلبول های سفید و سرخ و سلول های خاکستری مغزم و حتا آن مایع لزج که تنم را پر کرده است به من می گویند زنده خواهم ماند و فریاد خاموش مرکب روی حکمم را که ذره ذره مرا می کشد باور ندارند .

 

دست وپای خشک شده ام را توی خودم جمع می کنم تا کم تر بلرزم ترسیده ام و ترسی که تمام وجودم را فرا گرفته است کم‌تر از بی‌خیالی کودنی که پیش از آن گرفتارش بودم آزارم می دهد و تمام آن دوران که مردن ام را فراموش کرده بودم خودم را شبیه مرغ ابله ایی تصور می کردم که در این چند مدت خوب قدقدکرده است و چینه دانش را پر از دانه کرده است و توی فضله هایش پلکدیده است ،بی آن که به یاد بیاوردم زنی هستم که شوهرم را کشته ام.فراموش کرده ام خودم را و اتفاقی که برای من و شوهرم افتاده است، یادم رفت که قاتل هستم درست همانطور که تنم فراموش کرده است.

 

همه چیز به روال عادی برگشت انگار نه انگار چیزی این وسط تغییر پیدا کرده است، تنم ماهی یک تخمک گذاشته است، دوباره کلی خون از تنم خارج شده است و داخل رحمم جایی که هرگز نخواهم دید سلول ها ترمیم شدند دوباره نفس کشیدم و این هوای لعتنی و متعفن که بوی جسد شوهرم را گرفته است را فرو دادم، همانطور که قاضی نفس کشیده است همانطور که زن قاضی نفس کشید ه است و همانطور که سربازها‌یی که فردا صبح زود باید بیدار شوند تا مرا بکشند.کاش می‌توانستم از همه‌شان عذر بخواهم کاش می‌توانستم بهشان بگویم نمی‌خواستم آن‌ها را به زحمت بیاندازم و تنها می‌خواستم شوهرم را بکشم و بی‌او مدتی سر کنم و دوباره خودم بشوم خودی که فراموشش کرده ام و در میان گذر عمر، میان خونابه ها و تخمک گذاری ها و میان عشق بازی های وقت و بی‌وقت گمش کرده‌ام و از یادش برده‌ام. چرا اکنون تنم، که در لحظه‌ی کشتن شوهرم آن اندازه با من یکی بود از من دور شده است؟ چرا باور نیست شدن و نبودن این اندازه برایمان سخت است؟ مگر با هم دیگر این کار را شروع نکردیم و به انجام نرساندیم؟ حالا چرا باید آنها مرا به خود وا بگذارند و هر کدام کار خودشان را بکنند انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. خون در رگ ها جریان دارد سلول ها تقسیم می شوند روده‌ها در پیچ وتاب هستند و مواد مغذی را جذب می کنند تا زنده بمانم تا صبح بشود تا اخم و تخم سربازها را ببینم و پوز خند قاضی که زیر لب می گوید<<این هم از این...>>چرا از کار وا نمی ایستند تا راحتم کنند و این چه احساس مسخره‌ایی است که در من رشد پیدا می کند و مانند سرطان گوشت و پوست ام را فرا می گیرد که زنده خواهم ماند.انگار نوشته های روی کاغذ قتل، و اسمم مال کس دیگری است و ازآن من نیست. انگار از خودم فاصله گرفته ام، از گوشتی که قرار بود فردا بالای دار برود از کسی که شوهرش را کشته است و دست هایش دشنه‌ایی را بلند کردند و مردی را که شوهرش بود کشتند کسی را که نمی‌دانست می میرد و تنها به این دلیل خونش انگار شوکه شده باشد فوران کرد به بیرون به هوا به زمین و راه گم کرده روی سنگ فرش ماسید و گلبول ها خشک و منجمد شدند و سلول‌ها، بدون مواد غذایی پلاسیده و متعفن شدند بی‌آنکه دوباره تقسیم شوند.

 

خودم را به کنج سلول رساندم و همان جا کز کردم و پایم را توی شکمم جمع کردم ودست‌ام را دورشان حلقه کردم می‌ترسیدم دوباره فرار کنند از من جدا شوند و تن بیضی شکل‌ام را رها کنند.نفس کشیدم و باز نفس کشیدم، نمی‌خواستم ترسم را باور کنم ترسی که از یک چیز نشات می گرفت از پایانی درد‌ناک.زنده بودم و هراس نبودن را داشتم، پوسیدن و تمام شدن. داخل خودم غوز کرده بودم.عین جنینی در زهدان درست قبل از آنکه به دنیا بیاید. درست بعد ازجفت گیری،و لقاح و تخمک و اسپرم، قسیم سلول ها تولد. زود تمام شد زود ....

 

دوست داشتم لباس هایم را در بیاورم، می‌خواستم خودم را پیدا کنم، لمس کنم، جای سینه ام جای دست های لق شده‌ام و پاهای شل و ولم، ه انگار می‌‌خواستند و نمی‌توانستند از کسی که رو به اضمحلال است جدا شوند، ترکش کنند و به زنده گی شان ادامه دهند.بی‌وفایان ما باهم و برای هم او را کشتیم و جانش را گرفتیم، ما با هم.

 

چیزی در این میان در حال نابود شدن است چیزی که خواهی نخواهی ما را به زیر زمین مرتبط می کند شاید توانی افسارگسیخته در من ایحاد شده باشد توانی که نخست کشت و در انتها نیز مرا به زیر کشید.ببدن ام تاب این نقب را ندارد و توان گذر به اندرون خاک را در خود نمی‌بیند.

 

اما کاغذی که توی سینه ام چپاندمش می گوید رفتنی هستم.این من بودم که در میان آن کاغذ قرار گرفته بودم و تشریح شده بودم برگه ایی که زنده گی مرا نوشته بود که مرا کشته بود و از شوهرم گفته بود واز قتل اش، از زمانی نامناسب و جایی نامناسب و آدمی نامناسب.باید نقب می زدم همانند موشی که بینایی اش را از دست داده است و پنجه هایش رشد کرده است. باید تا می توانستم دست و پا می زدم جاهای خشک شده ام را به کار می گرفتم وبا دستان صلبم کف زمین را می کندم.چیزی آن پایین مرا نجات خواهد داد، باید دست و پا می زدم و زدم، کف سرد زندگی ام را کندم و کندم و به اندازه خراشی در خودم فرو رفتم و میان یکی از گورهای سلول های تلنبار شده ام متوقف شدم آه نقب من به گوری از سلول ها خورده بود و دست انم در میان آنها کورکورانه تلاش می کرد و چه بیهوده....

