تبلیغات
شهر فرنگ - ((داستان شماره 4))
[قسمت سوم]

.....دیوید از پله ها برو بالا تا برسی به بهشت. من هم با صدای آن صدا تردید را کنار گذاشتم و شروع کردم به بالا رفتن. نکته جالب این بود که هرچه از پله های نور بالا میرفتم صدای آهنگی که با پیانو نواخته میشد واضح تر میشنیدم و این همان آهنگی بود که هر یکشنبه درکلیسا مینواختند.
نفهمیدم چه مدت و چند پله از نردبان را بالا رفتم اما سرانجام به جایی رسیدم که اگر یک پله را رد میکردم وارد یک باغ بسیار زیبا میشدم که ناگهان دیدم مردی بلند بالا که لباس یکدست سفید بر تن داشت جلوی راهم ایستاد و لبخندی زد و گفت: نه پسرم هنوز نوبت تو نشده و من که خیلی دلم میخواست به آن باغ برسم پرسیدم شما کی هستید ومن چرا نباید داغ باغ بشوم؟ در همین حال آن مرد نورانی دستی به پیشانیم کشید و با مهربانی گفت من همان کسی هستم که تو ازش کمک خواستی. دیوید بهت که گفتم هنوز نوبت تو نشده. فهمیدم آن مرد حضرت مسیح است و بعد ایشان به یک طرف اشاره کرد.من دیدم پرنده ای که جوجه اش از درخت افتاده بود پیداش شد و مرا روی بالهایش نشاند و با سرعتی عجیب به طرف پائین نردبان آمد.
*روایت لحظه های زنده شدن*
چشم که باز کردم خود را داخل اتاق بیمارستان دیدم پشت شیشه پدر ومادرم ایستاده بودند و اشک میریختند اما همینکه از آن اتاق خارج شدم تمام کسانی که آنجا جمع بودند جیغ کشیدند و مادرم بیهوش شد تازه آن موقع بود که فهمیدممن مرده بودم و دوباره زنده شدم.**
((پایان داستان شماره 4))



طبقه بندی:

تاریخ : یکشنبه سی و یکم اردیبهشتماه سال 1391 | ساعت 08 و 04 دقیقه و 32 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.