تبلیغات
شهر فرنگ - داستان قصه رمال باشی دروغی

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



در زمان قدیم زن و شوهری زندگی می كردند كه خیلی فقیر بودند و دو ماهی می شد كه زن از بی پولی نرفته بود حمام.

 

یك روز, زن به شوهرش گفت «آخر تو چه جور شوهری هستی كه نمی توانی ده شاهی بدهی به من برم حمام

 

مرد از حرف زنش خجالت كشید و بعد از مدتی این در آن در زدن, به هر جان كندنی بود, ده شاهی جور كرد و داد به او.

 

زن اسباب حمامش را ورداشت و راه افتاد. به حمام كه رسید دید حمام قرق است. از حمامی پرسید «كی حمام را قرق كرده؟»

 

حمامی گفت «زن رمال باشی

 

زن گفت «تو را به خدا بگذار من هم برم لا به لای كنیزها و دده ها بنشینم و حمام كنم. خیلی وقت بود می خواستم بیام حمام و پولی تو دست و بالم نبود

 

حمامی دلش به حال زن سوخت و او را راه داد. زن رفت گوشه ای نشست و مشغول شد به شست و شوی خودش. در این حیص بیص دید كنیزها با سلام و صلوات زن بدتركیب و نكره ای را كه بلند بلند آروغ می زد, آوردند به حمام.

 

زن بیچاره تا چشمش افتاد به هیكل نتراشیدة زن رمال باشی, سرش را بلند كرد به طرف آسمان و گفت «خدایا به كرمت شكر. من با این حسن و جمال و قد و قامت دو ماه به دو ماه هم نمی توانم بیایم حمام, آن وقت باید برای این زن بدتركیب حمام را قرق كنند و او با این جاه و جلال و دم و دستگاه به حمام بیاید

 

بعد, هر طوری بود خودش را شست و شویی داد. از حمام درآمد و رفت خانه.

 

شب, وقتی شوهرش آمد خانه, حكایت حمام رفتن زن رمال باشی را تمام و كمال برای او تعریف كرد وآخر سر گفت «ای مرد! تو هم از فردا باید بری و رمال بشوی

 

مرد گفت «مگر زده به سرت. من كه از رمالی چیزی سرم نمی شود

 

زن گفت «خودم كمكت می كنم. الا و للا تو از فردا باید رمال بشوی

 

خلاصه! هر چه مرد به زنش گفت از عهدة این كار بر نمی آید, زن زیر بار نرفت و آخر سر گفت «یا تخته و رمالی یا طلاق و بیزاری

 

مرد هر چه فكر كرد دید زنش را خیلی دوست دارد و چاره ای ندارد كه حرفش را قبول كند. این بود كه نرم شد و گفت «ای زن! پدرت خوب! مادرت خوب! مگر به همین سادگی می شود رمال شد

 

زن گفت «آن قدرها هم كه تو فكر می كنی مشكل نیست. فردا صبح زود می روی بیل و كلنگ را می فروشی. پولش را می دهی یك تختة رمالی و دو سه تا كتاب كهنة كت و كلفت و می روی می نشینی یك گوشه مشغول رمل انداختن می شوی. هر كه آمد گفت طالع من را ببین, اول كمی طولش می دهی, بعد می گویی طالع تو در برج عقرب است و عاقبت چنین می شوی و چنان می شوی

 

مرد گفت «آمدیم مشكل یكی و دو تا را شانسی رفع و رجوع كردیم, آخرش چی؟ بالاخره می افتیم تو دردسر

 

زن گفت «آخر هر كاری را فقط خدا می داند. نترس! خدا كریم است

 

صبح زود, مرد بیل و كلنگش را ورداشت برد فروخت و با پولشان اسباب رمالی خرید و رفت نشست در مسجد شاه.

 

چندان طول نكشید كه جلودار پادشاه آمد سراغش و گفت «جناب رمال باشی.

 

شتری كه پول های پادشاه بارش بوده گم شده. رمل بنداز ببین كجا رفته

 

رمال تو دلش گفت «خدایا! چه كنم؟ چه نكنم؟ حالا چه خاكی بریزم به سرم؟ دیدی این زن سبك سر چطور دستی دستی ما را انداخت تو هچل

 

بعد همین طور كه مانده بود چه كند, چه نكند, مهره ها را در مشتش چرخاند و آن ها را ول كرد رو تخته. خوب نگاهشان كرد. كمی رفت تو فكر و گفت «جلودارباشی! برو صد دینار بده نخود و به هر طرف كه دلت خواست راه بیفت و بنا كن دانه به دانه نخود ها را ریختن و رفتن. وقتی نخودها تمام شد, سه مرتبه دور خودت بچرخ. به هر طرف كه قرار گرفتی از زمین چشم برندار و به این طرف آن طرف نگاه نكن. راست برو تا برسی به شتر گم شده

 

جلودار باشی یك شاهی گذاشت كف دست رمال و رفت و هر چه را كه گفته بود مو به مو انجام داد و آخر سر رسید به خرابه ای و دید شتر رفته آنجا گرفته خوابیده.