 

دلم می‌خواهد گریه کنم، بلرزم و هراسم را در میان آن کوه گوشت و چربی داد بزنم کم کم در آن تله ی سلولی در آن سکون احتمالا ابدی باید دریابم، می‌توانم و باید بمیرم. وقتی که خورشید سر زد و سپیده مرا روشن کرد و به دستان از هم گسیخته و تن خشکم تابید یخ مردنم باز می‌شود نه از آن روی که نمی هراسیدم، از آن روی که زیستن من به دور دست می رفت.زیستن زنی که شوهرش را کشت و اکنون تا سپیده دم غوز کرده در خود بیدار خواهد ماند.

نوشته شده در سه شنبه دوم فروردینماه سال 1390 ساعت ساعت 22 و 08 دقیقه و 39 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • هواشناسی اعلام کرد باران می آید. زنش گفت روز مناسبی برای پیاده روی و خرید نیست و نرود. خودش فکر کرد هواشناسی بی‌ربط می‌گوید زیاد اعتقادی به هواشناسی و خبرهایش نداشت. گفت: چی بخرم؟ زنش گفت: چتر ببر خیس می‌شوی. نبرد، فکر کرد باران نمی‌بارد، خیس هم نمی‌شوم، بعلاوه دستم باز است تا هر چی دلم می‌خواهد، بخرم.

     

    هوا گرم بود و کمی شرجی و خورشید وسط آسمان گر گرفته بود. پایش را که بیرون گذاشت رطوبت هوا روی تنش نشست. فکر کرد از چه راهی بروم. همیشه این فکر را می‌کرد و همیشه هم از یک راه می‌رفت و تنها از یک جا خرید می‌کرد سی سال بود همین کار را می‌کرد. از خیابان رد می‌شد و توی پیاده رو تا جایی که چنارها و سایه‌هایش بودند می‌رفت و در انتها تنها بقالی رجب دیده می‌شد با ستونی از شیشه‌های نوشابه و نان‌های ماشینی و بسته‌های نمک که همیشه خدا دم در ولو بود و هیچ کس به صرافت این نمی‌افتاد که یکیش را کش برود هر چند به درد کسی هم نمی‌خورد اگر نه رجب توی صد تا سوراخ قایمش می‌کرد به نظرش رجب گدا گوری بود هر چند واقعا درآمدش بد نبود اما چه فایده که عین سگ زندگی می‌کرد. سی سال بود با رجب دوست بود و ازش خرید می‌کرد و تمام سال‌ها ازش بدش می‌آمد. به ساعتش نگاه کرد حوالی ظهر بود. غالبا رفت و آمدش دو ساعت طول می‌کشید. فکر کرد: هوا خوب است، خوب، و برای این که مطمئن شود اتفاقی نمی‌افتد پیش خودش گفت: باران، آن هم این وقت سال؟ چه مزخرفاتی بعلاوه تا ناهار بر می‌گردم خانه، بعدش هر چی می‌خواهد بشود شاید طرف‌های عصر که هوا یک کم خنک می‌شود باران بزند اما حالا بعید است.

    سایه چنارها خنک و بلند بود وتنه بلندشان روی پیاده رو کج شده بودند و برگ‌های خوش فرمشان توی باد پیچ و تاب می‌خورد و تنه بلند و باریک‌شان با یک نسیم کوچک موج بر می‌داشت و هرچه باد شدیدتر می‌شد موج برداشتن شان بیشتر و بیشتر می‌شد و حسابی لنگر می‌‌انداختند، سایه درخت‌ها روی زمین تلوتلو می‌خورد. سرعت وزش باد سریع‌تر و سریع‌تر شده بود فکر کرد: بد جوری طوفان شده است و هنوز نیم ساعتی بیش‌تر نبود که از خانه بیرون زده بود و لااقل یک ساعت و نیم دیگر راه داشت و دو دل شد که برگردد. اما باران آن هم این وقت سال؟

    ابرها انگار پشت خاکریزی پنهان شده باشند یک دفعه داشتند سر می‌ر‌سیدند به سرعت به شهر نزدیک شدند و عین یک گردباد بزرگ آسمان را در می‌نوردیدند و عین برق و به یک چشم به هم زدن روی سر شهر را گرفتند و روی سایه درخت‌ها و بدنش و حتا روی مغازه رجب، سایه انداختند و خورشید را پشت تیر‌گی‌شان پنهان نمودند.

     

    هوا خنک‌تر شده بود. فکر کرد هوا بهتر شده است و خریت است اگر برگردد تقریبا نصف راه را رفته بود و حالا می‌توانست ستون نوشابه‌های دکان رجب و تابلوی تو سری خورده‌اش را که روش نوشته بود مینی سوپر ببیند. باید به پیاده روی ادامه می‌داد باد خنکی که از روی ابرهای سرد بالای سرش می‌گذشت روی تن خیسش پیچید و سرحالش آورد و گام‌هایش را این بار نه زیر سایه درختان بلکه در سایه‌ای که از آسمان بر او افتاده بود بر می‌داشت و هنوز هم زیر لب می‌گفت باران چه مزخرفاتی. تازه اگر باران ببارد می‌تواند پیش رجب بماند تا باران بند بیاید یا یک چتر ازش قرض بگیرد، هر چند واقعا گشنه گداست.

     

    اما آسمان از او جلوتر بود و چند قدمی بر نداشته بود که یک قطره کوچک آب افتاد روی بینی‌اش فکر کرد اشتباه کرده است. باران این وقت سال؟ اما با وجود این ناخودآگاه قدم‌هایش را سریع‌تر بر می‌داشت. تو همین فکرها بود که یک قطره‌ی دیگر به صورتش خورد و بعد دوباره یک قطره دیگر و قطره‌های بعدی. حالا رد قطره‌های باران روی شلوارش و پیراهنش کاملا پیدا بود.

     

    فکر کرد: الان بند می‌آید و باران این وقت سال زود می‌زند و زود بند می‌آید. اما باران داشت شدیدتر می‌شد و حالا قطره‌ها درشت شده بودند و پشت سر هم فرود می‌آمدند. باران شروع شده بود و به شدت می‌بارید و انگار زیر دوش آب سرد راه برود در عرض چند دقیقه خیس آب شد آرزو کرد کاش حرف زنش را گوش داده بود و لااقل چتر را آورده بود تا خیس نشود اما نیاورده بود و می‌بایست هر چه زودتر جایی پیدا کند و زیرش پناه بگیرد تا کمتر خیس شود از این که زنش یا رجب او را این جور خیس و آب کشیده ببینند واهمه داشت، هرچند هنوز ته دلش می‌گفت باران....

