تبلیغات
شهر فرنگ - داستان دایره

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



در رویاهای نه چندان دور در زمانهای خیلی نزدیك شهری وجود داشت به نام شهر صفحه سفید كه اهالی این شهر را شكلها تشكیل می دادند. مهمترین كار در شهر صفحه سفید تولد بود. تولد در این شهر به این معنی بود كه وقتی دو سر خط با تحمل خم شدن و کج شدن های زیاد ، زاویه برداشتنهای متعدد به هم می رسیدند و بر هم منطبق می شدند ، و یك شكل متولد می شد زمانی كه این دوسر یك خط بهم می رسیدند و یك نقطه می شدند از نظر اهالی شهر صفحه سفید كه همون اشكال بودند نه شكل جدیدی به دنیا می آمد كه این به آن معنی بود كه این شكل یك فضای مخصوص بخود را اشغال كرده یعنی دارای درون و بیرون شده فضایی در درون كه یك فضای محدود بود و توسط خط بسته احاطه و در برگرفته می شد و فضای بیرونی كه یك فضای نا محدود بود و خود خط بسته و در نتیجه فضای داخل آن را احاطه می كرد. اهالی شهر صفحه سفید به دو دسته تقسیم می شدند ، اشكال هندسی كه از نظر علمی رتبه و كلاس از دیگر اشكال برتر بودند و این فقط به این دلیل بود كه آنها نام خود را می دانستند و شناخت كافی از تمام اظلاع یا خم شدگیها و زوایای خود را می دانستند و شناخت كافی از تمام اضلاع و یا خم شدگیهای خود داشتند و اشكال غیر هندسی كه نام خود را نمی دانستند و تنها یك خط بسته بودند و فقط می دانستند كه هستند و فضای درونی دارند و فضایی را اشغال كرده اند و هیچ تصورو تعبیری از خود برای نام گذاری نداشتند به این اشكال اصطلاحا اشكال غیر هندسی و یا بی سواد می گفتند. بعد از مسئله تولد دومین مسئله مهم در شهر صفحه سفید حركت بود ، حركت در شهر صفه سفید عبارت بود از جابجایی یك شكل از یك نقطه به نقطه دیگر با حفظ فضای درونی خود ، در شهر صفحه سفید هر شكل كه آسانتر جابجا می شداز میزان موفقیت و خوشبختی بیشتری نسبت به دیگران برخوردار بود و شعار تمام اشكال این بود : حركت راحت تر ، خوشبختی بیشتر. از آنجا كه هر شهر برای شهر شدن احتیاج به قوانین مدون داشت در شهر صفحه سفید هم قوانینی وجود داشت البته قوانین شهر صفحه سفید خیلی خیلی كم بود شاید 2 یا 3 تا قانون اصلی كه بدلیل كم بودن قوانین همه موظف به رعایت آن بودند و در غیر این صورت با پاكن پاك می شدند. اولین قانون این بود كه حق تقدم همیشه با اشكال هندسی بود یعنی اگر زمانی روزی در جایی از صفحه سفید یك شكل هندسی با یك شكل غیر هندسی در یك مسیر قرار می گرفتند شكل غیر هندسی موظف بود كه برای شكل هندسی راه را باز كند . دومین قانون این بود كه هر شكلی كه سریعتر و آسانتر حركت كند دیگر اشكال موظف بودند به او لبخند بزنند و سلام كنند. (البته این قانون خیلی برای اشكال غیر هندسی معنا نداشت چون آنها اصولا با خود حركت مشكل داشتند یعنی معمولا یك ضلع یا زاویه یا خم شدگی آنها جلوی حركت بقیه را می گرفت. این بود كه اصل خود حركت برای آنها سخت بود چه برسد به حركت سریعتر و آنها وظیفه خود را خوب می دانستند).قانون سوم این بود که هر شکل باید بعد از متولد شدن درحضور چند شکل هندسی خود را معرفی می کرد ونسبت به هندسی بودن یا نبودن خود دلیلی می اورد که دیگر اشکال هندسی مجاب شوندوقانون اخرکه مربوط به دایره ها بود زیرا دایره ها حتی از تمام اشکال هندسی هم برتر بودندوقانون این بود که هر چه قطر دایره بزرگتر باشد از احترام بیشتری برخوردار می بود ودیگر دایره ها نیز باید 3 قانون قبل را در مورد او اجرا می کردند.آن در روز در یك از منطقه از مناطق شهر سفید داشت اتفاق مهمی می افتاد . یك شكل داشت متولد می شد . در آن منطقه از شهر اشكال هندسی زیادی زندگی می كردند و بطور كلی جزء مناطق خوب و با رتبه شهر بحساب می آمد چون اشكال غیر هندسی خیلی كمتری داشت البته بجز منطقه دایره ها كه از هر حیث به دیگر اشكال هندسی برتری داشتند.

