تبلیغات
شهر فرنگ - ((داستان شماره 3))
[قسمت سوم]
...باسرعتی غیر قابل وصف ! تازه متوجه علت سرماشدم . درست حالت كسی را داشتم كه سوار بر موتور بوده و در حال حركت است ، اما به خاطر سرعت زیاد دچار سرما شده و ...
همینكه یاد موتور افتادم همه چیز برایم تداعی شد و صحنه تصادفم را دیدم ، دقیقا مانند روزهایی كه برای دیدن مسابقات فوتبال به ورزشگاه آزادی میرفتم و برحسب اتفاق چهره خودم را در مانیتور بزرگ استادیوم میدیدم ; خودم را دیدم كه باموتور تصادف كردم و به جدول سیمانی كنار خیابان خوردم و ... آن موقع بود كه مردنم را باور كردم و از روی استیصال زدم زیر گریه و در همین لحظه خودم را در جایی دیدم كه هرگز مانندش را ندیدهبود : پشت سرم خالی خالی بود . یك فضای وسیع و بیكران ، اما تهی از شی و موجود زنده . پیش رویم منطقه ای قرار داشت مانند یك مزرعه سرسبز كه خورشید در فاصله نیم متری درختها قرارگرفته بود . خواستم جلو بروم و پا در آن منطقه بگذارم ، اما چیزی مانند یك دیوار شیشه ای - به وسعت تمام طول وعرض مكانی كه پیش رویم بود -مقابلم قرار داشت كه مانع رفتنم میشد و ... ناگهان دیدم یك نقطه نورانی در آن سوی شیشه ظاهر شد و كم كم بزرگ شد و شكل گرفت . پدرم بود كه با دیدنش از خوشحالی فریاد زدم : "پدر كمكم كن ! " اما پدر در حالی كه لباسی به رنگ آسمان تنش بود ، از روی تاسف سر تكان داد و گفت : " بی معرفت مگه تو به من كمك كردی ... نگاه كن ! و سپس پایین پایم را نشان داد و محمد حسین را دیدم كه گویی فرزند خودش را از دست داده ، اشك میریخت و بر سر میكوبید و میگفت تقصیر من بود ... منو ببخش....
سرم را كه بالا بردم دیگر پدرم را ندیدم ، اما صدایش را شنیدم : " دیدی چیزی از مال دنیا با خودت نیاوردی ! وقتی احساس كردم پدرم دارد میرود خودم را به آن دیوار شیشه ای كوبیدم و ...
**روایت لحظات بعد از زنده شدن**
محمد حسین - بعدها میگفت - " موقعی كه دیدم انگشتانت تكان خورد ، بی اختیار و بدون اینكه دلیلش را بفهمم اشك ریختم و گفتم ، دستت درد نكنه آقای قومی .. خدا روحت را شاد كنه ... !
آری آنطور كه مردم گفتند و دكترها تشخیص دادند ،من نزدیك به 25 دقیقه مرده بودم!**
((پایان))



طبقه بندی:

تاریخ : شنبه بیست و سوم اردیبهشتماه سال 1391 | ساعت 07 و 56 دقیقه و 58 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.