    دستش را روی سرش گرفت و با عجله به طرف مغازه رجب حرکت کرد و دیگر نزدیکش شده بود. رجب را دید که دم در مغازه‌اش کنار جعبه‌ی نوشابه‌ها پیش بسته‌های نمک ایستاده و باران را تماشا می‌کند. فکر کرد: الان می‌رسم بهش و بفهمی نفهمی خواست به رجب که به باران خیره شده بود و دستهاش را روی سینه‌اش به هم گره زده بود، سلام کند که حس کرد شلوارش دارد از پایش می‌افتد و کتش روی شانه‌اش سنگینی می‌کند (چه بد شانسیی) و بد‌تر از آن هر قدم که بر می‌داشت این امر تشدید می‌شد. فکر کرد شاید از بس آب خورده‌اند سنگین شده‌اند خواست با دستش شلوارش را بالا بکشد که کاملا از پایش درآمد و روی زمین افتاد و بدجوری خیس و کثیف شد و کتش هم انگار از آهن بافته شده باشد روی شانه‌های نزار شده‌اش لق می‌خورد و به بدنش فشار می‌آورد.

     

    احساس کرد دست هایش دارند توی کت آهنی پنهان می‌شوند و انگاری کوتاه می‌شوند .

     

    حالا دیگر نمی‌توانست دستش را از آستین کتش خارج کند و کفش‌هایش هم اوضاع جالبی نداشت و به پاهایش زار می‌زد و کم کم دیگر توان بلند کردن آنها را نداشت انگار پایش را توی کفش یک غول کرده باشد یا کفش‌هایی از فولاد. داد زد: وای خدایا همه چیز سنگین و بزرگ شده است و بعد گفت: رجب. اما رجب حواسش پیش نمک‌ها بود و داشت فکر می‌کرد چه کار کند تا نمک‌ها آب نخورند. سعی کرد دوباره راه برود و همین جور که داشت راه می‌رفت و شلنگ تخته می‌انداخت قدم‌هایش کوتاه‌تر و کوتاه‌تر می‌شدند و فاصله‌ها دورتر و دورتر و توان رسیدنش به سایه‌بان دکان رجب، کمتر و ارتفاع سایه‌بان هم بلند و بلند‌تر، حتا رجب داشت عظیم می‌شد و اندازه‌ی یک چنار بلند شده بود و چنارها دیگر بالکل ناپیدا شده بودند به تنه‌هایی که قطرشان به اندازه کره‌ی زمین شده بود تبدیل شده بودند. همه چیزآنقدر بلند و عظیم شده بود که دیگر نمی‌توانست ببیندشان و آنقدر دور که دیگر مطمئن شد هرگز نه به رجب می‌رسد و نه به هیچ جای دیگر. هر لحظه که می‌گذشت بیش‌تر و بیش‌تر آب می رفت و کوچک و کوچک‌تر می‌شد و توی خودش مچاله می‌گشت و احساس کرد هر قطره آبی که رویش می‌افتاد اوضاعش را وخیم‌تر می‌کند و ریزه‌تر می‌‌شود و قطره‌های آب بزرگ‌تر و درشت‌تر و سنگین‌تر می‌شوند و هر قطره‌ای که فرود می‌آمد همانند موجی سنگین، درست مثل پتک به سرش می‌خورد و داغانش می‌کرد. داشت حسابی آب می‌رفت و کوتاه می‌شد‌، مرتب کوتاه می‌شد. فکر کرد آب باران بهش نسا‌خته است و شاید سرش گیج رفته که این جور همه چیز بزرگ و بدقواره و دور شده است و خودش کوچک و ریزه میزه شده است، تو همین فکرها بود که در یکی از قطره‌های بزرگ باران گیر افتاد و قطره او را همانند یک ذره شن به داخل اقیانوسی از باران پرت کرد و او مانند چوب پنبه‌ای سبک روی آب باران شناور شد و در میان قطره‌های باران گیر افتاد. با وجود این آب رفتنش ادامه داشت و یک لحظه هم متوقف نشد و باز شروع به کوچک شدن کرد و آنقدر آب رفت تا توی یک مولکول کوچک آب فرو رفت و بین هیدروژن‌ها واکسیژن‌اش زندانی شد و دوباره و دوباره کوچک‌تر شد و اندازه‌ی یک اتم، کوچک و کوچک‌تر، اندازه‌ی یک الکترون که دور هسته‌ی هیدروژن می‌گردد آب رفت و شروع کرد به دور هسته گشتن و به سرعت می‌گشت و دیگر نمی‌توانست رجب و درخت‌های چنار را ببیند و تشخیص دهد و داشت به ابری از الکترون تبدیل می‌شد. توی آن اوضاع داشت بالا می‌آورد و سرش گیج می‌رفت و دل و روده‌ی کوچکش در هم پیچیده بود که آرزو کرد کاش چتر آورده بود و این بار به اعلام هواشناسی گوش داده بود و دست آخر، به سرعت توی یک از اربیتال‌ها از نظرها پنهان شد و نفهمید اکسیژن و هیدروژن‌ها دارند بر سرش دعوا می‌کنند و حواسشان به نمک‌هایی که دارند توی خودشان حل می‌کنند‌ نیست.

     

    آب باران شور شده بود و نمک‌های رجب کم‌کم توی قطرات ‌آب باران حل می‌شدند و سدیم و کلر نمک که توی آب از هم جدا شده بودند توی آب باران پخش می‌شدند و به مردی که آب رفته بود چپ‌چپ‌ نگاه می‌کردند و حسابی کینه‌اش را به دل گرفته بودند و جدایی‌شان را گردن او می‌انداختند و اگر توی‌ یکی از ابرهای الکترونی پنهان نشده بود حسابش را رسیده بودند. نه حواسش به این چیز‌ها نبود چون خیلی خیلی آب رفته بود و تن عریانش توی سرمای ابر الکترونی لک لک می‌لرزید.