اكثر اشكال هندسی شاهد كامل شدن تدریجی شكل بودند لحظات هیجان انگیزی بود هر یك از اشكال سعی می كردند كه اسم شكل جدید را حدث بزنند البته هر چه به اواخر كار نزدیك می شدند حدس زدن آسانتر می شد و در لحظات آخر دیگر تقریبا نظر همه این بود كه یك دایره در حال متولد شدن است . اما ناگهان پس از كامل شدن سكوت مهمی همه جا را فرا گرفته بود .

هیچ كدام از اشكال دقیقا شكل تازه متولد شده را نمی شناختند با اینكه چهره آشنایی داشت ، حتی بعضی ها كه خیلی بدبین بودند نسبت به این كه جز اشكال با سواد هست یا بی سواد مردد بودند. تا اینكه خود شكل بعد از خمیازه ای با لبخند شروع به معرفی خود كرد شكل تازه با لبخندی به دیگر اشكال نگاه كرد و گفت خانمها ، آقایان سلام اسم من دایره است ، من یك دایره ناقص هستم و دایره ناقص به معرفی خود مشغول بود كه آقای مربع حرفش را قطع كرد و گفت : تو چی هستی دایره آنهم یك دایره ناقص و دایره ناقص جواب داد البته ، آقای مربع با عصبانیت فریاد زد چی داری می گی آقا پسر ، هیچ كدام از ما تا حالا همچین چیزی را ندیده و نشنیده ایم از كجا معلوم كه تو جز اشكال بی سواد نباشی و خانم مثلث هم كه همیشه نسبت به آقای مربع ارادت خاصی داشت و همیشه یك احساس حقارت درونی نسبت به او داشت با فریاد حرف آقای مربع را تائید كرد . هم همه نامفهومی میان اشكال در گرفته بود . دایره ناقص بدون اینكه خونسردی خود را از دست بدهد با یك حركت سریع خود را به آقای مربع رساند و با این حركت كه نشانه دهنده سرعت بالا و میزان خوشبختی دایره ناقص بود همه ساكت شدند. دایره ناقص با لبخندی ادامه داد اگر شما نسبت به نوع من و شكل من مشكوك هستید همین الان حاضرم با شما تا هر جا كه بخواهید مسابقه بدهم ! آقای مربع كه از جابجایی سریع دایره ناقص مبهوت شده بود با دستپاچگی به دایره ناقص گفت : البته كدام شكل در شهر صفحه سفید هست كه نداند كه فقط یك دایره می تواند اینقدر سریع و راحت جابجا شود و صدالبته واضح است كه شما از تبار دایره های والا تبار هستید قربان. امیدوارم جسارت من را ببخشید دایره ناقص دلیل اینهمه تندخویی و پرخاش در ابتدا و اینهمه چاپلوسی و تملق در انتها را درك نمی كرد. ساكت شده بود، كم كم تمام اشكال به سراغ كار خود رفتند ولی اتفاقی فكر دایره ناقص را آزار می داد فریاد كلمه ناقص توسط آقای مربع مدام در ذهن دایره ناقص تكرار می شد.