 

افسار شتر را گرفت. برد به قصر. حكایت گم شدن شتر و رمال را برای پادشاه تعریف كرد. بعد, برگشت پیش رمال و ده اشرفی به او انعام داد.

 

مرد تا چشمش افتاد به ده اشرفی, از خوشحالی دست و پاش را گم كرد. پیش از غروب بساطش را ورچید توی بازار گشتی زد. هر چه لازم داشت خرید و با دست پر رفت خانه و گفت «ای زن! حق با تو بود و من تا حالا نمی دانستم رمالی چه دخل و مداخلی دارد. خدا پدرت را بیامرزد كه من را از فعلگی و دنبال سه شاهی صنار دویدن راحت كردی

 

بعد, نشستند با هم به گپ زدن و گل گفتن و گل شنفتن.

 

فردای آن شب, مرد با شوق و ذوق رفت بساطش را پهن كرد و همین كه نشست, چند تا غلام و فراش درباری آمدند به او گفتند «پاشو راه بیفت كه پادشاه تو را می خواهد

 

این را كه شنید دلش افتاد به تپیدن و رنگ به صورتش نماند. با خودش گفت «بر پدر زن بد لعنت! دیدی آخر عاقبت ما را به كشتن داد. اگر پادشاه بو ببرد كه من بیق بیقم و حتی سواد ندارم, كارم زار است و گوش تا گوش سرم را می برد

 

خلاصه! با ترس و لرز اسباب رمالیش را زد زیر بغل و با غلام ها و فراش ها راه افتاد. در راه هزار جور فكر و خیال كرد و از ترس جان به سر شد, تا رسید به حضور پادشاه.

 

پادشاه نگاهی به قد و بالای او انداخت و پرسید «تو شتر را پیدا كردی, با بار پولی كه باش بود؟»

 

مرد جواب داد «بله قربان

 

پادشاه گفت «از امروز تو رمال باشی دربار هستی و از ما جیره و مواجب می گیری. برو و كارت را شروع كن

 

آن شب, وقتی مرد به خانه اش برگشت, گفت «ای زن! خانه ات خراب شود كه آخر به كشتنم دادی

 

زن پرسید «مگر چه شده؟»

 

جواب داد «می خواستی چه بشود؟ امروز از دربار آمدند من را بردند به حضور پادشاه و پادشاه رمال باشی دربارم كرد و از صبح تا شب هی خدا خدا كردم چیزی پیش نیاید كه بفهمد از رمالی هیچی سرم نمی شود و دارم بزنند

 

زن گفت «ای بابا! بعد از آن همه بدبختی, تازه خدا یادش افتاده به ما وخواسته نانی بندازه تو دامن ما؛ آن وقت تو می خواهی به یك پخ جا خالی كنی. این جور فكرها را از سرت بیرون كن و بی خیال باش. آخرش هم یك طوری می شود. خدا كریم است

 

بگذریم! زن آن قدر از این حرف ها خواند به گوش او كه مرد دل و جرئتی به هم زد و از آن به بعد مثل درباری های دیگر راست راست می رفت دربار و می آمد خانه.

 

مدتی گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد, تا یك شب از قضای روزگار چهل دزد خزانة پادشاه را شبانه زدند و بردند. همین كه صبح شدم پادشاه رمال باشی را خواست و گفت «زود دزدها و هر چه را كه از خزانه برده اند پیدا كن

 

رمال باشی گفت «حكم حكم پادشاه است

 

بعد, آمد خانه به زنش گفت «روزگارم سیاه شد

 

زن پرسید «چی شده؟»

 

مرد جواب داد «دیگر می خواستی چی بشود؟ دیشب دزدها خزانة پادشاه را خالی كرده اند و حالا پادشاه دزدها و هر چه را كه برده اند از من می خواهد. همین فردا مشتم وا می شود و سرم به باد می رود

 

زن گف «فعلاً برو از پادشاه چهل روز مهلت بگیر تا ببینیم بعد چی می شود

 