    نوشته شده در دوشنبه یکم فروردینماه سال 1390 ساعت ساعت 22 و 01 دقیقه و 02 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]

  • از وقتی بازنشست شدم، بزرگترین سرگرمیم همینه که به آکواریومم برسم. یه آکواریوم بزرگ دارم که تقریباً چند ماهه جمعیتش ثابت مونده. حالا سه تا گلد فیش دارم، دو تا لجن خوار، یه سوآتر، یه پنگوئنی و یه ماهی گوشتخوار که تو همین آکواریوم با یه شیشه از بقیه جداش کردم. هر کدوم روحیه‌ی خاص خودشون رو دارن و مثل نوع خودشون رفتار می‌کنن. لجن‌خوارها خیلی منزوی و ترسواند، امکان نداره برم جلوی آکواریوم بنشینم و اونا فوری نرند زیر سنگها خودشون رو قایم نکنند. وقتی می‌خوام اونا رو بپام از دور زیر چشمی نگاشون می‌کنم اینجور موقعها گاهی حرکات آکروبات بازی عجیبی در می‌آرن که از اونا واقعا بعیده. مثلن یکهو حین اینکه دارن لجن کف آکواریوم رو می‌مکن با سرعت خودشون رو به سطح آب می‌رسونن و دوباره با همون سرعت برمی‌گردن و حالت اولیه‌شون رو می‌گیرن. من عاشق این حرکتشون هستم، همیشه کمین می‌کنم تا این حرکتشونو ببینم. اونا زشت‌ترین ماهیهای تو آکواریومم هستن.

     

    گلدفیشها منو یاد زن و دخترهام می‌اندازن، مخصوصا اون گلدفیش بزرگه که روی لب بالاییش یه خال قرمز افتاده انگار زنمه که ماتیک مالیده، کافیه یه روسری کوچیک سرش کنم می‌شه خود خود زنم. وقتی گلدفیشه رقصش می‌گیره همون پیچ و تابی رو به خودش می‌ده که زنم می‌ده. اینارو به زنم نگفتم بهتره آدم خیالاتش رو به کسی نگه. مخصوصن وقتی که بازنشست شده. اما چطور می‌شه که همه‌ی ابهت مرد وقتی بازنشست می‌شه از بین می‌ره. من هنوز موهای سیاه تو سرم خیلی دارم، چابک و سرحالم. فکر می‌کنم بعد سی سال سگ دو زدن تو اون اداره، حقمه که حالا استراحت کنم؛ ولی بقیه این نظرو ندارن. گاهی حتی علنی به روم می‌آرن. چند بار زنم به بهونه‌های مختلف مجبورم کرده تا دیر وقت شب بیرون بمونم که مهمون داره و سفره و نمی‌دونم از این چیزهای زنونه. حالا که فکرش رو می‌کنم با این که اون گلدفیش لب قرمزه شبیه زنمه ولی شکمش بیشتر شبیه این یکی گلدفیشه است. این گلد فیشه اصلن تناسب نداره سه چهارم هیکلش فقط شکمه. اولها که خریده بودمش به خیالم اومد قلمبگی شکمش از تخمهای توشه. اما اون اصلن این شکلیه. اون یکی گلد فیشم باز از این دو تا خوش استیل تره اصلا یه وقاری توشه؛ منظورم تا قبل از این که بحث غذاشون پیش بیاد. وقتی غذاشونو می‌ریزم هیچ‌کدوم از گلد فیشها وقار حالیشون نمی‌شه. اینقده حریص می‌شن و تند تند غذاها رو می‌بلعن که تماشاییه. مجبور شدم هر دفعه وعده غذاییشونو بیشتر کنم تا اونجا که آب آکواریوم کثیف نشه. آخه هر چی که می‌خورن دو برابرشو دفع می‌کنن. شاید دیوونگی به نظر بیاد ولی خیلی وقتا می‌شینم و تماشا می‌کنم چطور مدفوعشون مثل کرم از پشتشون در میاد، اونا واسه این کارشون از حرکت وانمی‌ایستن همونطور که دارن حرکت می‌کنن و می‌خورن این کارو هم می‌کنن.

     

    زنم صدام می‌کنه واسه شام. خواهرهاشم صدا می‌کنه، می‌دونه که نمی‌آن ولی بازم صدا می‌کنه. هیچوقت نشده بیان سر یه میز با هم شام بخوریم. همه‌اش توی اون اتاق نشستن؛ یه تلوزیون خریدیم براشون گذاشتیم تو اون اتاق، خودشونو با اخبار و تلوزیون سرگرم می‌کنن. خیلی وقته که پیش ما هستن. یعنی خونه رو بدون اونا یادم نمی‌آد. بزرگه هفتاد سالشه. ازدواج نکرده، پاش که شکست اومد تهرون پیش ما. یه شکستگیه ساده بود ولی حالا زمینگیر شده از ترسش که دوباره پاش بشکنه اونقده راه نرفت که حالا واقعاً نمی‌تونه راه بره. اون یکی باید شصت و پنج تا شصت و هشت رو داشته باشه، هیچوقت نمی‌گه، اینو هم که می‌گم مطمئن نیستم.

     

    همون سال اولی که ازدواج کرد، طلاق گرفت. حالا با هم زندگی می‌کنن. یعنی در واقع دوتاشون با ما زندگی می‌کنن.

     

    دخترم سالادو جلوم می‌ذاره، اون یکی روغن زیتون رو می‌آره. می‌پرسم برادرتون کجاست؟ زنم با تمسخر جواب می‌ده: آقا تشریف بردن بیرون شام بخورن. روی سالادم روغن زیتون می‌ریزم.

    - به اطلاعتون می‌رسونم که از کیف شما پول برداشت

    می‌گم: خودم بهش گفتم برداره. زنم پوزخند می‌زنه: اگه اینو نگی چی می‌خوای بگی.

    دختر بزرگم تشر می‌زنه: مامان.

    -دروغ می‌گم مگه؟! حالا من پول بخوام خرید خونه رو کنم، می‌گه صرفه جویی کن زن، صرفه جویی کن. اونوقت شازده‌اش هر شب بیرون شام می‌خوره و هی مهمونی می‌ده.