دایره ناقص مدام به لحظه تولد خود فكر می كرد و اینكه چقدر در لحظه تولد احساس خوشحالی و خوشبختی می كرده و حالا این كلمه ناقص این حالت ناقص بودن چقدر خوشبختی و خوشحالی ابتدای كار را تحت الشعاء قرار داده بود. كم كم سوالی داشت در ذهن دایره ناقص شكل می گرفت او از ابتدای می دانست كه ناقص است ولی سوال اینجا بود كه آیا می توان كامل شد یا نه ؟ دایره ناقص احساس خستگی می كرد تصمیم گرفت به استراحت بپردازد و فردا را برای یافتن جواب سوال خود از منطقه زادگاهش به سمت منطقه دایره های كامل حركت كند ، خیلی زود صبح شد و دایره ناقص به راه افتاد و در حال خارج شدن از منطقه زادگاهش بود كه ذوزنقه سالخورده ای را دید كه بزحمت حركت می كرد ، به ذوزنقه نزدیك شد و با همان لبخند همیشگی سلام كرد ، ذوزنقه كه دستپاچه شده بود سلام بلند بالایی داد ،دایره ناقص از ذوزنقه آدرس منطقه دایره ها را پرسید ، ذوزنقه اظهار بی اطلاعی كرد و ادامه داد كه البته همه دایره ها خود به خود از آدرس آن منطقه از بدو تولد اطلاع دارند و شما نباید نگران پیدا كردن آن باشید.

دایره ناقص از ذوزنقه خداحافظی كرد و به راه خود ادامه داد ، ذوزنقه همانطور كه دور شدن دایره ناقص را نگاه می كرد با خود فكر كرد او نباید از نژاد اصیلی باشد چرا كه قانونی كه صددرصد به نفع او بود نقض كرد و بی توجه به‌ آن به راه خود ادامه می داد. دایره ناقص همچنان با چرخیدن به راه خود ادامه می داد ولی كم كم دو نوك تیز قسمت خالی كه تقریبا به اندازه یك قاچ پیتزا بود شروع به درد گرفتن كرده بود و هر چند وقت هم شیئی یا تكه ای كه هیچ تعریف خاصی نداشت در قسمت خالی ان گیر می كرد ولی دایره متوجه شده بود كه با چرخش مداوم می تواند از شر آنها خلاص شود.

در راه دایره ناقص به منطقه اشكال بی سواد رسید و با مشاهده رنج و سختی آنها برای حركت و زندگی درد را فراموش كرد و سعی كرد هر چه سریعتر از آن منطقه دور شود ، غافل از اینكه هیچ كدام از آنها از درد و سختی كه گریبانگیر آنها بود خبر نداشتند و با بی خبری براحتی در سختی ، زندگی می كردند. دایره ناقص همچنان می چرخید و از مناطق مختلف عبور می كرد و ناخواسته به سرعت چرخیدن دایره ناقص اضافه می شد دایره ناقص كم كم داشت نگران می شد و احساس می كرد كه گم شده است و نمی تواند منطقه دایره ها را پیدا كند كه ناگهان از دور یك دایره بزرگ پیدا شد ، دایره ناقص به سمت دایره بزرگ حركت كرد و با لبخند سلام كرد و پرسید ببخشید می توانم از شما سوالی بپرسم. دایره بزرگ به دایره ناقص نگاهی انداخت و گفت : اوه یك دایر ناقص جوان خوب بله می توانی بپرسی. دایره ناقص پرسید می توانید به من بگید كه منطقه دایره ها را كجا می توانم پیدا كنم ؟ دایره بزرگ نگاهی به دایره ناقص انداخت و گفت پسرك تو همین الان در منطقه دایره ها داری چرخ میزنی ، دایره ناقص بلافاصله پرسید یك سوال دیگر هم داشتم. دایره بزرگ جواب داد بپرس ولی زود باش چون احساس می كنم با سوالهای بی خودی داری وقتم را می گیری. رفتار دایره بزرگ دایره ناقص را به یاد آقای مربع منطقه خودشان می انداخت.