رمال باشی رفت چهل روز مهلت گرفت و برگشت خانه به زنش گفت «این هم چهل روز مهلت. بعدش چه خاكی بریزم به سرم؟»

 

زن گفت «تا چهل روز دیگر كی مرده, كی زنده است؟ حالا پا شو برو بازار چهل تا كله خرما بگیر بیار و هر شب یكی از آن ها را بخور و هسته اش را بنداز تو دله كه اقلاً حساب روزها دستمان باشد و بدانیم روز چهلم چه روزی است

 

رمال باشی گفت «بد فكری نیست

 

و رفت چهل تا كله خرما خرید و برگشت خانه.

 

حالا بشنوید از دزدها!

 

وقتی دزدها شنیدند پادشاه رمالی دارد كه از زیر زمین و بالای آسمان خبر می دهد, ترس ورشان داشت. نشستند با هم به گفت و گوی كه چه كنند و چه نكنند تا از دست چنین رمالی جان سالم به در ببرند. آخر سر قرار گذاشتند هر شب یكی از آن ها برود رو پشت بام خانة رمال باشی سر و گوشی آب بدهد و ببیند رمال باشی چه می كند و براشان چه نقشه ای می كشد.

 

شب اول, یكی از دزدها خودش را رساند به پشت بام رمال باشی و گوش تیز كرد ببیند رمال باشی چه می كند. در این موقع رمال باشی یكی از خرماها را خورد. هسته اش را ترقی پرت كرد تو دله و بلند گفت «این یكی از چهل تا

 

دزد تا این را شنید, از رو پشت بام پرید پایین. رفت پیش رفقاش و گفت «هر چه از این رمال باشی گفته اند, كم گفته اند

 

گفتند «چطور؟»

 

گفت «تا رسیدم رو پشت بام خانه اش, هنوز خوب جا گیر نشده بودم كه بلند گفت این یكی از چهل تا

 

دزدها خیلی پكر شدند و بیشتر ترس افتاد تو دلشان.

 

خلاصه! از آن به بعد, هر شب به نوبت رفتند رو پشت بام رمال باشی و رمال باشی شبی یك كله خرما خورد. هسته اش را انداخت تو دله و گفت «این دو تا از چهل تا. این سه تا از چهل تا« و همین طور شمرد تا رسید به سی و نه.

 

شب سی و نهم دزدها دور هم جمع شدند و گفتند «یك شب بیشتر نمانده كه رمال باشی ما را بگیرد و كت بسته تحویل بدهد. اگر به زیر زمین یا ته دریا هم بریم فایده ندارد و دست از سر مان بر نمی دارد. خوب است تا كار از كار نگذشته خودمان بریم خدمتش و جای جواهرات خزانه را نشانش بدهیم. این طوری شاید پادشاه از تقصیرمان بگذرد و از این مهلكه جان به در ببریم

 

فردای آن روز, دزدها یك شمشیر و یك قرآن ورداشتند رفتند پیش رمال باشی و گفتند «این شمشیر, این هم قرآن.

 

یا ما را با این شمشیر بكش, یا به این قرآن ببخش. جواهرات خزانة پادشاه هم دست نخورده زیر خاك است

 

رمال باشی دزدها را كمی نصیحت كرد. بعد جای جواهرات را یاد گرفت و به آن ها گفت «الان می روم پیش پادشاه ببینم چه كار می توانم براتان بكنم

 

و بلند شد, دوان دوان رفت خدمت پادشاه, جای جواهرات را به او گفت و برای دزدها طلب شفاعت كرد.

 

پادشاه كه از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید, گفت «رمال باشی! راستش را بگو چرا برای دزدها طلب بخشش می كنی؟»

 

رمال باشی گفت «قربانت گردم! دزدها وقتی خبردار شدند پیداكردن آن ها و جواهرات را گذاشته ای به عهدة من از خیر هر چه برده بودند گذشتند و فرار كردند به مغرب زمین و حالا اگر بخواهی آن ها را برگردانی, دو مقابل خزانه باید خرج قشون كنی. آخرش هم معلوم نیست به نتیجه برسی یا نه

 

پادشاه حرف رمال باشی را قبول كرد و عده ای را با شتر و قاطر فرستاد, جواهرات خزانه را تمام و كمال آوردند تحویل خزانه دار دادند و باز به رمال باشی خلعت داد و پول زیادی به او بخشید.