     

    دختر کوچیکم آروم می‌گه: نکنه می‌خوای بگی از پسش بر می‌آی؟

    زنم می‌خواد برگرده جواب بده، کوتاه می‌آد. من آروم شاممو می‌خورم. هیچ فکرشو نمی‌کردم خانواده‌ام این شکلی بشن. چرا باید پسرم لاابالی از آب در بیاد و به جای کمک دستم باعث تحلیلم بشه. پا می‌شم از فریزر سهم گوشت ماهی گوشتخوارمو در می‌آرم. تکه‌تکه‌اش می‌کنم و می‌اندازم توی آب. تماشاش می‌کنم چطور تکه‌های گوشتو می‌بلعه. هوس می‌کنم انگشتمو توی آب کنم، می کنم. نگهش می‌دارم می‌پره و به انگشتم تک می‌زنه، تندی دستمو پس می‌کشم. چه رشد سریعی داره. اصلا با این یکی‌ها قابل مقایسه نیست. تازه که خریده بودمش از همه‌شون ریزه‌تر بود ولی حالا اصلن نمی‌شه تصورشو کرد همونه. همون ماهی کوچولو. زنم غذای خواهراشو می‌بره تو اتاق. خواهر کوچیکه می‌آد بیرون دستشو بشوره. آروم راه می‌ره یه پیرزن درست و حسابی. یکم بالا سرم وامی‌ایسته و ماهیها رو نگاه می‌کنه و دوباره برمی‌گرده تو اتاق. نه اینکه چون خیلی وقته اینجا موندن ناراحت باشم اما غم و ماتمی که این دو تا خواهر به خونه‌ام آوردن باعث می‌شه همه‌اش آرزو کنم هر چه زودتر شرشونو کم کنن. ماهی پنگوئنی یه جست می‌زنه. ماده‌اش همون روزهای اول مرد. حتی وقتی هم دو تا بودن همینطوری بود. مسافت ده سانتی‌متری رو هی می‌ره و برمی‌گرده. فاصله‌ی کمیه، انگار داره فکر می‌کنه و سرگردونه. هی می‌ره و هی برمی‌گرده. خیلی چابک و سرحاله. بعضی وقتا که به ماهیهای تو آکواریومم نگاه می‌کنم ازشون می‌پرسم آخه هدفتون از زندگی کردن چیه. تموم شبانه روز تو یه آکواریوم. هیچ وقت هم که هیچی عوض نمی‌شه.

     

    راستی هم ها چطور حالشون از خودشون بهم نمی‌خوره؟ همشون می‌بینن بیرون آکواریوم یه چیزهایی هست حرکات ماها رو می‌بینن، صداهامونو می‌شنون حالا نمی‌گم به وضوح ولی حالیشونه که بیرون محوطه‌ی اونا هم یه زندگی در جریانه ولی بیچاره ها نه می‌تونن چیزی درباره‌اش بدونن نه اینکه اصلن می‌تونن بهش نفوذ پیدا کنن.

    درخونه باز می‌شه پسرم می‌آد تو خیلی هیکلی شده. میگه بابا من کفشهاتو پوشیدم تا دو ساعت دیگه برمی‌گردم. و کفشهامو می‌بره درو پشت سرش محکم می‌بنده. زنم تو اتاق پیش خواهراشه. اگه اینجا بود حتمن می‌گفت: هه. دختر کوچیکم تو آشپزخونه دم پنجره هست یکهو داد میزنه یه آرزو بکنین زود باشین یه شهاب افتاد. دختر بزرگم می‌گه: خنگ خدا فقط اونی که شهابو دیده می‌تونه آرزو کنه. حرف دختر بزرگمو نشنیده می‌گیرم توی دلم همینطوری نمی‌دونم چرا آرزو می‌کنم آکواریومم بزرگتر از این بود حداقل یک متر و هشتاد، دو متر با یه عالمه ماهی.

     

    همه‌شون هم گوشتخوار. اون وقت می‌رفتم توی آکواریومم دراز می‌کشیدم

    نوشته شده در دوشنبه یکم فروردینماه سال 1390 ساعت ساعت 21 و 57 دقیقه و 05 ثانیه توسط : ...  | دسته :
  •    [ نظرات ]

  • هیچ چیز برایش نمانده بود...حتی یك قطره اشك.

     

    یك قطره از هزاران قطره اشكی كه بیهوده آنها را هدر داده بود و حالا كه به آنها نیاز داشت نبودند تا احساسش را بیان كنند. گویی همه چیز دست به دست هم داده بود تا زجر غیر قابل باوری را متحمل شود ...از تیك تیك لعنتی ساعت خانه تا صدای بوق ماشینهای بیرون از آن خانه ی لعنتی...

     

    با صدای خفه‌ای كه انگار از مسافتی بسیار دور به گوش می‌رسید فریاد زد و اما كسی صدایش را نشنید یا نخواست كه بشنود...

     

    آن موجود آن جلو ایستاده بود درست همان روبرو، جایی كه همیشه بود ولی اینبار چهره‌اش فرق می‌كرد لبخند زیبای همیشگی‌اش به پوزخند تحقیر كننده‌ای تبدیل شده بود چشمان درشت و زیبایش به دو كوره آتش تبدیل شده بود. بدن انسانی‌اش تبدیل به كپه‌ای از كثافت شده بود كه دو دست و دو پا از آن بیرون زده بود. صورتش از زشت‌ترین موجوداتی كه تا به حال دیده بود بدتر بود...

     

    سعی كرد فریاد بزند ولی چیزی راه گلویش را بسته بود شاید بغضی ابدی بود كه مانع می‌شد با تمام وجود خود را خالی كند شاید بهتر بود كمك می‌خواست ولی كسی در آن لحظه نمی‌توانست او را نجات دهد دیگر دیر شده بود ...

     

    به طرفش دوید؛ به طرف آن حیوان پست. شاید هم به طرف انسانی كه بسیار شبیه حیوان بود. برخلاف روز اولی كه او را ملاقات كرده بود نگاهش پر از كینه و نفرت بود و با آتش نگاهش او را میسوزاند... شاید شیطان بود شاید هم نبود...!

     

    ظرف چینی بزرگ را با تقلای بسیار از روی میز برداشت و به طرفش پرتاب كرد. اون هنوز آنجا بود و می‌خندید. با لبهای بسته می‌خندید ولی صدای خنده‌اش از گوشخراشترین خنده‌ها آزاردهنده‌تر بود.

     

    چینی از چند سانتیمتری سرش گذشت ولی حتی پلك هم نزد منتظر بود.

     

    بوی نفرت را حس می‌كرد.

     

    بوی كینه

    بوی خشم

    بوی كثافت

    بوی گندیده زباله

    بوی بدترین چیزهایی كه روی زمین وجود داشت.

     

    آنها را با تمام وجود می‌مكید و خود را تغذیه می‌كرد مثل زالو هرلحظه چاقتر می‌شد و از شكار خود لذت می‌برد...

     

    دوباره دوید هر قدم كه به آن موجود نزدیكتر می‌شد گویی چند قدم از او دورتر می‌شد با تمام وجودش فریاد می‌كشید ولی صدای فریادش تنها مثل وزوز پشه‌ای بود كه گوش را آزار می‌داد.

     

    روی زمین افتاد...

     

    او هنوز آنجا با نگاه شیطانیش ایستاده بود.