دایره ناقص پرسید ببخشید جناب دایره شما از اول یعنی از لحظه تولد یك دایره بزرگ بودید یعنی همین بودید كه هستید ؟ دایره بزرگ که ازشدت عصبانیت قرمز شده بود نمی دانست كه چه بگوید از طرفی هم طبق قانون سوم شهر می بایست خود را درست معرفی کند و نمی توانست دروغ بگوید. سر انجام دایره بزرگ نگاهی به دور و بر انداخت و با تپق شروع به حرف زدن كرد و گفت : این چه سوال بیخودی است كه می پرسی ، البته كه من از اول هم دایره ... و بعد كمی من و من كرد و ادامه داد البته بگذار كمی فكر كنم ... اوه حالا یادم آمد می دونی پسر جان چون از آن دوران زمان خیلی زیادی می گذره دیگه كم كم داشتم فراموش می كردم دایره ناقص با خود فكر می كرد هیچ وقت حتی بعد از سالها نمی تواند لحظات تولد خود را فراموش كند، دایره بزرگ ادامه داد : بله من سالهای خیلی دور زمانی كه متولد شدم فكر كنم كه یك مربع بودم كه البته بلافاصله بعد از تولد با تلاش و كوشش فراوان و تحقیقات وحركت خیلی زیاد توانستم یك دایره بشوم ، دایره ناقص دوباره پرسید یعنی من هم می توانم یك دایره كامل باشم . دایره بزرگ پوزخندی زد و ادامه داد فكر نمی كنم چون از نظر من تو یك دایره ناقص بازیگوشی هستی كه مدام وقت خود را صرف چرخیدن به اطراف می كنی و اصلا اهل تحقیقات مطالعات و تلاش و زحمت نیستی ، دایره ناقص كه مثل مسلسل سوال می كرد دوباره از دایره بزرگ پرسید : جناب دایره شما تحقیقات خود را از كجا شروع كرده اید ؟ دایره بزرگ با سردرگمی گفت چقدر سوال می كنی پسرك من كار دارم و وقت جواب دادن به سوالهای پیش پا افتاده تو را ندارم و به سرعت از دایره ناقص دور شد.

دایره ناقص كه از رفتن سریع دایره بزرگ گیج شده بود به اطراف نگاه می كرد و سعی می كرد از میان جوابهای دایره بزرگ راهی برای كامل شدن خود پیدا كند ولی متاسفانه هر چه بیشتر به جوابهای دایر بزرگ فكر می كرد كمتر جوابی برای خود پیدا می كرد.

به همین دلیل به سراغ یك دایره دیگر رفت . دوباره سوالها و جوابها شروع شد ولی این بار این دایره با دایره ناقص همكاری بیشتری می كرد و در نهایت به دایره ناقص گفت حقیقت این است كه هیچ كدام از ما دایره ها نمی دانیم كه چگونه دایره شدیم البته به نظر همه ما این مهم نیست كه چگونه دایره شدیم ولی تو برای راهنمائی بیشتر و شاید هم پی بردن به این راز بهتر است به سراغ پیرترین دایره كه وجود دارد بروی شاید او بتواند به تو كمك كند. دایره ناقص پرسید چطور می توانم پیرترین دایره موجود را پیدا كنم و دایره جواب داد كار سختی نیست اگر همین طور مستقیم حركت كنی و به سمت چپ و راست منحرف نشوی بزودی او را پیدا می كنی . دایره ناقص دوباره پرسید چگونه او را بشناسم ؟ دایره جواب داد خط اطراف دایره پیر بر اثر حركت زیاد بسیار نازك شده بطوریكه بسختی میشود میان فضای درونی و بیرونی دایره پیر تفاوت قائل شد. دایره ناقص از دایره جدا شد و همانطور که او گفته بود مراقب بود که به چپ یا راست منحرف نشود. چیزی نگذشت که دایره ناقص به پیرترین دایره رسید. نزدیک تر شد و سلام کرد و دایره پیرهم با لبخندی جواب داد. دایره ناقص از دایره پیر پرسید می توانم چند سوال از شما داشته باشم. دایره پیر به دایره نزدیک شدو چرخی دور دایره ناقص زد و گفت : فکر می کنم تو دانایی ، مهم این است که ما دایره شدیم و الان هم هستیم. دایره ناقص پرسید چرا اینطوری فکر می کنید و دایره پیر جواب داد چون می پرسی ، و آخرین باری را که کسی از من سوال پرسیده را بیاد نمی آورم. تعداد دایره ها محدود است و خیلی وقت می گذرد که به تعداد ما اضافه نشده و یا حتی تولدی نداشتیم دایره ها فقط به نقاط مختلف شهر سفید می روند به همه جا سرک می کشند و از اینکه دایره اند به خود می بالند ، همین که اشکال دیگر به آنها احترام می گذارند برای آنها کافی است.