 

وقتی رمال باشی برگشت خانه به زنش گفت «امروز پادشاه آن قدر پول بخشید به من كه برای هفت پشتمان بس است. حالا بیا فكری بكن كه از این مخمصه خلاص بشوم. چون می ترسم آخر گیر بیفتم و جانم را بگذارم رو این كار

 

زن فكری كرد و گفت «این را دیگر راست می گویی. وقتش رسیده خودت را بزنی به دیوانگی تا دست از سرت بردارند

 

مرد گفت «چطور این كار را بكنم؟»

 

زن گفت «فردا صبح, وقتی شاه رفت حمامم هر طور شده خودت را برسان به او. دست و پاش را بگیر و مثل دیوانه ها از خزینه بندازش بیرون و لخت مادرزاد بنا كن به بشكن زدن و قر و قمبیل آمدن. آن وقت دوست و دشمن می گویند رمال باشی پاك چل و خل شده؛ پادشاه هم دست از سرت برمی دارد

 

مرد گفت «بد نگفتی

 

و صبح فردا, همان طور كه زنش گفته بود, بعد از اینكه پادشاه رفت حمام, دوان دوان خودش را رساند به آنجا. نگهبان ها را كنار زد و به زور رفت چنگ انداخت موهای پادشاه را گرفت و از خزینه كشیدش بیرون, كه یك مرتبه صدایی بلند شد و سقف خزینه رمبید.

 

پادشاه وقتی دید رمال باشی از مرگ حتمی نجاتش داده, مال بی حساب و كتابی به او بخشید و همه كارة دربارش كرد.

 

رمال باشی برگشت خانه و ماجرای آن روز را برای زنش تعریف كرد. زن گفت «یك كار دیگر هم می توانی بكنی

 

مرد گفت «چه كاری؟»

 

زن گفت «یك وقت كه همة اعیان و اشراف شهر دور و بر تخت پادشاه حلقه زده اند خودت را برسان به پادشاه و او را از تخت بكش پایین. بعد از این كار, همه می گویند عقل از سرت پریده و دیوانه شده ای. پادشاه هم می گوید رمال دیوانه نمی خواهم و از دربار بیرونت می كند. آن وقت با خیال راحت می رویم گوشة دنجی می نشینیم و خوش و خرم زندگی می كنیم

 

رمال باشی حرف زنش را قبول كرد و منتظر فرصت ماند. تا یك روز همة اعیان و اشراف شهر رفتند حضور پادشاه و دست به سینه جلو تختش صف بستند.

 

رمال باشی دید فرصت از این بهتر دست نمی دهد و از میان جمعیت پرید رو تخت و پادشاه را از آن بالا انداخت پایین, كه در همین موقع عقربی قد یك گنجشك از زیر تشكی كه پادشاه روش نشسته بود, آمد بیرون.

 

همه به رمال باشی آفرین گفتند و از آن به بعد دیگر كسی نبود كه به اندازة رمال باشی پیش پادشاه عزیز باشد.

 

رمال باشی مطلب را با زنش در میان گذاشت و آخر سر گفت «امروز هم كه این جور شد و حالا بیشتر از عاقبت كار می ترسم

 

زن, شوهرش را دلداری داد و گفت «حالا كه خدا می خواهد روز به روز كار و بارت بالا بگیرد و اجر و قربت پیش پادشاه بیشتر شود, چرا ما نخواهیم؟»

 

رمال باشی گفت «درست می گویی. باید راضی باشیم به رضای خدا

 

از آن به بعد, رمال باشی صبح به صبح می رفت دربار و شب به شب برمی گشت خانه و با زنش به خوبی و خوشی زندگی می كرد. تا روز از روزها كه همراه پادشاه رفته بود شكار, پادشاه ملخی را در مشتش گرفت و به او گفت «بگو ببینم! چی تو مشت من است؟»

 

رمال باشی روش را كرد به طرف آسمان و در دل گفت «خدایا! خودت می دانی كه من می خواستم از این كار دست بكشم و تو نگذاشتی. حالا هم راضی ام به رضای تو

 

بعد, آهسته گفت «یك بار جستی ملخو! دوبار جستی ملخو! آخر كف دستی ملخو

 

پادشاه گفت «رمال باشی! داری با خودت چه می گویی؟ بلندتر بگو

 

رمال باشی با ترس و لرز بلندتر گفت «عرض كردم یك بار جستی ملخو! دوبار جستی ملخو! آخر كف دستی ملخو

 

پادشاه گفت «آفرین بر تو

 

و دستش را واكرد و ملخ پرید به هوا. . .

 

قصة ما به سر رفت.