     

    نمی‌توانست بلند شود هیچ قدرتی برایش نمانده بود رو به آسمان دراز كشید سقف كنار رفت و منظره‌ای از آسمان را به نمایش گذاشته شد...

     

    تاریك تاریك بود شاید تاریكتر از تاریك بود دریغ از یك ستاره و یا باریكه‌ای از نور...

     

    تاریكی پایین و پایینتر می‌آمد همه چیز از سر راهش كنار می‌رفت و یا تاوانش را پس می‌داد... تاریكی آن را می‌بلعید...

     

    آن موجود حیوانی باز هم حركتی نكرد گویا این صحنه ها را بارها و بارها دیده بود و با یادآوری خاطرات شیرین گذشته تنها لبخند میزد...

     

    تاریكی به سقف رسیده بود و او حتی نای تكان دادن دستهایش را هم نداشت...

     

    امید

    عشق

    محبت

    همه چیز مرده بود مثل هرچیز دیگری كه یك روز تمام می‌شد آنها هم تمام شده بودند.

     

    آخرین قدرتش را جمع كرد روی دو پایش بلند شد و به طرف آن موجود خیز برداشت اگر تنها می‌توانست آن خنده‌ی مسخره را از لبان آن موجود محو كند آن وقت هیچ چیز نمی‌خواست...

     

    داشت اثر می‌كرد...

     

    پس همه چیز درست بود امید هنوز هم وجود داشت...

     

    او داشت به موجود دست نیافتنی می‌رسید سرعت قدمهایش را بیشتر كرد تنها ده یا پانزده قدم با آن موجود فاصله داشت ولی نمی‌دانست چرا لبخند روی لبهای آن موجود هر لحظه پهنتر می‌شد.

     

    ده قدم

    نه قدم

    هشت قدم

     

    ...

     

    تنها یک قدم مانده بود...

     

    باورش نمی‌شد

    درست در یک قدمی آن موجود متوقف شده بود و دیگر نمی‌توانست حركت كند درست مثل ماشین از كار افتاده‌ای كه فقط به درد دور انداختن می‌خورد...

     

    تاریكی تنها یك متر بالاتر از او در حركت بود.

     

    سرش را برگرداند نگاه سوزانی پشتش را آزار می‌داد...

     

    موجودی درست همانند همان كه روبرویش بود پشت سرش قرار داشت. با همان چشمان و با همان لبخند.

     

    یكی هم در كنارش بود و دیگری بالای سرش با تاریكی حركت می‌كرد و گویی او را هدایت می‌كرد.

     

    روی زمین زانو زد و دوباره تلاش كرد تا این بغض لعنتی را بشكند...

     

    مگر نمی‌گفتند همیشه امید هست؟ پس چرا حالا نیست؟ چرا درست همان لحظه كه به آن احتیاج داشت نبود؟

    عشق؟ عشق ابلهانه؟ سالهای زیادی از وقتی چراغ عشق سوسویی زد و خاموش شد می‌گذشت.

     

    محبت جای خودش را به نفرت و خشم داده بود و عشق جایش را به تنفر...

     

    تاریكی بر روشنایی غلبه كرده بود و حالا با نیروی عظیمی كه داشت می‌خواست بر تك‌تك انسانهای دنیا حكومت كند...

     

    دیگر اشكی نمانده بود تا این طلسم را بشكند دیگر برای بازگشت دیر شده بود كوچكترین امید یا راهی برای گریز وجود نداشت سرنوشت ناخواسته‌ای بود كه همه را دربر می‌گرفت...

     

    تاریكی از هم اكنون به او رسیده بود...

     

    در حالی كه هنوز تقلا می‌كرد با اندك انسانیتی كه برایش مانده بود سعی می‌كرد اشك بریزد تنها یك قطره تنها یك قطره هم می‌توانست كافی باشد!

     

    ولی اشكی در كار نبود تاریكی در حالی او را می‌بلعید كه فریاد می‌زد...فریادی كه تنها باعث می‌شد تاریكی به درونش نفوذ كند...

     

    كم كم محو شد...

     

    آن حیوان هنوز آنجا ایستاده بود و آن پوزخند مسخره روی لبانش بود او هم كم‌كم در تاریكی محو می‌شد. چشمان آتشینش رو به خاموشی می‌رفت...

     

    همه چیز محو شد تنها چیزی كه دیده می‌شد رنگ سیاه تاریكی بود.

     

    و ناگهان قطره اشكی در تاریكی درخشید و بر روی جایی كه به نظر زمین می‌رسید چكید...

     

    حیف كه دیگر خیلی دیر شده‌بود خیلی دیر شده‌بود...

    نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 55 دقیقه و 02 ثانیه توسط : ...  | دسته :
  •    [ نظرات ]