دایره ناقص شروع کرد به شرح اتفاقاتی که برایش افتاده از لحظه تولد ، آقای مربع چرخیدن های زیاد دیدار با اشکال مختلف دیدن دایره بزرگ ملاقات با دایره دیگر و همه حرفها و سوالهای که بین آنها رد و بدل شده بود را برای دایره پیر توضیح داد و همچنین اضافه کرد که بدنبال چه چیزی می گردد. دایره پیر مدتی سکوت کرد و بعد پرسید ببینم تو چطور به منطقه دایره ها وارد شدی و دایره ناقص جواب داد همین طور در حال چرخش بودم که با یک دایره بزرگ روبرو شدم و بعد از صحبت با او فهمیدم که وارد منطقه دایره ها شدم. دایره پیر دوباره پرسید تو هرگز شیب منطقه را برای رسیدن به منطقه دایره پشت سر نگذاشتی و دایره ناقص جواب داد نه هرگز از آن منطقه عبور نکردم . دایره پیر با تعجب به دایره ناقص نگاه کرد و ادامه داد چطور ممکن است تو به منطقه دایره ها برسی ولی شیب را پشت سر نگذاشته باشی چون همه اشکال برای رسیدن به منطقه دایره ها ابتدا از منطقه شیب عبور می کنند و بعد وارد منطقه دایره می شوند. دایره پیر گفت : البته نکته مهم دیگر این است که نه تنها در این منطقه بلکه در هیچ منطقه دیگری هیچ کسی جواب سوال تو را نمی داند و من به تو پیشنهاد می کنم که برای پی بردن به جواب سوال خود سری به منطقه شیب بزنی چرا که اشکالی که بتوانند شیب را پشت سر بگذرانند بطور نا خود آگاه به دایره تبدیل می شوند و فکر می کنم جواب سوال تو در آنجا باشد.