  • یک عمر لاشخوری کرده بود وبچه‌های ریقو و کچل پرنده‌ها را با تن سرخ و چشمهای کورشان از لانه‌هاشان دزدیده بود و خورده بود تا این جور اینجا بیافتد. فلج و ناتوان، حتی برای این که خودش را از روی خاک بلند کند یا تکانی به پروبال‌اش بدهد. نای این را نداشت که نوک‌اش را به تن مورچه‌های سمجی که دوراش حلقه زده بودند، بزند و فراری‌شان دهد. آنها یواش یواش وآرام آرام و از سر صبر، بهش نزدیک می‌شدند و از پاهای سست‌اش و بدن کرخت‌اش بالا می‌رفتند وکم کم و با احتیاط گازش می‌گرفتند. در مدتی که نیمه جان روی زمین افتاده بود، چندین و چند بار تمام توان‌اش را جمع کرد و به خودش تکانی داد و بالهای سست و خواب‌رفته‌اش رابه هم زد و مورچه‌ها را از خوداش دورکرد. مورچه‌ها به سادگی از تنش دور می‌شدند و دوباره پس از دقایقی لجوجانه به سمتش هجوم می‌آوردند. با روششان آشنا بود. وقت‌هایی که به لاشه‌ای حمله می‌کردند آنها را دیده بود که چه طور دور گوشت لاشه جمع شده‌اند و تکه تکه گوشتهای سرد مردار را با دندانهای تیزشان می‌کنند و همراه خودشان می‌بردند. این جور مواقع از ترس آن که گوشتها ته‌بکشد، به سمتشان حمله می‌برد و آنها را از نزدیک لاشه دور می‌کرد و تکه‌های بزرگ گوشت را با مورچه‌های سیاه و ترشی که لجوجانه به گوشتها چسبیده بودند، می بلعید.آن موقع قوی و جوان بود. اما حالا قضیه فرق می‌کرد، آنها قدرتمند و زیاد بودند و او تقریبا به طور کامل توانش را از دست داده بود. وقتی او با هزار زحمت آنها را از خودش دور می‌کرد آنها ابتدا صبرمی‌کردند وبرای مدتی با چشمهای درشت و دندانهای بی‌رحمشان بهش زل می‌زدند و نگاهش می‌کردند و منتظر می‌ماندند تا آخرین توانش را هم از دست بدهد و دوباره بتوانند به سمتش هجوم بیاورند. انگار می دانستند که نیرویش رو به تحلیل است و آنها تنها باید صبر کنند و منتظر موقعیت مناسب بمانند. وقت‌هایی که مورچه‌ها موقتا دست از سرش بر می‌داشتند کلاغ کمی احساس راحتی می‌کرد و سعی می‌کرد دوباره نیرویش را جمع کند و آنها را در بالهای خسته‌اش جمع کند و دوباره به آسمان پر بکشد و از شر مورچه‌های سمج خلاص شود اما تا اولین بال را می‌زد تمام نیرویش به پایان می‌رسید و بی‌حال روی زمین ولو می‌شد. آن وقت دوباره مورچه‌ها به سمتش حمله می‌کردند و پاها و بدنش را گاز می‌گرفتند. درد در جانش می‌پیچید، وول می‌خورد و در تمام بدنش منتشر می‌شد و بدنش را به رعشه می‌انداخت و توانش را کمتر و کمتر می‌کرد و بی‌حال و بی‌حالترش می‌کرد. اکنون که تن سیاهش بی‌صاحب درست شبیه لاشه‌های گند کرده در گرما و نور آفتاب رها شده بود، نور داغ خورشید در تن سیاهش نفوذ می‌کرد وخمارش می‌کرد و برای لحظه‌ای بدنش را آرام می‌کرد. قبلا پرنده‌های مریضی را دیده بودکه توی گرمای آفتاب کز می‌کنند و منتظر مرگ می‌مانند، آن وقت‌ها پیش خودش می‌گفت: چرا می‌خواهند توی این گرما جان دهند؟ و حالا خودش تن به کرختی‌اش سپرده بود.گرما دردی را که دندان‌های مورچه‌ها ایجاد کرده بود کاهش می‌داد، انگار نه انگار که آنها با هر ضربه تکه‌ای از بدن نحیفش را کنده‌اند و برده‌اند. تنها در این بین سنگینی تن سیاه آنها را روی تنش حس می‌کرد و به نظرش دقیقه به دقیقه، وزنشان بیشتر و بیشتر می‌شد. انگار گوشت تن او آنها را پروار و پروارتر کرده بود. با زحمت بیشتر تکان نیم بندی به خودش داد و دوباره بیحال افتاد.

     

    حس کرد می‌خواهد بخوابد، خوابی طولانی و عمیق. هر چه بیش تر توانش تحلیل می‌رفت تمایلش برای خواب بیشتر می‌شد. خوابی که در آن گرسنگی و فلاکتش را فراموش می‌کرد. بدبختی که گریبانش را به یکباره گرفت و پیرش کرد. پیش خودش گفت: حتما یک بیماری بود. یک مرض مانند همه‌ی مرض‌ها. اما خودش قبول داشت که بیماریش خفت‌آور و تحقیر کننده است. بیماری که قوای بدنش را روز به روز تحلیل برده بود و او را به شکل لاشه‌ای نیمه جان درآورده بود. لاشه‌ای که توان برخاستن نداشت و تنها خودش را در انتظار مرگ می‌دید. مرگی که بارها و بارها شکمش را سیر کرده بود و به دادش رسیده بود حالا به انتظار او نشسته بود. فکر کرد: کاش لااقل مورچه‌ها نبودند و می‌توانستم آرام بمیرم. کاش مریض نبودم. اگر بیمار نمی‌شد می‌توانست سالهای سال توی هوا چرخ بخورد و در حالی که پر می‌زند چشمان تیزبینش را به زمین زیر پایش بدوزد. می‌توانست از دور مردارها راتشخیص دهد و با شادمانی به سمتشان برود و تا جا داشت شکمش را از گوشتهای سیاه و بو گرفته آنها پرکند و باقیش را برای مورچه‌ها که ملتمسانه دور جسد حلقه زده بودند رها کند. چه کسی می‌داند شاید برای همین مورچه‌ها کینه‌اش را به دل گرفته بودند، اما آنها همیشه به نظرش کودن می‌آمدند و همیشه ته دلش آنها را تحقیر می‌کرد. شاید آنها این نگاه تحقیر آمیز را حس کرده‌اند و از او نفرت دارند، از او که غذای آنها را می‌بلعد. دوباره و چند باره بهشان نگاه کرد، به کله کوچکشان و هیکل نزارشان. می‌دانست پشت آن هیکل زار شکمی سیرنشدنی دارند. پیش خودش گفت: هیچ وقت سیر نمی‌شوند. اما او روزهای خوشی را پست سر گذاشته‌بود و هرگز وقتی این جور روی زمین نیافتاده بود به مورچه‌ها فکر نکرده‌بود همیشه خودش را بزرگتر از این می‌دید که به آنها فکر کند. او می‌توانست توی آسمان پر بزند تا شکاری جدید پیدا کند یا آنقدر پربزند تا غذایش هضم شود و دوباره و دوباره بتواند به تن مردارها تک بزند و یا اگر حوصله‌اش را داشت بدون مزاحمت مورچه‌ها جوجه‌های کوچک وبی‌پر گنجشک‌ها را از توی لانه‌شان بدزدد. آن وقت دزدکی سر سیاه و زشتش را داخل لانه‌شان می‌کرد و جوجه‌های ریز و کورشان را از سرشان در حالی که دهانشان را به هوای آمدن والدین‌شان بازکرده بودند می‌گرفت و به سرعت پر می‌کشید. خون گرم جوجه را توی دهانش مزمزهمی‌کرد واز گرمی گوشت تازه‌شان لذت می‌برد. از بدن نحیفشان و هیکل بی‌پرشان و تقلاشان هنگام مرگ خوشش می‌آمد. از صدای پرنده‌ها وقتی چوری‌شان را گم می‌کردند و با حسرت و ترس دور شدنش را تماشا می‌کردند کیف می‌کرد. همیشه خودش را به خاطر این که می‌توانست گوشت شکار بخورد برتر از باقی لاشخورها می‌دانست چه برسد به مورچه‌ها. اما دیری این شیرین‌کاری‌هایش دوام نیاورد و زود بیمار شد. در حالی که جوان و قوی بود و می‌بایست سالها و سالها زندگی کند. یکدفعه همانند یک سنگ سقوط کرد. کاش به یک باره مرده بود و این جور خوار نمی شد. باورش نمی‌شد او که تقریبا هر روز به یکی از مردارها تک می‌زد اکنون باید بمیرد و آنقدر زیر نور خورشید بماند تا گوشتش خشک شود و بو بگیرد و باد پرهای بی حاصل و سیاهش را همراه ببرد یا بدتر از آن خوراک مورچه‌ها شود. چند وقت بود که مرتب حالش به هم می‌خورد. او که به بدن همه تک زده بود و گوشت سرد و سیاه شده آنها را بلعیده بود و از مزه خون دلمه شده آنها و گوشت سفت و خوشمزه‌شان کیف کرده بود حالا تحمل هیچکدامشان را نداشت و مرتب معده‌اش گوشتهایی را که بلعیده بود پس می‌فرستاد و همه شان را بالا می‌آورد و مرتب عق می‌زد و هرچه خورده بود بالا می آورد.