دایره ناقص بطرف منطقه شیب حرکت کرد و به آنجا رسید شیب بسیار تند و طولانی بود که هر شکلی برای رسیدن به منطقه دایره ها باید از آن بالا می رفت مدتی به شیب و راه طولانی آن نگاه کرد چیزی دستگیرش نشد کم کم به این نتیجه رسید که از شیب بالا برود ، از طرفی خبر بالا رفتن دایره ناقص از شیب برای پی بردن به راز کامل شدن بسرعت در منطقه دایره ها پیچید و همه دایره ها منتظر بودند تا ببینند که دایره ناقص در نهایت پس از پشت سر گذاشتن شیب چگونه به راز کامل شدن پی خواهد برد. لحظاتی سختی برای دایره ناقص بود بالا رفتن از شیب کار بسیار سختی بود . دایره ناقص برای بالا رفتن از فضای درون خود کمک می گرفت و مدام به فضای درون خود به مرز میان درون و فضای نامحدود بیرون ضربات متناوب وارد می کرد. تمام قسمتهای مختلف دایره ناقص درد می کرد ولی او همچنان می چرخید و به بالا می رفت و ضربه میزد. گاهی که احساس خستگی و ضعف در او زیاد می شد و می ایستاد اندکی استراحت می کرد و دوباره به راه می افتاد در طول راه سعی می کرد لحظات مختلف را بیاد بیاورد و یا با خود حرف می زد و شعر می خواند تا متوجه سختی مسیر نشود تقریبا به اواخر راه رسیده بود که سرانجام احساس که دیگر دردی ندارد و می تواند خیای راحت تر و سریعتر بالا برود وقتی که بالای شیب رسید از رسیدن به منطقه صاف خیلی خوشحال بود تصمیم گرفت به سراغ دایره پیر برود این بود که به راه افتاد ولی این بار احساس می کرد با سرعت بیشتری از گذشته حرکت می کند وقتی به دایره پیر نزدیک می شد با تعجب دید که دیگر دایره ها هم منتظر او هستند و همه با فریاد خوشحالی کامل شدنش را به او تبریک می گویند ولی او هیچ احساس خاصی در مورد کامل شدن نداشت او با خود فکر می کرد که من فقط یک شیب را پشت سر گذاشته ام . در همین افکار بود که به دایره پیر رسید. با تواضع سوال کرد ولی دایره پیر بدون اینکه جواب او را بدهد با اشتیاق پرسید خوب دایره جوان به راز کامل شدن پی بردی ؟ دایره جوان از حرکت باز ایستاد او فقط یک شیب را پشت سر گذاشته بودو در آن شیب هیچ نشانه ای یا رازی یا کلیدی برای حل معمای خود نیافته بود این بود که بلافاصله بدون اینکه جوابی به دایره پیر بدهد به سراغ منطقه شیب رفت. احساس می کرد که چیزی را نادیده گرفته بی دقتی کرده و دوباره منطقه شیب بود تند و طولانی . دایره جوان مصمم به درک جواب سوال در مقابل آن بود شروع به بالا رفتن از شیب کرد ولی این بار با دقت و ریزبینی زیاد چندین بار از شیب بالا و پائین رفت ولی هیچ کلیدی برای سوال پیدا نکرد فقط احساس می کرد که هر بار بالا رفتن و پائین آمدن از شیب برای او آسانتر می شود. ناچار خسته و نا امید به سراغ دایره پیر رفت از اینکه هیچ جوابی پیدا نکرده بود شرمنده بود. به منطقه دایره ها وارد شد و با تعجب احساس می کرد که دیگر دایره ها کوچکتر شده اند و به سراغ دایره پیر رفت ولی با تعجب دید که دایره پیر او را نمی شناسد. نزدیک دایره پیر شد و خود را معرفی کرد. دایره پیر نگاهی به دایره جوان انداخت و گفت تو بزرگترین دایره ای هستی که من تا بحال دیده ام و بعد پرسید آیا جواب سوال را پیدا کردی دایره جوان جواب داد متاسفانه نه ، دایره پیر پرسید چطور اینقدر بزرگ شدی و دایره جوان با سردرگمی جواب داد هر چقدر از شیب بیشتر بالا و پائین می روم تعداد سوالهایم بیشتر می شود و تعداد جوابهایم کمتر دایره پیر با لبخندی رو به دایره جوان کرد و گفت به بالا و پائین رفتن از شیب ادامه بده تو موفق خواهی شد این را در تو می بینم و حس می کنم.و فریاد زد طبیعت همه چیز را می داند این من و تو هستیم که باید با اصرار و متواضع جوابهایمان را از او بگیریم.

در ضمن فراموش نکن هنگامی که برای کشف یک راز به دنبال کلید در اطراف هستی سری به خودت بزن شاید آن کلید را در درون خود بیابی و هرگز فراموش نکن پیچیده ترین راز طبیعت برای تو خود تو هستی .

دایره جوان برای بار سوم از دایره پیر جدا شد و اینقدر در شیب بالا و پائین چرخید که احساس می کرد بایک چرخش تمام شیب را طی می کند. و سرانجام در همین لحظه احساس می کرد که کلید تمامی سوالهای خود را یافته با خوشحالی به طرف منطقه دایره حرکت کرد با تعجب دید که تقریبا تمام فضای منطقه دایره ها را گرفته و دیگر دایره ها مجبور بودند که برای ماندن در منطقه در داخل دایره بزرگ و جوان قرار بگیرند . دایره بزرگ و جوان فریاد می زد یافتم راز کامل شدن و بزرگتر شدن را یافتم و تکرار می کرد در شیب چرخیدن در شیب بالا و پائین رفتن مرا مدام کامل تر و بزرگتر می کند. و فشار برای چرخش بیشتر خط بسته اطراف مرا گسترده تر می کند.چرخش ابتدا دو قسمت تیز و ناقص مرا به هم نزدیک کرد تا بالاخره کامل شدم وادامه آن مرا گسترده تر کرد.