     

    بهش که فکر می‌کرد بدن ناتوانش می‌لرزید وبی‌اختیار و جنون آمیز شروع به پرپر زدن می‌کرد. ناخواسته، بالا و پایین می‌پرید و خودش را به زمینمی‌زد. بهش که فکر می‌کرد وحشت زده و ترسیده ششهایش را از هوا پر و خالی می‌کرد. منقارش را برای این که بتواند بهتر نفس بکشد بازمی‌کرد فکر می‌کرد دارد آخرین نفسهایش را می‌کشد. کلاغ به طرز وحشتناکی هوای زندگی را تنفس می‌کرد. احساس می‌کرد فشار زیادی بهش وارد می‌شود. حس می‌کرد چشمهای گود افتاده‌اش از حدقه بیرون زده‌اند، انگار در کاسه سرش جانمی‌گرفتند. همان چشمهایی که دورترین نقطه‌ی روی زمین را می‌دیدند اکنون تلاش داشتند توان خود را که در اثر بیماری و ضعف از دست داده‌اند باز یابند. دلش جور عجیبی بهم می‌خورد. فکر کرد: حالم خوب نیست. شاید خیال می‌کنم. شاید چیز بدی سق زده باشم. اما همه‌ی گوشتها حالش را به هم می‌زدند، یک بار، دو بار، ... خواست عق بزند، اما نتوانست. چیزی توی معده‌اش نبود تا بالا بیاورد. نفسش بالا نمی‌آمد. به سختی سعی کرد هوا را فرو بدهد اما نتوانست. دوباره احساس تهوع کرد آن وقت مایع زرد و لزجی از دهانش و مخرجش بیرون ریخت، آن قدر بیرون ریخت تا کلاغ بی حال روی زمین افتاد. تقلاهایش آخرین توانش را ازش گرفته بود. هرچه فکر کرد آخرین باری، که سالم و سر حال گوشت خورده بود را به یاد نیاورد. دیگر طعم گوشت را به یاد نمی‌آورد و تمایلی هم برای به یاد آوردن آن نداشت. تنها تهوع و مایع لزجی که از دهان و مخرجش بیرون می‌ریخت را به یاد می‌آورد مایع لزجی که از بدنش جدا می‌شد بدون آن که او بداند متعلق به کدام قسمت از بدنش است. مدت زیادی نبود که بیمار شده بود اما همین مدت کم او را به کشتن داده بود. فکر کرد: به خون حساس شده‌ام و از خون بیزار شده‌ام. مزه خون حالش را بهم می‌ریخت. خونی که دررگ وپی مردار، بسته شده بود و میان بدن بی‌پر چوری‌ها جریان داشت و آن همه از آن لذت می‌برد. اکنون همان خون از زخمهای کوچکی که جای دندان های ریز و تیز مورچه‌ها ایجاد کرده بود بیرون می‌زد و می‌خواست جان اش را بگیرد. مزه گوشت و خون همراهش در منقارش و امحا و احشایش می‌پیچید. به معده‌اش می‌زد و در روده‌هایش می‌پیچید. آن وقت او اختیارش را از دست می‌داد، ماهیچه‌هایش شل می‌شد و منقارش باز می‌شد و مایع لزج از بدنش بیرون می‌ریخت. مورچه‌ها دور مایع لزجش جمع شده بودند. انگار آن را می‌لیسیدند. فکر کرد: دارند می‌خورندم. و دوباره حالش به هم خورد. وقتی دل وروده‌اش دیگر توان هضم گوشت را نداشت وقتی به گوشت و خون حساس شده بود، وقتی ناتوان و بی حال سعی می‌کرد چیزی به زور بخورد تا جان بگیرد، وقتی با چشمهایش که از زور گرسنگی دودو می‌زد زمین را نگاه می‌کرد بلکه موجودی پیدا کند تا جان بگیرد. وقتی بوی لاشه‌ها و عطر خون حالش را به هم می‌زد و روزی چندین بار عق می‌زد و بیشتر و بیشتر نزار می‌شد و روی زمین تنها و تنها بوی عفن مردارها را حس می‌کرد چیزی در درونش گفت که می‌میری. آن وقت هراسش از زمینی که اکنون روش ولو بود بیشتر شد، هراسی دیوانه‌وار و جنون‌آمیز. هراس از زمینی که می‌بایست روی آن جان دهد. پیش خودش گفت: آن قدربال می‌زنم تا توی هوا بمیرم. آنقدر بال زد تا بالهایش دیگرتوان تنش را نداشت و سقوط کرد. کلاغ، بی‌حال، مایع لزجی را که توی گلویش ماسیده بود فرو داد و سرش را آرام روی خاک نهاد و چشمهای خسته و از حدقه در آمده‌اش را به نقطه‌ای در آسمان که دیگر توان رسیدن بهش را نداشت دوخت و منتظر شد. اکنون سنگینی غیرقابل تحمل مرگ را روی تن خودش حس می‌کرد و بوی شور خون را که از تنش خارج می‌شد، می‌شنید.

     

    فکر کرد: مزه بدن خودم را نمی‌دانم. تن خودم چه مزه‌ای می‌دهد؟ از تصور مزه‌ی تن خودش و بوی خون دلش بهم خورد و بدنش رها شد و مایع زرد و لزج از دهان و مخرجش بیرون ریخت و روی خاک گرم و آفتاب خورده به سرعت خشک شد.

    نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1389 ساعت ساعت 21 و 45 دقیقه و 09 ثانیه توسط : ...  | دسته : داستان، 
  •    [ نظرات ]